در اتاقم راه رفتم و به چند کلمه شیرین باز فکر کردم . به جایی هم نرسیدم .

کجا می خواست برود ؟ آن هم چند روز...

مونس را همراه خودش چرا می برد ...

پاسپورت را برای چه به شکوه سپرد که ‌از دوستش بخواهد کارهای رفتنش را برای کجا انجام بدهد .؟؟؟چرا و چرا؟؟؟

همه هم در گروه برایش آرزوی وصال داشتند . مرجان بی شک حالا بغل افشین خواب بود و نمی شد با مرجان حرف بزنم . شاید هم فکری مرجان مرا نجات می داد .

کجا بود که هر ساله شیرین می رفته و من فکر می کردم دور همی رفته ؟؟

به همان دانشگاه برایم زنگ می زد که من چند روزی با دوستام رفتم سفر ...

و من چرا فکر نکردم شیرین برای وسواسی که داشت مسافرت نمی رود .

نشستم و فکرم را جمع و جور کردم . صدای پا آمد و خودم را به سرعت روی تخت انداختم . صدای فنر های تشک بلند شد از ضرب افتادنم .

ملافه را کج و نصفه روی خودم کشیدم که دستگیره در پایین کشیده شد .

شیرین بود یعنی ؟ !

ولی نه ،عطرش زودتر در اتاقم پخش شد .

به خیال خواب بودنم داخل آمد . زیر لب زمزمه اش را نشنیدم .

تازه یادم آمد چراغ خواب را خاموش نکرده ام و گوشی ام روی میز مانده....

از حضور عطا آب دهانم را جمع کرده و نتوانستم قورتش بدهم .

چراغ را خاموش کرد و زیر لب حواس پرتی هم گفت .

پرده را که کنار بود ،کشید و صاف کرد . نفس عمیقی کشید .

چرا اتاق مرا عمیق در ریه هایش جا می داد ؟

دستش روی ملافه بود . و مرتبش کرد پاهای بیرون مانده را زیر ملافه گذاشت و رفت .

مانند پدر شد . پدری که شب به دخترش سر می زند .

راستی چرا من از حرکت پدرانه عطا بغض کردم .؟ چرا من هرگز پدر نداشتم و توجه عطا را پدرانه می پنداشتم .

عطایی که خودش هم پدر نداشت .ندیده بود او هم پدرش را ...شیرین هرگز از مدت بودن پدر عطا نگفت ...

فقط گفت کیومرث عمرش قد نداد پسرش را در آغوش بگیرد ...چه تفاهمی داشتم با مردی که آمد و برایم نگران ملافه صاف کرد ....چراغ خاموش کرد ...پرده کنار زد و نفس کشید ...و رفت ....

عطای پدر ندیده بود و برای من چه پدرانه انجام وظیفه کرد ...پس چرا زمانی که آمد و کاوه را کنار من دید ، پدر نشد ؟ ...چرا برای دلداری من با کاوه هم کلام شد ؟

شاید آنجا جوان بود و تجربه یک پدر را نداشت ....

اگر سارا بود می گفت ،یلدای چشم سفید و کور که این همه نا شکری ....توجه همه را کور شده و نمی بینی ...این حرفش را امشب و این جا قبول داشتم ...من چند پدر داشتم و در عین نداشتن حقیقی خودش ...

امیر علی پدری چند خیابان دورتر ....و عطای پدر همین جا و کنارم ...

خوش به حال من که مادر نداشته دو مرد پدرانه حمایتم می کنند .

هر دو برای هم توپ و تانک می فرستند و تنها نقطه مشترک بین شان هم من بودم .

اسمم که به میان می آمد ، هر دو از جنگ لحظه ایی دست برمی داشتند و در همان حال مهربان می شدند ...

به راستی در دنیا دختری به خوشبختی من هست که بی خانواده حقیقی ، چند خانواده در کنارش دارد . چه خوشبخت بودم من و خبر نداشتم ...

***

توشه سفر شیرین فقط چمدان کوچک و پر ملافه بود . خوشحال نبود. صورتم را بوسید و خواست مراقب خودم باشم ....

پرسیدم کجا می روی ؟

لبخند تلخی در قوس لبهای شیرین جا گرفت :

-برم دنبال دو تا گمشده ...زود هم میام ...

خودش و مونس چشم پر اشک و نریخته زیر لب خداحافظی گفتند و رفتند ...

عطا حاضر شده بود برود مطب و من تازه از سر کار برگشته بودم .

حجم سوالهای بالای سرم این چند روز مرا گیج و حیران کرده بود ....فکرم فقط میان جمله های شیرین بود و رفتن با این حالش ...مرجان هم نتوانست کمکم کند . اطلاعات او هم اندازه خودم بود .

بیشتر سوالهایش سر در گمم کرده بود .

در ورودی را برای اطمینان قفل کردم و رفتم سراغ سر نخی که نخ فکری مرجان در سرم انداخته بود .

اتاق شیرین پایین بود و بزرگ ....

در را باز کردم و داخل شدم . برای احتیاط آنجا را هم قفل کردم .....

پرده های سفید و بلند اتاق جلوی پنجره کیپ تا کیپ کشیده شده بود ....ملافه تخت و حتی هوای اتاق داد می زد شیرین قبل رفتن اینجا را تکان داده و رفته ....

سرویس خوابش و چند قاب عکس روی دیوار و میز قرار داشت ...از من هم کنار تختش عکس لب دریا را داشت ...خودش انداخته بود ...گفته بود یلدا بذار موهاتو باد ببره و عکس بگیرم ...و موهایم را باد برده و او گرفته و ثبت کرده میان قاب و کنارش گذاشته بود ..سفیدی اتاق چشمم را می زد .

به مرتبی و نظم فضای اتاق سری گرداندم ...از کجا باید شروع می کردم ؟...

سراغ کمد دیواری رفتم لباس بود و جعبه کفش و کیف ...در دیگر کمد و جعبه بود و سبد سبد وسایل کنار هم ...هیچ وقت کنجکاو اتاق شیرین نبودم ...فقط گاهی اوقات با دعوت خودش کنارش تا صبح در آغوشش می خوابیدم ...

دست هایی که کمد را باز کرد و بست می لرزید . بین فاصله انگشت هایم عرق کرده و خیس بود . به لباسم کشیدم تا خشک شود . لبم را تر کردم ...ترک ترک و خشک بود ...

کمی سر درون جعبه کرده و چشم گرداندم ...نبود ...چیزی که بخواهد و من بدانم نبود ....در را بستم و دست پشتم به در کمد تکیه زده ،نگاه به اطراف دوباره گرداندم ....

سراغ کشو ها رفتم ....چند کشو که باز کردم و بستم ...تا یکی شان چند آلبوم داشت را دیدم ....همه را برداشتم و کشو را بستم ...

با احتیاط از اتاق بیرون آمده و پاهایم پر شتاب به اتاق خودم شد و رفت .

آلبوم ها را مانند محموله ایی خطر ناک زمین انداختم ....و با ترس اینبار روی زمین کنارشان نشستم ...

تمام لباس هایم از استرس کار بدم خیس بود .شرم کارم بود یا ترس که اینچنین شرمنده عرق کرده بودم ....

من هرگز اینها را ندیده بودم ...شیرین نشانم نداده بود ...کی نشان می داد من که بزرگ شدم و دور شدم و از خانه آمدن فراری ...

***

بلاخره یلدا چیزی پیدا می کنه آیا ؟؟؟🙄🙄

شیرین کجا غمگین رفت 🙄🙄

ممنون 🙏🙏💖💖