واحد مادر جون ،میز هفت سین را چیده بودیم..رها ، با وسواس از صبح زود ،چند مدل شیرینی درست کرد.شهاب هم کمک دستش همه را برایش تست می کرد.

آوا بیشتر با خودش و میز هفت سین مشغول بود.سوسن صبح زود برای سال تحویل منزل برادرش رفته بود.مادر جون با لبخند امروز با حوصله‌ نشسته بود.روسری گلدارش را گفت سرش کنم..شهاب با رقص کمر شیرینی دهانش گذاشت و با خنده گفت:

-می بینی مادر جون ، چه دختری گرفتم من..با آرد و شکر و تخم مرغ معجزه می کنه..

آوا برای اظهار وجود و فضل شهاب گفت:

-شما بفرما برو لباس عیدتو بپوش که مامانم خریده.بعدش هم بیا سر سفره بشین تا سالت تحویل بشه..

شهاب باز یاد خرید من افتاد. رو به من گفت:

-خدایی نوشین خیلی کارت خاطرم رو خوشحال کرد..

خم شدم و به حالت تعظیم گفتم:

-قابل نداشت عزیزم..

آوا دو باره به شهاب گفت:

-آره قابل نداشت ..داماد هر چی می دن می پوشه...این قانون ماست آقا شهاب..

رها هم ظرف شیرینی پایه بلند را روی میز گذاشت و خندید:

-شهاب دست مامانم رو رد نکن..دلش بار میاد..

و این بار همگی خندیدیم..مادر جون هم با خوشی گفت :پسر جان برو بپوش ببین تنگ نباشه.. اندازه تبود ببریم عوض کنیم..

خودم هم بلوز و شلوار را پوشیده بودم.تنم خوب شده بود و شهاب برای تلافی کارم گفته بود شبیه لباس خواب می مونه نوشین..موهایم را آوا شل بافته بود..برایم لاک زده بود کمی هم صورتم را برای سال نو زیبا تر کرده بود...

نیم ساعت به تحویل سال بود که زنده دل زنگ زد و گفت ایمیلم را چک کنم...برایم فایل مهمی فرستاده است..روی مبل دورتر از بچه ها نشستم و منتظر ماندم تا لپ تاپ باز کند ایمیل را ببینم..کمی خم شدم و مطلب ارسالی اش را با دقت خواندم..

شهاب بالای سرم ایستاده بود گوشی به دست و هندزفری داخل گوشش حرف می زد..خیلی آرام صحبت می کرد و من حواسم به جواب زنده دل پرت بود...شهاب صدایم کرد و گفت :

-نوشین یه لحظه منو نگاه کن.

بی حواس سرم را بلند کردم و هومی آرام گفتم.

بلند خندید و کمی دورتر شد.

-تازه شم لباس عیداش رو پوشیده بابا..

داشت برای چه کسی این حرف را می زد :

-بابا دوباره بچرخم ، می فهمه اونو گفتم..چرا فهمیده..داره با دقت من رو نگاه می کنه...

بابا اومد من رفتم..

بلند شدم و گفتم:

-شهاب اون گوشی تو بده ببینم..به کی داری گزارش ..

شهاب گوشی را بغلم انداخت و دور شد..و من با دیدن صفحه تصویر حمید وایی گفتم و گوشی را به شهاب برگرداندم..صدا را نمی شنیدم..هنوز سیم هندزفری آویزانش بود.

شهاب خندید و گوشی را با نوک انگشتش گرفت و دور شد..

داشت با پدرش تصویری حرف می زد..وسط راه مات مانده بودم..چه کاری کرد شهاب...

واز همه بدتر حمید از او چه خواسته بود..نگاهم به شهاب افتاد ..لبش خندان بود و با دیدن حال من چشمکی شیرین و بامزه با آن مژه های فرش زد..کنار دخترها نشست و به عکاسی شان پیوست...

گوشی خودم روی میز کنار لپ تاپ روشن و خاموش شد...حمید بود...بدون اینکه پاسخ بدهم قطع کردم...برایش پیام فرستادم:

"چه کار بود کردین حمید خان...شهاب چی کار کرد..."

بلافاصله جواب داد:

"سلام خانم...عیدتون مبارک...دلم تنگ بود شهاب یه لحظه نشونت داد...لباس عید پوشیده باز سرت به کار بود...تعطیلات شروع شده نوشین..."

-"حمید خان یه لحظه به موقعیت من و خودتون فکر کن خواهش می کنم"

-فکر کردم نوشین ،که دارم بهت پیام می دم...که به پسرم گفتم حداقل چند ثانیه بذاره ببینمت..دیگه می خوای چی کار کنم ..."

-"واقعا خنده ام می گیره با این کارامون..پیامک...یاد قرار یواشکی می افتم"

رها صدایم کرد.سرم را بلند کردم..نگاه هر سه به من بود..شهاب ولی با ابروی بالا رفته نگاهم می کرد..خودم را عادی نشان دادم و موی جدا شده از سرم را پشت گوشم زدم.

برای حمید که نوشته بود.."چی شدی نوشین"

نوشتم:"هیچی حمید خان...بچه ها مشکوک شدن...من رفتم."

گوشی را کنار گذاشتم و سر میز هفت سین رفتم. برای خطای پنهانی ام با عمو یشان دست و پایم می لرزید و خدا رو شکر با تحویل سال جدید کمی فراموششان شد...سال تحویل شدو من

صورت شهاب را بوسیدم و بسته را سمتش گرفتم:

-اینم به افتخار تو شهاب جان که سال جدید به خانواده ی سه نفره ما اضافه شدی..

آوا خندید:

-مامان شهاب قبلا اضافه شده بود ها..

شهاب تشکر کرد و گفت:

-حسود خانم خیلی دوست داری خودت سال دیگه یکی جدید اضافه کن..

آوا تخم مرغ رنگی اش را پوست گرفت و سرش را تکان داد:

-ای شهاب سنگ جان ،فرد مورد نظر ما تعطیل تشریف دارن..

شهاب خندید:هنوزم آوا؟ !

آوا سرش را بلند کرد و با نگاه تیز شهاب را با دقت زیر نظر گرفت: می شناسیش شهاب؟

-چه جورم..یه تعطیل می شناسم ،نمی دونم اونه یا نه..

و هر دو با رها همدیگر را نگاه کرده و خندیدند.آوا تخم مرغ را درسته دهانش گذاشت :

-زهر مار و مرض..خوش خنده ها...اون تعطیل شما خیلی تو تعطیلاته..

کلافه از بحث سردر گم گفتم:

-بچه ها خودمون الآن تو تعطیلاتیم...چیه هی تعطیل راه انداختین..

این بار با حرف من هر سه خندیدند...

-مامان هم تعطیله شهاب..

و با چشم غره من هر سه ساکت خندیدند...

***

خوب این از شهاب حل شد...🙂🙂

موند دخترا..🤔🤔

بریم که فردا هم ما تعطیلیم..😉😉

ممنون از همراهی و نظراتتون..🙏🙏💖💖