****

از عمد پی حرفش نمی روم.خودش بالای اتاق جلویِ طاقچه می نشیند،دست می برد وکتابی را باز می کند.بی حاشیه می رود سر اصل مطلب:

-وقتی منصور گفت می خواد طلاهای مامانت وبفروشه و تکه زمینه حاج میراب رو بخره مخالفت کردم.ما یه عالمه زمینهای سبزی کاری داشتیم.خودمون کشاورز بودیم احتیاجی به ده هزار زمینِ حاج میراب نداشتیم.ولی بابات گوشش بدهکار نبود،مامانت نشسته بود زیر پاش که الا وبلا باید بریم فرنگ،اونجا کار هست باید پیشرفت کنیم.منصور خدابیامرز می خواست مادرتو! به خواسته اش برسونه می خواست سود ببره.کمال این وسط بی تاثیر نبود.یک کم پول کم داشتن کمکشون کردم با این شرط که حق فروش به غیر رونداشته باشه این طوری می خواستم اگر یه وقتی زد به سرش ورفتن اگر به خنسی خوردن همه ی زندگی اشون و به فنا نداده باشن.وقتی دست ازپا برگشتن دوباره زمین خودشون وداشته باشن تا اینکه اونشب.مکث می کند.صدایش گرفته است.نزدیک تر می شوم.

-خبر آوردن تصادف کرده خودم با دستهای خودم بچه ام و راهی سینه ی قبرستون کردم.موتور رو من براش خریده بودم مادرت غر می زد تازه دانشگاهش وتموم کرده بود می رفت یه جایی به بچه های مردم زبان خارجه یاد می داد.خریدم تا زندگیشون آروم بشه،نمی دونستم ؛میشه بلای جونش.

روبرویش زانو خم می کنم ومی نشینم.

-دختر!تو چه می فهمی دوهفته بعدِ مرگ پسرت بشنوی عروست فرار کرده...یعنی چی؟تو چه می فهمی زخم زبون مردم چیه؟این که بگن؛عروست ،ناموست با یکی فرار کرده...

میان حرفش می گویم:

-اما مادرمن.

دست بالا می برد:

-آره!مادرتو با کسی فرار نکرد ولی درِ دهن مردم ونمی شه بست؛انگ بی ناموسی بهمون زدن!

سکوت می کند.منتظر چشم به لبانش می دوزم.

-سبحان از اولشم نشون کرده ام بود.نوه ی پسری بود.بزرگ بود.قد وقواره اش شبیه منصور بود.وقتی فهمیدم یادگاری از منصور مونده خوشحال شدم.خواستم زیر کت وبالتون وبگیرم ولی مادرت راه نمی داد.از زیرو بمش باخبر شدم دیگه طاقت نیاووردم نمی خواستم تو هم نابود بشی.سبحان حرفِ دختر خاله اش بود که بره وبگیرتش؛من راضی نبودم.تو رو باید حفظ می کردم.

پوزخند زنان میان حرفش پریدم:

-این طوری از چاله در آووردنم وانداختنم تو چاه...؟

تندتند پلک می زند نفس بیرون می دهد:

-سبحان غلط زیادی کرده؟

مستقیم چشم هایش را هدف می گیرم.

-اون که کار هر روزشه...

-پس چی؟

شاکی جواب دادم:

-من دیگه طاقت ندارم.می خوام جدا بشم.

ابروانش به هم نزدیک می شوند:

-طلاق خوب نیست؛ ما نداشتیم.نخواهیمم داشت.

ولوم صدایم بالا می رود:

-چرا !چرا؟با آینده و سرنوشت دوتا آدم بازی می کنین.بابا اونم راضیه که اگر راضی نبود این همه بلا سرم نمی اورد.من وبه گناهِ مادرم مجازات نمی کرد...

نگاه می گیرد وکتابی را ورق می زند.

-اونوقت ها وقتی زن وشوهری می خواستن محبتشون وبهم نشون بدن مثل الانیها با قربونت بشم وفدات بشم وکادوی رنگی خودشون وبرای هم لوس نمی کردن.همین که زنی یه لباس مرتب می پوشید و خونه رو آب وجارو می کرد و یه دمپختکی...آشی...آبگوشتی بار می ذاشت یعنی من شوهرم و زندگیمو می خوام.یا مردهای قدیم اهل نازخریدن وسوئیچ ماشین صفر دادن به زن نبودن .پدر خدابیامرزم وقتی می خواست یه طوری مثلا از مادرم تشکرودلجویی کنه، از بیرون که بر می گشت یه پاکتِ کوچیک نقل می خرید و از همون دم در با صدای بلندی مادرم وصدا می زد.بهش می گفت گلین خاتون.لحنش طوری بود که ما بچه ها می فهمیدیم که بینشون یه عطوفتی هست.یا مادرم که چای می ریخت وبا قندون کوچیک پر از نقل می نشست کنارش و آقا صداش می زد.همین ها دل ما رو گرم می کرد وخونمون وشاد...

آهی می کشد، مکثی می کند،نفسی می گیرد.

-برو تکیه بده،این طوری کمرت خشک می شه.

گویی از تونل خاطراتش پرت شده باشد حرف را عوض می کند.این بارپیِ حرفش پشت به دیوار می دهم ،سر تکیه می دهم ومنتظر می نشینم.کتاب را روی طاقچه می گذارد و همانطور نشسته تسبیح می گرداند.

