***

رخت خوابم را کنار تلفن پهن میکنم . مردد نگاه دیگری به حیاط می اندازم . ماهان گفته بود باید وقتخوابم تنظیم شود . وگرنه هیچ چیز از درس هایی که در طول روز میخوانیم نمیفهمم .

ولی خب دست خودم که نبود . شب ها تنهایی میترسیدم . اصلا نمیتوانستم با این ترس بخوابم . اگر هم چشم هایم گرم میشد و به خواب میرفتم تا خود صبح کابوس میدیدم و هزار بار از خواب میپریدم .

با کلافگی پوفی میکشم و مینشینم . برای این که مجبور نشوم به آشپزخانه بروم ، از عصر که هوا روشن بود ، دارو هایم را با یک بطری آب به این اتاق آورده بودم . بعد از خوردن داروها دراز میکشم و با پا کلید لامپ را میزنم و خاموشش میکنم . سرم را به بالش فشار میدهم و چشمانم را میبندم .

یک دقیقه میگذرد . گوش هایم تیز تر از همیشه میشوند و امواج صداهای عجیبی را به مغزم میفرستند . صداهایی که شاید فقط توهم بودند و بس .

پنج دقیقه هم میگذرد . حس ششمم هم توهم زده . حس حضورهایی در اتاق باعث میشود تمام پوست بدنم مور مور شود و موهای بدنم همه سیخ شوند .

ترس باعث میشود دمای بدنم افت کند و هر چه سرما هست در رخت خواب من و زیر لحافم متمرکز کند ! با لرز دوبارهچراغ را روشن میکنم . چیزی در اتاق نبود ! صداها هم خاموش شدند !

تصمیم میگیرم با چراغ روشن بخوابم . هنوز سرم را روی بالش نگذاشته بودم که صدای تلفن باعث میشود زهره ام بترکد و راست بنشینم . فحش زیرلبی نثار این فلاکت میکنم و سمتش میروم . با دیدن شماره ای که افتاده بود یک لحظه از تعجب ، ترس فراموشم میشود . با تردید دستم را سمت گوشی میبرم . نباید جوابش را میدادم . نمیدانم چه در سرش بود . ولی به این فکر میکنم که شاید از وسایلشان اینجا مانده و برای همین زنگ زده . مردد گوشی را برمیدارم و دم گوشم میگیرم .

- الو آوا ؟

صدایش نگران بود . بغض میکنم .

- الو ؟ هستی ؟

فرو میدهمش . دیگر خودم هم خسته شده بودم از این حجم بزرگ گلویم . از این همه ضعف خسته شده بودم .

- الو . هستم .

- سلام دایی . خوبی ؟

حجم گلو به جهنم . اشک ها چه میگوید این وسط ؟!

- سلام . خوبم ممنون .

- مطمئنی ؟ صدات چرا گرفته ؟

چشم هایم را فشار میدهم .

- سرما خوردم .

- دکتر رفتی ؟

لحنش نگران بود و من لحن نگران بهامین را خوب میشناختم . فقط نمیدانم چرا سعی داشت مکالمه مان را عادی جلوه بدهد . انگار که همه چیز عادیست و این وسط اتفاقات خاصی نیفتاده .

- آره . رفتم . خوبم الان .

- دیشب خواب بد دیدم . نگران شدم . واقعا مشکلی نیست ؟

مشکل ؟! مشکل خاصی نبود . جز این که در این خانه ی درندشت تنها بودم و از ترس شبها نمیخوابیدم . جز این که نمیتوانستم فقط یک روز جلوی گریه ام را بگیرم و روزم را بدون گریه شب کنم . جز این که در این قبر گیر افتاده بودم و نمیتوانستم کارهایی که زنده ها انجام میدهند را انجام دهم . هیچ مشکلی نیست ... جز این که نمیتوانم زندگی کنم .

- نه . نیست .

- حاج علی میاد بهت سر میزنه ؟ شبا تنها میخوابی ؟

- آره صبحا میاد . شبا ولی تنهام .

حرف زدنمان شبیه بازجویی شده بود . نمیدانم چرا فقط دوست داشتم او بپرسد و من هم مثل یک زندانی جواب بدهم و بعد گوشی را قطع کند و من به ترسم ادامه بدهم ! از یک طرف هم ، آن ته دلم میخواست که گوشی را قطع نکند . تمام شب تماسش وصل باشد تا نترسم . ولی غرورم این را قبول نمیکرد . نمیخواستم بهانه دست کسی بدهم .

- نمیترسی شبا ؟ چراغای حیاطو روشن بزاریا . چراغای خونه رو هم روشن بزار فقط اون جایی که میخوابی رو خاموش کن .

- نمیترسم ...

