دستش رو بالا گرفت و نوچی کرد : نمی دونم چرا فکر می کنی کعبه آمال و آرزوی همه هستی، منم مثل همیشه لباس پوشیدم چون فکر نمی کردم قرار بیام سر کار چون فکر می کردم قرار بریم کلینیک ، پس تقصیر شماست که...

کیامرد بدون اینکه به حرف هاش توجه ای نشان بدهد کراواتش رو از داخل کشو میز بیرون کشید و پرسید: بلدی کراوات گره بزنی؟

مردک مردشور برده! اگه می گفت خفه شو انقدر حرص نمی خورد که حالا حس می کردم یک جاهای از بدنش به شدت از بی توجه ای آشکارش می سوخت.

کیامرد هومی کشید: چی شد پس؟

بلد بود ولی صد ساله سیاه کراواتش رو براش گره نمی زد.

- بلد نیستم.

کیامرد روبه روی آینه قدی که کنار رک کت قرار داشت ایستاد و موهای بلند شده اش رو که احتیاج به اصلاح داشتن رو به بالا سمت چپ هدایت کرد.

- پس چی بلدی ؟ دکمه های سر آستیم رو چی اینا رو که می تونی ببندی؟ بجنب دختر امروز خیلی شلوغیم...

زیر لب نق زد: یه وقت خواهش نکنی، گناه!

گیامرد دوباره صداش زد و بی میل کیفش روی مبل اندخت و خودش رو جلو کشید و سینه به سینه کیامرد ایستاد. بوی عطر ضعیف مردانه ای مشامش رو پر کرد، بوی کاج دلنشینی که دلش می خواست باهاش نفس بکشد رو نمی داد شیشه عطرش هنوز جلو میز آرایش او بود .بوی عطرش انقدر ضعیف بود که بوی تلخ و محرکش اذیتش نمی کرد و احتیاج به تجدید شدن داشت.

کیامرد حینی که مچ دستش رو جلوی او بالا اورد بود شروع به صحبت کرد: خانم طلوعی بهت لیست دسر و کیک ها رو بهت میده ، یه نگاه بنداز ببین کدومش رو می تونی درست کنی ، بعد خودت یه لیست از دسرهای که نزدیک به چیزی که ما سرو می کنیم و بلدی رو برامون آماده کن. هر چی هنر داری امروز رو کن.

سر آستینش رو کنار مچ دستش کشید و و دکمه ی سر دست مشکی اش رو به جا دکمی زد و پرسید: می خوای به عنوان شیرینی پز استخدامم کنی؟!

- پس چی فکر کردی می خوام مدیریت هتل رو بهت بسپارم، بعدشم من کی گفتم استخدامت می کنم. به همین راحتی ها نیست.

حینی که دکمه اول رو می بست به خاطر اختلاف قدشان برای اینکه به چهره کیامرد نگاه کند سرش رو بالا اورد و گفت : ولی خودت گفتی برام کار پیدا کردی؟

- گفتم ولی نگفتم قطعی استخدامی دختر جون، اینکه بشی شیرینی پز هتل همه اش به خودت بستگی داره ، باید داورها که بیشترشون از اعضای هیت مدیری هتل هستن رو متقاعد کنی.

ولی او اصلا نمی شنید کیامرد داشت بابت چه موضوعی پر حرفی می کرد همه ی حواسش جای دیگه چرخ می خورد کیامرد دو سر کراواتش رو نامنظم دور گردنش انداخته بود و بدون اینکه گره ای زده باشد. به خاطر باز ماندن دو دکمه یقه اش به راحتی می توانست قسمتی از سینه اش که برنزگیش از پوست صورتش کمتر بود و ببیند.

- یه نصیحت دیگه موقع توضیح دادن در مورد منوی که قرار داور ها تست کنند بدون هیچ خجالتی زل بزن تو چشماشون اینجوری مجبورشون می کنی تاییدت کنند. خجالت توی کار مساوی با جدی نگرفتنت.

نگاهش کمی بالاتر رفت و روی سیب گلوش که موقع حرف زدن کمی بالا و پایین می شد ماند. چشم هاش باز بی اجازه او رد چانه و استخوان آروارهای درشتش رو گرفت.

