مادرش با محبت گفت:

-من فقط منتظرم خودت تصمیم بگیری و به زندگیت سر و سامون بدی! چند سال از مرگ اون مرحوم گذشته! قرار نیست بعد از لاله تو دیگه ازدواج نکنی!

با آرامش چشم برهم گذاشت و لبخندی زد:

-نگران نباش به فکرش هستم!موقعش شد خبرتون می کنم!

درخشش نوری از امید را در چشمان پدر و مادرش را دید ولی هنوز برای گفتن موضوع زود بود. تردید و بلاتکلیفی را در رفتار دختر می دید.

از گذشته اش چیزهایی می دانست و برای این تردید و دو دلی حق می داد.

بعد از مرگ همسرش تا مدتها میلی به ازدواج و یا حتی آشنایی با کسی را نداشت. تمام هم ّ و غمّش را بر روی کار و پیشرفتش گذاشته بود. هر چه مادرش اصرار به بازگشت و زندگی با آنان نموده بود؛ قبول نکرده و در خانه ی خودش مانده بود. هر چند عمر زندگی مشترکش به دو سال هم نکشید اما دیگر تاب زندگی با خانواده را نداشت.

خانواده ی با محبتی داشت و با جان و دل دوستشان داشت. وقتی لاله را هم انتخاب کرد بی حرف همراهش شدند و همه جوره حمایتش کردند. بعد از تصادف لاله و مرگش هم این حمایت را ادامه دادند ولی اذیت کننده نبود.

احترام به نظراتش و کمک به رفع مشکلاتش....درست زمانی که فکر می کرد به تجرد ادامه دهد؛ آتنه نصیری وارد زندگیش شد.

غم چهره اش و متانت و آرامشی که داشت توجه محمود را جلب نمود. با این که چند ماهی بود با هم بیرون می رفتند، هنوز به خانواده اش حرفی نزده بود تا آتی دلش را یک دله نماید.

یک ساعتی را کنار خانواده اش گذراند و به خانه اش بازگشت. خانه ای که کمبود یک زن را به وضوح نشان می داد.

*

*

وقتی لباس پوشیده و آماده از اتاقش بیرون آمد، مادرش را در آشپزخانه دید که میز صبحانه چیده است. کاری که معمولا نمی کرد.

-آتی بیا صبونه بخور!چای بریزم؟

صبح بخیر گفت و تشکر کرد.

صندلی را بیرون کشید و نشست و تکه ای نان برداشت در دهان گذاشت.

-زود بیدار شدی! جایی می خوای بری؟

مادرش لیوان چای را کنار دستش گذاشت و روی صندلی روبرویش نشست و جواب داد:

-مهرانه می خواد بیاد با هم بریم خرید. بچه تو دستشه و دست تنها نمی تونه!

آهانی گفت و ساکت شد.مهرانه خواهرش با سه سال اختلاف سن به اندازه ی مادرش نصیحت کن و ایرادگیر بود.

برخلاف آتنه همسر خوبی نصیبش شده بود و زندگی خوبی داشت.لیسانسش را در خانه ی شوهر گرفته بود اما میلی به کار کردن نداشت.

دخترش مهتا سه ساله بود و آتنه بسیار دوستش داشت که البته برای دوری از نصیحت های مهرانه زیاد دور وبرش نمی رفت.

سریع صبحانه را به پایان رساند و خداحافظی نمود و به اداره رفت.

محمود زودتر از او رسیده بود و در اتاقش مشغول بود. آتنه هم با بالا آمدن سیستمش، استارت کار را زد.تلفن روی میزش زنگ خورد و با برداشتنش صدای گرم محمود لبخند بر لبانش نشاند.

-سلام خانوم! صبح عالی متعالی! خوب هستین؟

-سلام جناب رفیعی! صبح شما هم بخیر.....ممنون! شما خوبید؟

این مکالمه ی هر روزه بود که در کمال احترام و رعایت شئونات همکاری تبادل می شد. آتنه را همین رفتارهای به جا و متین گرفتار می نمود.

-خانم نصیری لطف کنید برای اون موضوع که گفتم ....امنیت شبکه.... همه چیز رو مهیا کنید که مهندس شرکت اومد موردی نباشه!

-چشم حتماً! کی قراره بیاد؟

-دقیق نگفتن ولی احتمال می دم از اول هفته!

مشغول کار شد و زمان را از یاد برد.نزدیک پایان ساعت کاری با صدای پیام گوشی، نگاهی کرد و متوجه شد مادرش پیام داده است:

«امشب احمد و مهرانه شام خونه هستن جایی نرو و زود بیا»

پووفی کرد و گوشی را کنار گذاشت.به کارش پایان داد و اداره را ترک کرد.سر خیابان محمود را منتظر دید.محبتی در دلش سر زد«آخی! طفلی معطل من شده»...

جلو رفت و کنار ماشین ایستاد.محمود شیشه را پایین داد:

-سلام خانوم! بیا بالا!

من و منی کرد و شرمگین گفت:

-مزاحم نمیشم! باید زود برم خونه! خواهرم اینا میان جلوی دامادمون نمی خوام دیر برسم!

تبسمش کمی راحتی خیال را تزریق کرد.

-باشه! می رسونمت! بیا!

-نه دیگه! خودم می رم!

خم شد و دستگیره ی در را کشید و در باز شد و گفت:

-منم کاری ندارم! باید برم تنها تو خونه بشینم. تو رو برسونم اتفاقی نمی افته! بیا چقدر تعارف می کنی تو!

آتنه بی حرف سوار شد و شیشه را بالا داد.نسیم خنک پاییزی لرزی به تنش انداخته بود.

-می خوای بخاری بزنم گرم شی؟

لرز بدنش واضح نبود که مرد متوجه شود. از توجه اش گرمای خاصی بدنش را فرا گرفت.لبش به خنده باز شد:

-نه مرسی خوبه!

مسیر را با صحبت کوتاه کردند. با محمود همیشه حرفی برای گفتن بود. حتی اگه اون حرف تعریف از شیرین کاری های مهتا می بود.شاید توجه و دقت و خوب گوش دادن محمود بود که زبانش را باز می نمود.سر کوچه از محمود خواست که نگه دارد.

-هنوز اول غروبه و می ترسم همسایه ...کسی ببینه ناجور بشه!

کناری پارک کرد و کمی برگشت به طرفش گفت:

-هر طور تو بخوای! ولی فکر کنم کم کم باید یه پیشرفتی کنیم ....نه؟

نالید:

-وای....نگو اینجور من شرمنده می شم! گاهی از خودم بدم میاد که گذشته رو نمی تونم فراموش کنم!

محمود کمی دلخور گفت:

-گذشته میشه شوهر سابقت یا عشق قدیمت! کدومش آتنه؟