زبانم نمیچرخید بیشتر حرف بزنم . ولی بهامین پرحرف تر شده بود . آن وقت ها که زنگ میزد به زور دو کلمه صحبت میکرد و بعد میگفت که گوشی را به مادر بدهم چون کارش دارد . آن وقت ها اصلا برای حرف زدن با خود من با من تماس نمیگرفت .

- شبا سنگین نخوابی دایی . ظهرا زیاد بخواب که شبا خوابت سنگین نشه . غذای سنگینم نخور . خورد و خوراکت خوبه ؟ درساتو میخونی ؟ پول و اینا کم نداری ؟ اگه مشکلی داشتی بهم بگو پول میفرستم واست .

دستم را به گردنم میکشم . حرف های جدید و عجیبش هسچ حسی بهم نمیداد . فقط ترسم کم میشد چون یک صدایی به جز صداهای آزار دهنده ی خانه میشنیدم .

- میخونم . پولم هست نیازی نیست بفرستی .

- آوا ؟

لرزش صدایش حجم گلویم را میلرزاند . لحن پرخواهشش باعث میشود دلم به هم بپیچد . میتوانستم حرفش را حدس بزنم .

- بله .

- کاش میزاشتی مامانت بیاد پیشت . اون خونه واسه دختر تنهایی مثل تو خطرناکه . بابا دوست و دشمن زیاد داشت . الان همه میدونن فوت شده . همه میدونن تو تنهایی . اگه یه شب یکی از دیوار خونه بیاد تو چیکار میکنی ؟

پوزخند ناخواسته مهمان لب هایم میشود . نمیدانم چه چیزی تا این حد نگرانش کرده . نمیخواستم به نگرانی اش تهمت بزنم و بگویم دروغ است . وی مگر راهش را نمیدانست ؟ کافی بو عذرخواهی کند . کافی بود باور کند که من بیگناه بودم . که من کل عمرم بی گناه بودم .

- نگرانی ؟

مکث میکند .

- معلوم نیست ؟ تو شهر غریب تنهایی تو یه خونه ی بی در و پیکر داری زندگس میکنی . نگران نباشم ؟

نفس عمیقی میکشم و چشمانم را میبندم .

- چرا زنگ زدی دایی ؟ میخواستی عذرخواهی کنی ؟

جواب نمیدهد .

- اگه خیلی نگرانی چارش فقط یه عذرخواهیه . یعنی اینقدر مطمئنی که من ناپاکم ؟ تا این حد مطمئنی که خرابم ؟

باز هم چیزی نمیگوید . آخ ... آخ از این سکوت های بهامین . درد سکوت های بهامین خیلی بیشتر از درد سیلی های دایی بود . سکوت او کل ووجودم را آتش میزد .

- وقتی مطمئنی من گناهکارم پس چرا زنگ زدی ؟ چرا نگرانم شدی ؟ نگرانمی ؟ عذرخواهی کن و از تهمتی که بهم زدی پشیمون شو . اونوقت میتونی بیای اینجا و بهم سر بزنی . اینقد سخته باور کنی که من راست میگم ؟

سکوت ، جواب کشنده ی اوست .

- واقعا چرا نمیتونین باور کنین ؟ چرا باور نمیکنین ؟ من چند بار تو عمرم دروغ گفتم که اونو بزنین تو سابقم و بگین که اینجا هم ددروغ گفتم ؟ من چند بار دست نامحرم بهم خورده که بزنینش تو سابقم ؟ من چند بار پیش نامحرم موهانو انداختم بیرون که بزنینش تو سابقم ؟ چی تو من دیدین که اینطوری پرتم کردین دور ؟ مگه بودن من اذیتتون میکرد ؟ مگه میخواستین از دستم خلاص بشین که اینطوری انداخیگتینم آشغالی ؟ خدایی اندازه آشغالم نبودم براتون مگه نه ؟ ولی آخه چرا ؟ خدایی چرا ؟

- آوا ... موضوع این نیست ...

اهمیتی به این که موضوع دقیقا چیست نمیدهم . اصلا مگر الان موضوع مهم بود ؟ به نظرم هیچ توضیح و بهانه ای آنقدر گویا و واقعی نبود که این تنهایی و ترس و بدبختی الان مرا توجیح کند .

- نگرانی شما الان چه فایده ای داره ؟ موضوع الان چه اهمیتی داره ؟ چیزی که اهمیت داشت من بودم . آینده ی من بود . موضوعی که میگی میتونه همه چیزو حل کنه ؟ چیزی که میخوای بگی میتونه همه چیزو جبران کنه ؟ آیندمو تضمین میکنه ؟ این همه عذابی که کشیدمو از یادم میبره ؟ چه فایده ای داره ؟ میتونه حالمو خوب کنه ؟ میتونه همه چیو برگردونه به قبل ؟ میتونه ؟

سکوت ... خدایا ... لعنت به این سکوت لعنتی ...