با لحن سفت و سخت کیامرد به خودش اومد: گوش میدی چی بهت میگم یا پی بازیگوشی هستی دختر جون؟

ناخودآگاه دست مرتعش رو پایین انداخت و نگاه ترسیده اش رو تو نگاه سرد و جدی کیامرد انداخت: هان؟

ابروهای کیامرد به هم گره خورد و بدون هیچ گذشت و اغماضی پرسید: هان! ببینم اصلا گوش کردی چی گفتم؟ اگه نمی خوای از نکاتی که بهت گوش زد می کنم استفاده ببری حداقل به من بگو چونه ام بی خود خسته نکنم.

- ببخشید

- چرا دست دست می کنی این یکی دکمه رو هم ببند دیگه...

به سختی با همان دست های پر از ارتعاش دکمه سر آستینش رو بست و انگشت های کیامرد دور مچ دستش قلاب شد : چرا می لرزی؟

حرارت مردانه ای از انگشت های دستش ساطع می شد شاید هم او بود که همچین حسی داشت. خاک بر سرش می کردن فقط همین مانده بود کیامرد متوجه می شد از این همه نزدیکی حالی به حالی شده یود. چه مرگش بود ادم هم مگه انقدر بی جنبه می شد. قدمی عقب گذاشت و انگشت های کیامرد از مچ دستش جدا شدن و عقب کرد و سراغ کیفش رفت.

- حنانه؟

خودش رو سرگرم کیفش کرد: بله؟

- صبحانه خوردی؟

یک موضوع بی خطر برای اینکه حواسش رو پرت کند: نه به خاطر استرس آزمایش نتونستم به چیزی لب بزنم.

- پس قند خونت پایین که دست هات می لرزه.

خوشحال از اینکه دلیل واقعی دگرگونی حالش مشخص نشده بود برگشت و با لبخند بی حالی جواب داد : فکر کنم.

تقه آرامی به در خورد و حینی که کیامرد کتش رو از رک کت بر می داشت تا تن بزند. اجازه ورود داد. زنی که لباس فرم هتل به تن داشت و دوران ده سی سالگیش رو پشت سر می گذاشت وارد اتاق شد و سلامی کرد و پرسید:

- با من امری داشتید جناب ادیب؟

- ایشون خانم نامدار هستند که منتظرشون بودیم، لطف کنید یه روپوش در اختیارشون بذارید و اینکه آشپز خونه و منوی دسر هامون رو هم بهشون نشون بدید.

- بله حتما، لطفا با من تشریف بیارید خانم نامدار...

حینی که کیامرد کتش رو تن می زد ، گفت: خانم طلوعی لطف کنید صبحانه ای کامل برای خانم نامدار به حساب هتل براشون اماده کنید.

میان حرفش اومد : نه احتیاج نیست من خوبم.

ولی کیامرد محلش نداد و در اتاق رو باز کرد و اول خانم طلوعی خارج شد و همین که خواست از کنار کیامرد بگذرد کیامرد تو گوشش پچ پچ کرد : حتما صبحانه ات رو بخور، شرایط خودت رو در نظر بگیر... پس چی شد؟

لبخند زد و به خاطر توجه کوچکی که کیامرد به کودکش نشان داده بود کمی ذوق کرد، انتظار همچین توجه ای رو از سمت کیامرد نداشت زیر لب زمزمه کرد : صبحونه ام می خورم.

از کنار کیامرد گذشت و صدای بلند و سر حال شنید: موافق باشید خانم ها...

قبل اینکه از انها جدا بشود او رو مخاطب قرار داد: خانم نامدار من خیلی روی شما حساب باز کردم. حسابی سنگ تموم بذارید لطفا...

کم پیش می اومد کیامرد انقدر دوستانه با او صحبت کند و از اینکه بهش اعتماد کرده بود و دست از دشمنی با او برداشته بود حس سرخوشی بهش دست داده بود: همه سعیم رو می کنم.

طلوعی خندید : رئیس نگران نباشید همه کادر آشپزخانه هوای امانتی شما رو دارند.

کیامرد لبخند دندان نمایی زد : خیلی هم عالی...

