‌دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

******..................******

جلو می اید و نفسم با قدم هایش به تحلیل میرود در یک قدمی ام میایستد

ـ حالا که فکر میکنم مظلوم تر از اون چیزی هستی که فکرشو میکردم ..امم شرطو بیخیال ..روشن سازی تو واجب تره تا شرطو شروط های من

چشمکی میزند و از دیدن صورت به شدت بدجنس شده اش رعشه به تنم میافتد با هر کلمه اش حجمی از بوی سیگار وعطر و آدامس لعنتی اش به بینی ام میخورد و بیشتر تهوع دست در گلویم میاندازد نفس لرزانم را بیرون میدهم چشمانش به شدت حرکاتم را زیرنظر دارد قدمی عقب میروم لبخند کجی میزنم گوشه دهنم را از خشکی پاک میکنم

ـ روشن سازی؟

لبخند وحشتناکی میزند از همین فاصله هم فکر شومش را حس میکنم و بیشتر ترس در دلم رخنه میکند از حرف هایی که قرار است بزند ..حرف هایی که فکر میکنم عجیب آوار میشود بر این خانه ی خراب شده ام

سیگاراش را روی قالی فیروزه ای دوست داشتنی ام میاندازد و فاصله را کم میکند حتی یک ذره هم مثل سال های خیلی دور شده از ذهنم، نگران قالی نمیشوم به چشمانش حالا رنگ جدییت به خودش گرفته زل میزنم دستش را در جیب هایش میفرستد وهیکل زیادی درشتش روی سرم سایه میاندازد نداشتن فاصله اذیتم میکند انا توان قدم بر داشتن ندارم

بد به دلم افتاده با به حرف در آمدنش ان تار مو رابطه ی من ونامی را با بی رحمی به فنا میبرد

ـ رنگ به روت نمونده ..اینجوری میخوای تنهایی زندگی کنی وتکیه گاه دخترت بشی؟

" تنهایی " خار میشود و در قلبم فرو میرود

کمی مانده به گریه بیوفتم انقدر جدی حرف ها را هجی میکند که ان نفس رو به نابودی را هم کامل به پایان میرساند با ته صدای مانده در گلویم "بگو" میگویم و مثل مادر مرده ها به چشم های وحشی اش زل میزنم

ـ نامی با قرار قبلی جلو اومده یعنی عشق وعاشقی در کار نبوده..هیچ وقت دوست نداشته ... اصلا دلش پی یکی دیگه بود ..نازنین دختر حاج بهرام

ـ یغما

صدای خش دار وفریاد گونه نامی، حرف یغما را میبُرد

مثل دیوانه ها به هر کلمه اش لبخند میزنم تیک وارانه پلک هر دو چشمم میپرد و ناخنم را با تمام توانم در پهلوم میفشارم قطره اشکی روی صورتم میچکد همان جا روی گونه ام دق میکند توانم را جمع میکنم و چشم از یغمای مغوموم بر میدارم . نگاهم روی صورت نامی میچسپد پرسش گرانه نگاهم میکند گویا حرف های مرگ اور دوست قدیمی اش را نشنیده باشد

میخواهم لاشه بو گرفته ام را جمع کنم و فرار کنم از فضایی که نامی در ان نفس میکشد جایی بروم که کسی نباشد حتی نازنینم را هم نمیخواهم نازنینی را که جز به جز تنش بوی نامی را میدهد.

عقب میروم نامی جلو میاید یغما کنار میرود دنیا دور سرم میچرخد تهوعم شدت میگیرد اما خدا را زیر لب زمزمه میکنم اشک چشمانم متوقف میشود تنم یخ میبندد و باز هم عقب میروم

لبخند کجی میزنم به شدت دوست دارم یغه یغما را بچسپم و فریاد بزنم ممنونم که خانه نیمه خرابم را کامل ویران کردی ممنونم عشق بو گرفته ام را تا به ابد به زباله انداختی.

میدوم و صحنه مرگم را ترک میکنم قاتل رویا هایم را هم رها میکنم و تمام نفس مانده ام را جمع میکنم و میگریزم تنها

چیزی که میفهمم حمله نامی به سمت یغما و ضربه محکمی که به چشمش حواله میدهد و عجیب دردم میگیرد از فریاد گوش خراش یغمایی که امشب به بهترین شکل روشنم کرده بود.

یک اسم مغزم را به خروش میاندازد " نازنین" دختر نمیدانم کدام ادمی که یغما میخواست با خوشحالی به من معرفی کند ان هم اسم دخترکم ..وای وای که فکرش دیوانه ام میکند با هر بار صدا زدن نازنین دخترم نامی به یاد عشق ناکامش میافتاد

حالا دلیل اصرار بیخود نامی برای اسم دخترم، به تنم اتش میاندازد و نابودم میکند

***********

❤️🤗