- دیگه فایده ای نداره . نگررانی تو فایده ای نداره . نه تو نه هیچ کدومتون . حتی مامان . تو فکر کردی مامان میتونه بیاد اینجاپیش من ؟ به بابام نکردی ؟ فکر کردی نمیدونم داری بهاین فکر میکنی که راضیم کنی برگردم خونه خودمون ؟

- من فقط نگرانتم آواجون . تو خونتون باشی خیلی بهتر از اینه که اونجا تنها باشی . من چشمم به اون خونه نیست . به خدا نیست . به روح بابانریمانم نیست ... به خدا فقط نگران توام . به روح بابا فقط نگران توام .

روح پدرش بود که این قدرت را به رگ هایم تزریق کرد . آنقدر که صدایم را صاف کردم تا بتوانم جلوی تمام تفکرات بی فایده اش بایستم و نرم نشوم .

- گفتم که . نگرانیت دیگه فایده ای نداره . مگه وصیت بابانریمان یادت رفته ؟ من تا وقتی شاغل نشم و خونه نگیرم باید همین جا بمونم . به همون روحی که الان قسم خوردی قسم میخورم که از این خونه هیچ جا نمیرم . تا وقتی عذرخواهی نکنی نگرانیتم فایده ای نداره .

عکس پدربزرگ را نگاه میکنم . روی دیوار بود . با همان نوار بدرنگ .

- یادمه بابانریمان همیشه بهم میگفت حسی که باعث انجام عمل نشه به درد نمیخوره . نگرانی تو هم وقتی باعث عمل نمیشه به درد نمیخوره . وقتی باعث نمیشه اشتباهتو قبول کنی به هیچ دردی نمیخوره ...

***

با شنیدن صدایی آرام از خواب میپرم . اتاق روشن بود . گوشه ی پرده را کنار میزنم و حیاط را نگاه میکنم . چیزی نبود . ولی من مطمئن بودم که صدایی شنیدم . بلند میشوم و نگاهی به ساعت می اندازم . سه نصف شب است . لحاف را کنار میزنم و می ایستم . گوشی ام را برمیدارم و حین این که با احتیاط سمت در میرفتم ، لیست شماره هایم را می آورم . عرق سردی از گردنم راه گرفت و تا کمرم آمد . خدایا ! چیزی نبود که با آن از خودم دفاع کنم . عقب می ایستم و در را با پا هل میدهم . طبق توصیه ی بهامین همه ی چراغ های خانه را روشن گذاشته بودم . اگر چیزی بود میدیدمش . خانه جای مخفی شدن نداشت . کسی نمیتوانست خودش را پنهان کند . وارد راهرویی میشوم که یخچال قدیمی را آنجا گذاشته بودند . میدانستم پدربزرگ آنجا یک سرنیزه داشت . از زمان جنگ نگهش داشته بود و برای این که دست بچه ها نیفتد همیشه یک جای بلند میگذاشتش . در حالی که همه ی حواسم به در حیاط بود ، دستم را بلند میکنم و روی یخچال میکشم . سنیزه را برمیدارم و محکم در دستم میگیرمش . خانه امن بود ولی حیاط را نمیدانم . در این تاریکی ، هر جای این حیاط میشد خودت را قایم کنی !

سمت در میروم که بازش کنم ولی ... ترس عجیبی دلم را به هم زد . رگ گردنم تیر کشید . عقب رفتم . این ساعت شب محال بود بتوانم این در لعنتی را بازکنم و بیرون بروم . کلید های خانه کنار بالشم بود . با دو میروم و برمیدارمشان . برمیگردم و تمام درهای خانه که به حیاط راه داشتند را قفل میکنم . پنجره ها را بدون این که چشمم به حیاط بیفتد چک میکنم تا مطمئن شوم قفل اند . همه ی خانه روشن بود ولی ترسم کم نشد . به اتاق تلوزیون برمیگردم . هیچ چیز دلم را آرام نکرد . نمیدانستم چکار میتوانم بکنم .

با خودم فکر میکنم که مگر نمیشود پنجره را شکست ؟ مگر باز کردن یک در که قفلش هم قدیمی بود ، کاری داشت ؟ هنوز هم یادم می آید که سیروان بعضی وقت ها که بیرون میرفتیم وکلیدها را جا میگذاشتیم ، با یک ترفندی با قفل ها ور میرفت و بازشان میکرد . گوشی را در یک دستم و سرنیزه را در دست دیگرم فشار میدهم . میمردم مشکلی نبود . نگران ته مانده ی آبرویم بودم ...

