آتنه ابرویی درهم کشید و تندتر از حد لزوم گفت:

-نخیر....خبری نیست. نه مدیر زن مرده ای داره که عاشقم بشه و نه مهندسی که بخواد مخم رو بزنه و نه من صوفیا لورن هستم هر جا برم صف بکشن برام و کشته و مرده ام بشن! با خودت چی فکر کردی مامان؟ من رو نگاه کن! نه زیبایی شرقی دارم و نه بلوند چشم آبی و موی بور هستم......نه دماغم عملیه و نه ژل و کوفت و زهرمار تزریق کردم. هر کی هم نزدیکم شده به خاطر سادگی و خریتم بوده نه جمال و کمالم.....

مادر متحیر از طغیان و عصبانیت دختر جواب داد.

-چیه مادر من که حرفی نزدم. تو یه دختر جوونی و به اندازه ی خودت هم زیبایی داری....

با لحن بدی حرف مادرش را قطع کرد.

-من یه زن مطلقه ام نه یه دختر جوون....اینا با هم خیلی فرق دارن یادت نره!

مادر تذکرش را نشنیده گرفت.

-خیلی فرق هم نمی کنه! بذار بهت بگم.......خانم مرادی همسایه مون رو می شناسی؟

شانه ای بالا انداخت.

-نه! از کجا بشناسم؟

-دو کوچه بالاتر می شینن اما تو مراسم ها می بینمش و سلام و علیک داریم. انگار تو رو دیده و خوشش اومده بود.

آتنه با تمسخر گفت:

-لابد یه پسر داره شاه نداره.....

-وا.....تو چرا اینجوری هستی؟.....نه خودش که پسر نداره......اما ازم پرس و جو کرد....مثل این که یکی رو داره که تو رو نشون کرده.....خیلی زن ماهیه!

-ماه بود که شب تو آسمون می دیدمش......ول کن مامان تو رو خدا.......من حوصله ی این حرفها رو ندارم دیگه......دارم خودم رو می کشم تا هرچی خاطره از مردا دارم فراموش کنم. من از زندگیم راضیم!

-خداروشکر که راضی هستی ولی امروزت رو نبین مادر....دو صبا دیگه که سنی ازت گذشت و منم نبودم همدم می خوای! خواهرت که مشغول زندگیشه و اوضاع و احوال تو من رو نگران می کنه!

لحنش را ملایم و ملتمسانه نمود.

-قربونت برم....بذار این مورد که خانم مرادی میگه رو اوکی کنیم....شاید دیدی و خودت پسندیدی......هوم....چی میگی؟

از جایش برخاست و صندلی را به زیر میز هل داد و بشقاب و لیوانش را برداشت و با تلخی گفت:

-تنها باشم بهتر از اینه که گیر یکی مثل جلیل و یا شاهد بیفتم. ول کن مامان جون من! سرنوشت من همین بوده دیگه!

آشپزخانه را ترک کرد و مادر را در غم تنها ماندن دخترش، تنها گذاشت.

دو روز بعد وقتی سخت درگیر کار بود مهرانه زنگ زد.

-آتی....خوبی؟....ببین من برای مامان نوبت گرفتم. این دکتره سه ماه فقط ایرانه و خیلی سرش شلوغه....برای پس فردا.....خودم نمی تونم باهاش برم. کارات رو ردیف کن که باهاش بری! ....کار نداری من برم سراغ مهتا!

فقط توانست «باشه» ای بگوید و تمام.....مهرانه این مدلی بود......کاریش نمی شد کرد.

مدتی بود مادرش دچار دردهای شکمی می شد و هر بار با خوردن عرق نعنا و نبات و چیزهایی از این دست دخترها را قانع می نمود که مشکلی ندارد.

می دانست این نوبت را هم مهرانه بدون اطلاع مادر گرفته است. تقویمش را نگاه کرد و کارهایش را برنامه ریزی کرد تا بتواند با خیال راحت به مادرش برسد.

کلنیک از جمعیت موج می زد. مادرش هر چند دقیقه یکبار می گفت:

-چه شلوغه! ولش کن بیا بریم....من خسته شدم!

آتنه می خندید و سر تکان می داد و نشنیده می گرفت. بعد از دو ساعت انتظار نوبت شان شد و در عرض چند دقیقه با پرسیدن چند سؤال، با نوشتن اندوسکوپی از اتاق دکتر بیرون آمدند.

غرغرهای مادر را بی جواب گذاشت و به دنبال گرفتن نوبت رفت. نوبت را برای هفته ی آینده گرفت و با مادر به خانه برگشت.

از این که درآمد خوبی دارد و در این چند ماه پس اندازش حسابی تپل شده بود خیلی خوشحال بود. قصد داشت به زودی ماشین بخرد و اکنون برای رفت و آمد و بردن مادرش نیاز به ماشین را بیشتر حس می نمود.

تصمیمش برای موفق بودن و وابسته ی هیچ مردی نبودن را درآن چند روز منگی اش گرفته بود. بعد از طلاقش همیشه گوشه ای از ذهنش منتظر بازگشت شاهد بود و ساختن زندگی رؤیایی.....اما حالا دلش هیچ مردی را نمی خواست.حتی دیدش نسبت به همسر مهرانه هم عوض شده بود.

اگر در خانه اشان تلفنی را جواب نمی داد و یا زود تماس را قطع می کرد؛ چنان مشکوکانه و با اخم نگاهش می کرد که مهرانه معترض می شد. اعتمادش را به مرد جماعت از دست داده بود.

بی طرفانه هم قضاوت می شد؛ حق داشت. همسرش خیانت کرده بود. کاندید ازدواجش مردی خیانت کار بود که با وجود و زن و بچه به او وعده ی ازدواج می داد. حتی محمود هم که ادعای خوبی و پاکی داشت با وجود نامزد به بهانه های مختلف زنگ می زد و احوالپرسی می نمود.

به این جماعت، اطمینان که نه.... تکیه کردن حرفش را هم نباید زد!

*

*

این روزها بیشتر از هر وقتی در چند ماه گذشته، دلش برای آتنه تنگ شده بود. شاید اصرار مادر و معرفی دختران گوناگون، فکرش را به سمت آتنه می کشاند. ته وجودش می دانست اگر شاهد نامی پیدا نمی شد، آتنه اکنون به عنوان همسر و خانم خانه اش کنارش بود.

دلتنگی و نیاز به وجود زنی در کنار و در خانه اش و بی خبری از زن مورد علاقه اش محمود را به کلافگی کشانده بود.

برای کار کردن نشاط قبل را نداشت و از تعطیل شدن و به خانه رفتن هم دل ِ خوشی....

از شرکت خارج و سوار ماشین گشت. قصدش این بود که به جای خانه، کمی بی هدف در خیابان ها بچرخد. سر چهارراه توقف کوتاهی کرد تا مسیرش را ادامه دهد و درست لحظه ای که پایش روی گاز رفت تا به ماشین سرعت دهد؛ ماشین شاهد را دید.

طوری روی ترمز کوبید که صدای لاستیک ها با وجود سرعت پایین درآمد. بی فکر گوشه ای پارک کرد و به طرف ماشین شاهد رفت. شیشه ها دودی بود و نمی توانست ببیند که کسی در آن هست یا نه!