_ من همین کافه را هم با ترس و دلهره که یه وقت بابا مامانم نفهمند‌ اومدم.

بعد تو به من پیشنهاد فرار میدی؟

علی سریع جواب داد:

_ ترس نداره. همانطور که اومدی کافه همانطور هم فرار میکنیم.

فاطمه با چهره ای متعجب میگوید:

شوخی میکنی علی؟ تو فرار را با کافه اومدن یکی میدونی ؟

_ آره خب . فقط تو فرار کردن دیگه برنمیگردی خونه.

فاطمه نیشخندی میزند و به صندلی تکیه میدهد و بعد از کمی مکث می پرسد؟

_ علی جان وسایلم رو چکار کنم؟

_ وسیله خاصی نیاز نیست. فقط یه دست لباس تو همین کیفت بزار بیار.

فاطمه با تمسخر میگوید :

آها خب این که حل شد. بعدش با هم کجا میریم شام رو کجا میخوریم؟

علی متوجه مسخره کردن فاطمه میشود . نگاه به پنجره ی کافه میکند ، آهی میشکد و سکوت میکند.

فاطمه دستانش به هم گره میزند و روی میز میگذارد و به علی با مهربانی میگوید:

-علی جان ناراحت نشو. فرار از خانه برای یه دختر یعنی آخر خط. من جدا میخوام بدونم تو فکر همه چیز رو کردی؟ بر فرض که ما فرارهم کردیم. مگه واسه ی ازدواج اجازه پدر من لازم نیست ؟ اونو از کجا میاری؟

علی:

-من خیلی وقته که قید اجازه ی پدر مادر خودت و خودمو زدم.

فاطمه نگاهش را از علی برمیدارد و ابرو هایش را بالا میندازد و همزمان میگوید : آها.

علی :

-تو می پرسی فکر همه چیز رو کردم؟ آره کردم. همه چیز من تو هستی. وقتی من کاری کنم که تو آخر کار کنارم باشی یعنی من فکر همه چیز رو کردم.

فاطمه نفسش را سنگین بیرون میدهد. لیوان قهوه اش را برمیدارد و نگاهی داخل آن میاندازد . لیوان را دوباره روی میز میگذراد چون چیزی داخلش نبود.

چند دقیقه هردو سکوت میکنند که فاطمه سکوت رو میشکند :

خب فرار کنیم. کجا میریم؟

علی با خوشحالی جواب میدهد:

تهران.

_کجای تهران؟

_ خونه یکی از دوستام.

_ خونش کجای تهرانه؟

_گفته برسیم تهران آدرسو بهمون میده.

_ با چی میریم؟

_ ماشین بابام.

_ واسه چند وقت پول داری؟

_ همون شب گاوصندوق بابامو خالی میکنم. باید یه بیست میلیونی توش باشه.

فاطمه سرش را تکان میدهد و نگاهی به اطراف میکند.

سکوتی بینشان برقرار میشود. علی میگوید :

-برای وسایلت هم نگران نباش. اگه شرایطی جور بشه که تو، تو خونه تنها باشی و پدر مادرت خونه نباشن، میتونم همون موقع بیام سراغت و وسایلی خیلی بیشتری ببریم.

فاطمه : آره فکر خوبیه.

علی : تا چند روز آینده فرصتی پیش نمیاد؟ برنامه ی سفری ؟ مهمونی؟ چیزی؟

فاطمه به گوشه ای خیره میشود و با چهره ای متفکر میگوید. :

نه فکر نکنم تا یک ماه آینده برنامه ای باشه.

علی با حسرت میگوید :

حیف شد. ولی عیب نداره . خودم هر چی نیاز داری واست میخرم.

در همین حال گارسون سر میز آنها آمد و منو را باز کرد وگفت:

-با عرض پوزش در این قسمت منو نوشته شده اگر بیش یک ساعت سر میز بمانید، باید ده هزار تومن پرداخت کنید. الان یک ساعت بیشتر شده.

علی داشت میگفت که : الان می...

که فاطمه ده هزار تومن از کیفش در آورد و به گارسون داد.

گارسون پول را گرفت تشکر کرد و رفت.

علی گفت : این چکاری بود. دوست داشتی بمانی میگفتی حساب کنم.

فاطمه که سرش پایین بود و داخل کیفش را نگاه میکرد با صدایی آرام گفت :

بهترست بری.

علی با تعجب گفت :

یعنی چی؟ اگه میخواستی بریم پس چرا ده تومنو بهش دادی.

فاطمه سرش را بالا آورد و این دفعه با صدایی بلند گفت : اشتباه شنیدی. گفتم بهترست تو بری .

چهره علی در هم شد و گفت : که اینطور . پس جوابت نه هست.

فاطمه سریع پاسخ داد :

نه اصلا اینطور نیست. تو حداقل یک روز رو نقشه ات فکر کردی. یک ساعت هم به من فرصت بده. تا با خودم کنار بیام.

علی که این را شنید با لبخند از جایش بلند شد و گفت: درست است.

سپس خم شد دو دستش را روی میز گذاشت و گفت : امشب ساعت ۲۲:۴۵ ته کوچه میبینمت؟

فاطمه لبخند زد و گفت : آره میبینی.

علی لبخندی زد عقب رفت و گفت : فعلا.

فاطمه یک قهوه دیگه سفارش داد و مشغول فکر کردن شد. حدود نیم ساعت گذشت که گوشی اش زنگ خورد . فاطمه گوشی را برداشت و مشغول صبحت شد:

سلام . فاطی.....خوبم تو چطوری؟...خوبه... پنج شنبه ؟ .... نه نیستم....همدان... آره قرار نبود برم ولی پشیمون شدم .... اصلاشاید مجبورشون کردم بیشتر از یک هفته بمونیم. هوا هم که خوبه شاید اصلا یک ماه موندیم....(میخندد)... نه یک ماه همو نبینیم چیزی نمیشه.... علی؟؟...اونم ی امشب باهاش یک خداحافظی خوب میکنم که دیگه دلتنگم نشه...(با خنده) آره من اینجوریم دیگه... فردا؟ نه امشب میخوام برم... ببخشید دیگه خیلی یهویی شد ...بهت میگم... قربونت برم... خدافظ.

بعد از خداحافظی فاطمه گوشی رو در دست نگه میدارد و تو فکر میرود. بعد از مدتی گوشیو در کیفش میگذارد و از کافه خارج میشود.

شب علی عصبانی و با چشمانی اشکبار فاطمه را ساعت 22:45در کوچه میبیند . در حالی که فاطمه سوار ماشین پدرش میشد و به مسافرت میرفتند.