سمت رخت خوابم میروم و مینشینم . دوباره از پنجره نگاهی به حیاط می اندازم . چشمم به نرده های راه پله ی زیر زمین می افتد . سریع گوشه ی فرش را بلند میکنم . درِ زیرزمین از داخل قفل میشد و از بیرون ، هیچ راهی برای باز کردنش نداشت . این دریچه هم روی سقف زیرزمین بود . رخت خوابم را تا میزنم و لوله میکنم تا از دریچه رد شود . دریچه را باز میکنم و نگاهم را در فضای تاریک زیرزمین میچرخانم . مطمئن بودم هیچ چیز نمیتوانست وارد اینجا شود . آب دهانم را قورت میدهم . هر چیزی هم که نباشد مطمن بودم کم کم عنکبوت و سوسک را دارد !

سعی میکنم خودم را قانع کنم که الان شرایط ترسیدن از سوسک و عنکبوت را ندارم . همین که مطمئن باشم خطر دیگری نیست برای گذراندن شب هایم کافیست . رخت خواب را به زور از دریچه رد میکنم و پایین می اندازمش . با افتادنش گرد و غبار ، پایین را میگیرد . طوری خاک بلند شد که تا بالا هم آمد و به سرفه افتادم . کمی عقب تر میروم و صبر میکنم گرد و خاکش بخوابد . چراغ قوه ی گوشی را روشن میکنم . پاهایم را از سقف زیرزمین آویزان میکنم . زیر پام رخت خوابم بود و اگر میپریدم آسیبی نمیدیدم . سعی میکنم از سقف آویزان شوم تا مجبور به پریدن نباشم . دست هایم را به لبه ی دریچه میگیرم و آرام آرام خودم را به پایین سر میدهم . وقتی از سقف آویزان شدم و مطمئن شدم که فاصله ام با زمین کم است ، چهارچوب دریچه را ول میکنم و روی تشکم می افتم . جلوی دهانم را میگیرم تا خفه نشوم . جایی را نمیدیدم . گوشی را اطراف میگردانم تا ببینم کجا میتوانم بخوابم . اینجا هوایش سردتر از بالا بود . با یک دست تشک را میکشم و سمت کرسی مادربزرگ میبرمش . گوشی را روی میز ، به دیوار تکیه میدهم تا نورش در فضا پخش شود و کمی اطراف را روشن تر کند . فقط در حدی که وسیله ها را ببینم . دنبال چیزی میگشتم که زیر پام بگذارم و بتوانم دریچه را ببندم . بشکه های پلاستیکی ، روی میزِ بزرگ گوشه ی دیوار بود . خواستم برشان دارم ولی سنگین بودند . در یکی را که باز کردم ، دیدم پر از بسته های لوبیا و عدس و اینهاست . کمی از بسته ها را برمیدارم و روی میز میگذارم . بشکه که سبک تر شد ، برش میدارم و زیر دریچه میگذارمش . با احتیاط روی بشکه میروم و بلند میشوم . به سختی توانستم دستم را به گوشه ی دریچه گیر کنم و ببندمش . قفلش هنوز هم روی حلقه اش بود . کلیدش روی دسته کلید پدربزرگ بود که با خودم برداشته بودم . قفل را میبندم و پایین می آیم .

سمت دری که رو به راه پله بود میروم و آن را هم قفل میکنم . قفل اینجا را کسی نمیتوانست باز کند . درش تماما آهنی بود و فقط یک پنجره ی کوچک داشت که آن را هم پدربزرگ با توری فلزی و محکمی پوشانده بود و نمیشد از طریق آن در را باز کرد .

نفس راحتی میکشم . تشک را روی همان سیمان سرد پهن میکنم و برای این که سرما اذیتم نکند ، لحاف را هم روی آن میکشم . قابلمه ها و دبه های روی کرسی را برمیدارم و روی زمین میگذارم . لحاف ضخیم و پشمی مادربزرگ هنوز روی کرسی پهن بود . با هزار زحمت برش میدارم و روی تشک می اندازمش . خرت و پرت ها را دوباره روی کرسی میگذارم و گوشی ام را برمیدارم . ساعت را نگاه میکنم ؛ یک ربع به چهار مانده بود . هشدار گوشی را برای سه ساعت دیگ کوک میکنم و زیر لحاف میخزم . گرم بود و سنگین . آنقدر هم بزرگ و پهن بود که مطمئن بودم هیچ سوسک و عنکبوتی نمیتواند راهی به زیرش پیدا کند . اگر از سر و صورتم بالا نمیرفتند نمیتوانستند زیر لحاف بروند ! از تصور راه رفتنشان روی پوست بدنم ، مور مورم میشود . سرم را تکان میدهم و چشم هایم را میبندم . باید سعی کنم بخوابم تا فردا موقع درس خواندن لنگ نزنم . ماهان گفته بود بهتر است هشت صبح که سایت نسبتا خلوت تر است آنجا باشم ....