ـ عمو همه چیز تموم شده! نه می تونی باهاش دعوا راه بندازی و نه حتی حرفی بزنی! من قبول کردم. من....

با‌ آرامش تمام گفت:

ـ تو خیلی غلط می کنی.

و بالاخره دستش را کشید. به چرخیدنش نرسید که گفتم:

ـ من سیزده هفته ی پیش غلط رو کردم.

بلند نشده کف زمین مقابلم رها شد. خوب شد کابینت پشت سرش بود که نگهش دارد. فکر کنم کمرش را شکستم. بغضم ترکید. دستم را روی صورتم گذاشتم تا نبینم چشمان او هم خیس شد. خیلی گذشت تا هر دو آرام شدیم. شاید یک قرن و یا کمی بیشتر! و یک قرن دیگر هم گذشت تا بلند شد و دست هایم را از روی چشمانم پایین آورد.

ـ خودت رو، زندگیت رو، آرامشت رو...

نفس عمیقی کشید.

ـ یاس چرا خوشبختیت رو می فروشی؟

بلند شدم و ایستادم. نداشتم. تحمل شنیدن سرزنش را نداشتم.

ـ به اندازه ی کافی خودم داغونم، میشه داغون ترم نکنی؟

او هم ایستاد. چقدر هوا کم بود.

ـ من دنبال مرهم میام پی تو، نمک زخمم نباش.

عقب تر رفتم.

ـ پول می خوای؟ سقف می خوای؟ هزار بار بهت گفتم بهت میدم. هر چقدر که بخوای. چرا روی زندگیت قمار می کنی؟

حالا من طلبکار بودم.

ـ من پول می خوام اما نه هر پولی رو! اگه پول اون نامرد رو می خواستم که خودم تو فلاکت اون سال ها می رفتم پیشش گدایی!

ـ کی گفته پول من پول اونه؟

پوزخندی زدم.

ـ پس پول تو پول کیه؟ مگه خودت نگفتی حساب صفرهای پولی که می ریزند به کارتت از دستت در رفته اما رغبت نمی کنی بهش دست بزنی؟ مگه خودت توی این فسقله جا صبح تا شب جون نمی کنی که به پول اونا دست نزنی؟ نمی خوای باور کنم که نون هنر ثروتمندت کرده؟

سرش را چندین بار تکان داد.

ـ تو نمی دونی یاس! تو هیچ چی نمی دونی یاس!

از درون می لرزیدم.

ـ همون بهتر که ندونم. نمی خوام از ایل و تبارم هیچ چی بدونم. من خیلی وقته قبول کردم مادر و پدرم هر دو بچّه های پرورشگاهی هستند. انگار که از اول هیچ کس رو نداشتیم. هیچ کس!

ـ پس من چی؟

گوشیم زنگ می خورد. روی صفحه ی گوشیم نوشته بود: بابای بچه ها

شهاب بود. اهمیتی ندادم و جمله ام را کامل کردم.

ـ تو فرق داری. خودت الان گفتی. گفتی برام جون میدی. نگفتی؟

این بار روی گوشیم نوشت: عشقم

چند بار اسم هایی را که در گوشیم ذخیره کرده بود را عوض کرده بودم ودست آخر این من بودم که بازنده ی بازی شدم و کم آورده بودم.

ـ چرا جواب نمیدی؟ کیه؟

گوشی را به سمتش گرفتم تا ببیند: آقامون!

چنان الویی گفتم که بفهمد تمام دقّ و دلی هایم را بر سرش خالی خواهم کرد. آرام زمزمه کرد:

ـ یاسی؟

نفس گرفتم برای جیغ زدن!

ـ یاسی و کوفت! یاسی و درد! این چه بازیه راه انداختی شهاب؟ خواهرهای من دستت امانتند بی شعور! برای چی حرصت از من رو سر اونا تلافی می کنی؟ دلم خواسته شوهر کردم آخه به تو چه جینگیلی؟

به سرفه افتادم و این بار لیوان آبی را که به سمتم دراز شده بود گرفتم.

ـ خالی شدی؟ دیگه بد و بیراهی نمونده؟

همان طور گوشی به دست از آشپزخانه بیرون رفتم. نفس نبود. هوا نبود.

ـ نه شهاب! خالی نمیشم. تا دو تا کشیده ی آب نکشیده زیر گوشت نگذارم دلم خنک نمیشه!

عصبی خندید.

ـ کی گفته تو بزنی تو گوشم من برّ و بر وایمیستم نگاهت می کنم؟

روی سکّوی پشت قاب ها نشستم. چرا مثل این فیلم ها از حال نمی رفتم بلکه این شب لعنتی تمام شود؟

ـ خیلی پررو شدی شهاب! چرا این طفل معصوم رو حرصش میدی؟ چرا محلّش نمیذاری؟

این جمله ام عمق درماندگی یک خواهر را می رساند. از آن شاخ و شانه کشیدن اوّلیه دیگر هیچ خبری نبود.

ـ واسه ت از دسته گلش تعریف کرد؟

سرم را به دیوار پشت تکیه دادم و آره ی ضعیفی را نجوا کردم.