***

نخ تی بگ رو بین سبابه و شستش گرفته بودم و توی آب جوش ، آروم بالا و پایینش می کرد. با اشتهای که نمی دانست سر کله اش از کجا یهو پیدا شده بود همه ی صبحانه ی سفارشی کیامرد رو نوش جان کرده بودم حالا هم تو دفتر کوچک خانم طلوعی نشسته بود و داشت منوی زیادی لوکس و اشتها آور دسرها هتل عطا رو بالا و پایین می کرد. بعد پرس جو کردن از خانم طلوعی متوجه شده بود عطا جز هیت داروها نبود. ولی تا کی می توانست خودش رو از عطا قایم کند بالاخره که چی باید باهاش روبه رو می شد. قندی داخل دهانش گذاشت و چایش رو با هورت کشیدن مزه مزه کرد.

کیامرد همراه خانم طلوعی وارد اتاق شد و او رو خطاب کرد: خب چی شد؟ منو رو خوندید خانم نامدار؟

ایستاد و روپشی که به تن داشت کمی براش گشاد بود و تو تنش لق می زد رو صاف کرد و گفت : بله خوندم. منوی خودم هم آماده کردم.

برگ آچار رو برداشت و کنار کیامرد ایستاد. روسری ساتنش رو که دور گردنش گره زده بود جلو کشید و شروع به توضیح دادن کرد.

کیامرد هومی کشید: فقط سه ساعت وقت داری فکر می کنی می تونی از پسش بر بیای؟

روسری عقب رفتش رو دوباره جلو کشید: اگه دستیار داشته باشم فکر نکنم زمان کم بیارم. بیشترش بدون پخت آماده میشه.

کیامرد نگاهی بهش انداخت و زیر لب نوچی کرد. به سمت خانم طلوعی برگشت او رو مخاطب قرار داد: خانم طلوعی لطفا از سیستم بیرون چک کنید ببینید لیست اسامی مهمان های همایش اخر هفته آپلود شده.

- چک کردم قبلا روی سیستم بود.

کیامرد لبخند زد: لطف کنید دوباره چک کنید.

خانم طلوعی نگاهی به او انداخت کامل مشخص بود کیامرد داشت او رو دنبال نخود سیاه می فرستاد. با خروج خانم طلوعی کیامرد در اتاق رو بست و کره کره پنجره اتاق که به راه رو دید داشت رو پایین کشید. نگاهش رو به چشم های مشکی رنگ کیامرد داد که با تاسف به او نگاه می کرد: اصلا بالا بودیم شنیدی چی بهت گفتم حنانه؟ نه واقعا انگار حواست پی بازیگوشی بود.

کیامرد مقنعه روپوشش رو که سر نکرده بود از روی میز برداشت و خیلی جدی و سختگیرانه تذکر داد: همین الان به جای اون تیکه پارچه که مثل سرسر می مونه این رو سرت می کنی. یه مشت ادم ریخته تو سالن و آشپزخونه اونم از هر قماش شغل و صنفی ... نمیگم محیط اینجا امن نیست ولی بعضی ادم ها جنبه خیلی چیزها رو ندارند.

شانه بالا انداخت: چون با مقنعه احساس خفگی می کردم سرم نکردم. وگرنه ...

- می دونم احتیاج به توضیح نیست. بدو تا کسی نیومده عوضش کن اصلا زمان نداریم.

روسریش رو باز کرد و مقنعه اش رو روی موهاش کج و کوله کشید، اینه ی تو اتاق نبود : خوبه؟

کیامرد بدون اینکه به چشم هاش نگاه کند جلو اومد و خط مقنعه اش رو صاف کرد و گفت: عین ترلان بلد نیستی یه مقنعه سر کنی، ببینم مطمئنی اون بیسکویت و کیک ها کار خودت بوده.

پشت چشمی نازک کرد به کراواتش که گره نامیزونی داشت اشاره کرد: شما هم مطمئنید خلبانید؟

- چی؟

دستش سمت گره کراواتش رفت تا براش صافش کند. ولی دستاش با بی هوا باز شدن در اتاق روی هوا خشک شد نگاه متعجب هر دو سمت در اتاق رفت که با تارا بهجت مواجع شدن.