ـ واقعا که تنها وجه اشتراکش با تو پررویی تون هست. من پاشدم رفتم که اون قضیه رو بپیچونه و به تو حرفی نزنه. فقط می خواستم بترسونمش! چطور روش شد؟

ـ واقعا می خواستی همچین مساله ی مهمی رو از من مخفی کنی؟ خوشم باشه که خواهرهام رو به کی سپردم!

نفس عمیقی کشید.

ـ نمی خواستم بهت بگم اما حالا که بحث به اینجا رسید میگم. یلدا رو جوّ دبیرستان گرفته. فکر می کنه دانشجو شده. تا حالا چند بار مامانت رو خواستن مدرسه. واسه تیپ هایی که می زنه. به من میگه بیا دنبالم مدرسه. بریم بیرون. منو با خودت ببر مهمونی. اگر هم تن به خواسته ش ندم این طوری تلافی می کنه. تو بگو من چی کار کنم؟

من چی می گفتم؟ من تو کار خودم مانده بودم. من کی این شکلی بودم که الان بدانم با سرکشی دختر نوجوان چه باید کرد؟

دست آزادم را روی پیشانیم گذاشتم. این درد مرا می کشت.

ـ به خدا نمی دونم شهاب. الان هیچ چی نمی دونم. بهم زمان بده. بذار فکر کنم چه خاکی به سرم بریزم.

ـ یاسی؟ نمیشه همون دو ماه دیگه بیای؟ اینجا بودنت خوبه!

قلبم چطوراین حجم اندوه را طاقت می آورد؟

ـ کاش می شد شهاب! کاش می تونستم.

گوشیم را به دیوار رو به رو کوبیدم. حتی در پشتش هم در نیامد. اگر خرد می شد شاید آرامتر می شدم. یحیا به چارچوب در آشپزخانه تکیه داده بود. هنوز گنگ بود. مردمک چشمانش دو دو می زد. نگاهش روی من می چرخید. انگارخجالت می کشید به شکمم نگاه کند، بپرسد و باور کند. به سمتم آمد و کنارم نشست.

ـ چیه یحیا؟ دردت چیه؟ تو که مرهم من نمیشی بگو تا من دردت رو دوا کنم.

آه عمیقی کشید.

ـ چطوری مرهمت بشم؟ بگو تا بشم. درد من دوا شدنی نیست. بذار چشم روی همه ی اشتباهاتت ببندم و به قول خودت نمک زخمت نباشم.

لبخند بی رمقی زدم.

ـ می خوام بخوابم. خسته ام. به اندازه ی یه پیرزن نود ساله خسته ام عمو.

اجازه نداده بود. می دانستم دوست ندارد اما مهم نبود، دراز کشیدم و سرم را روی پایش گذاشتم. کمی آرامش می خواستم. حرفی نزد. دستش را گرفتم و روی گونه ام گذاشتم.

ـ برامون لالایی بخون یحیا، برای من و بچّه! لالایی دوست داره. حتما همون طور که صدات من رو آروم می کنه نخودی رو هم آروم می کنه.

یک قرن گذشت تا خواند. صدایش غم داشت. بغض داشت. درد داشت اما آرامش هم داشت. در خلسه ای دلچسب معلّق بودم. انگشتش روی خطوط صورتم بازی می کرد. میان موهایم می رفت. انگار که روی بوم نقاشی می کشد. نفس هم نمی کشیدم. این حسی که از یحیا می گرفتم بی حسّم می کرد. دست هایش جادو کرد و بعد از مدّت ها غرق آرامش شیرینی شدم.

از ضعف رفتن دلم چشم باز کردم. خورشید میان آسمان بود. شب تمام شده بود و آمدن روز نوید فرصت برای تلاش دوباره می داد. همه مصا‌‌ئبی را که بر سرم آوار بود یک به یک به یاد آوردم. دیگر آنقدرها هم لاینحل نبود. حتما راه حلّی پیدا می کردم. الان بزرگترین مشکل دنیا گرسنگی بود. روی تخت نیم خیز شدم. چنان بیهوش شده بودم که نفهمیدم کی و چطور سر از تخت یحیا در آوردم. داغ پای سیب بر دلم مانده بود. دست بردم تا موهای پریشانم را جمع کنم اما به یاد آوردم دیشب گل سرم را در آورده بودم و روی سکو گذاشته بودم. لای در اتاق را که باز کردم خشکم زد امّا آنها تعجّب نکردند. عمو اشاره زد تا جلو بروم و جمله ای رو به آنها گفت که لبخند را روی لب هایشان نشاند. به تبعیّت از آنها دستم را به سمتشان دراز کردم . با احترام لبخند زدم و به انگلیسی گفتم که از دیدارشان خوشبختم. با زبان دیگر دروغ می گفتیم که گناه محسوب نمی شد؟ نتوانستم حرصم را نشان ندهم.

ـ حالا نمیشه دو تا هم شاگرد مذکّر بگیری عمو جون؟ سردیت نکنه یه وقت؟

>>>>>>>>>>>>

سلام!

خوبین؟

من بهترم!

فکر کنم از دعای شماست...

یه وقتا کلاف زندگی یه جور عجیبی به هم می پیچه! واسه منم پیچیده! سرش رو هم پیدا نمی کنم.

پس بازم التماس دعا!