-وقتایی هم که پدرِ خدا بیامرزم عصبی بود وکج خلق!مادرم ما رو تو یکی از اتاق ها وادار می کرد بی سر وصدا بشینیم و یا بازی کنیم.بزرگ تر که شدیم.جریان فرق کرد ومادرم تقریبا امورات وگرفت دستش،مدیریت می کرد.ما بزرگ شدیم و هرکدوم رفتیم سر خونه زندگیمون.پدرم قبل ازازدواج من از دنیا رفت مادرمم همون خونه موند و تا اخر عمرش خانمی کرد.پدرم آدمِ صبورو دانایی بود ولی مادرم پر طاقت تر و با سیاست تر!وقتیم به مشکلی بر می خوردن همیشه این مادرم بود که عقب نشینی می کرد، همونم به ما یاد داد که موقع عصبانیت زود از کوره در نریم و همیشه یه پلی رو برای برگشتمون بزاریم.

یک وری لبم کش می آید:

-این حرفها چه ربطی به من داشت؟

محکم جواب می دهد:

-تو هم بدی کردی؟نباید چیزی رو از شوهرت پنهون می کردی؟آوا تو همه ی پل ها رویکی یکی داری خراب می کنی.

طلبکار می گویم:

-مثل این که چیزی رو هم ازقلم ننداخته.پس بهتره اینم بهتون می گفت که چه قدر! سخت گیری می کنه.این که به سایه ی خودش هم شک داره فکر می کنه هنوز عهد حجره که زن رو در پستوی خانه نهان باید کرد.من یه دخترامروزی ام.دلم مهمونی رفتن می خواد گردش می خواد.دوست و رفیق داشتن،اما اون با ...

-تند رفتی دختر صبر کن.

مکث می کند ومن هم سکوت اختیار می کنم.لختی بعد نفسش را با صدایش همراه می کند.

-سبحان چیزی تعریف نکرده.از کسِ دیگه ای وجای دیگه ای شنیدم...که قصد داشتی بچه رو بندازی.این که مادرت نشسته زیر پات ومی گه بریم از این مملکت...

ابرو هایم بالا می روند.

-اون خانم که خونه اش اون اتفاق افتاد...!

پس کار مهشید بوده چرا؟

-حالا حرفه حسابت چیه؟می خوای همه ی پلهای پشت سرت وخراب کنی،نمی خوای بمونی وزندگیت وبسازی...؟

پوزخند زنان جواب می دهم:

-کدوم زندگی...؟شاه پسرتون هم خسته شده وبه زور داره تحمل می کنه.

مردمک های چشمم را هدف گرفته ،نگاهش تیز وبرنده است .

-قضیه ی اون عکس ها چیه؟چرا این قضیه تموم نمی شه؟

گوشه لب به دندان می گیرم ویاد عکس هایی با بیکینیِ قرمز می افتم.شرمسار می شوم:

-اونها رو کی بهتون گفته؟

عصبی شده است:

-طرف وپیداش کنم که تیکه بزرگش گوششه!

به جلو خم می شود وادامه می دهد:

-خبر داری که می خواد باج بگیره با اون عکسها...؟

نگاه باریک کرده ، جواب می دهم:

-من...!واقعا نمی دونم کار کیه؟

عقب می رود:

-سبحان وقتی زیر بار ازدواج با تو نرفت مجبور شدم قانعش کنم.قول زمین دادم ولی نه زمین های تو رو...اصلا بعد عروسیتون خودم دستش وگذاشتم تو دستِ اردکانیها وگفتم برو باهاشون شریک شو تو کار وساخت وساز و یه اسمی واسه ی خودت دست وپا کن.ولی سبحانم مثل تو خامه...یه شبه می خواست ره صد ساله رو بره. الانم می دونم کم آوورده وهمین روزهاست که...با بد کسایی هم طرفه.

قیام می کند.بالای سرم می ایستد.

-اونقدر بهش فخر فروختی و با غرورت خواستی کوچیکش کنی که اونم برای این که از تو چیزی کم نیاره وبگه منم آره!دست به یه حماقت بزرگتری زده.

لجم می گیرد:

-کارهای اون ربطی به من نداره.حماقته اون وبه گردن من نندازین.

از بالا نگاهم می کند.

-ربط داره...هم کارهای اون به تو...هم حال ناخوشِ تو به اون!

صدایم می لرزد:

-من دیگه نمی خوام بهم ربط پیدا کنیم.یه روزی هلم دادین وسط این زندگیِ اجباری حالا هم باید خودتون نجاتم بدید.

یک ابرو بالا می دهد:

-با طلاق؟

با عجز می نالم:

-بذارید من برم.هیچی هم نمی خوام.

خم می شود،تحکمی د رصدایش است:

-دختر! مثل مادرت نباش...!

دندان قروچه می روم:

-مادرمم اگر یه...حامی داشت...

صدایش بالا می رود:

-داشت...به والله داشت.خودش نخواست! الانم خودش نمی خواد ولی اگر تو بخوای...به خدای احد وواحد یه لحظه نمی زارم دیگه اذیت بشی گوش سبحانم خودم می پیچونم.

-یه مدت یه مدت می خوام تنها باشم.خسته شدم.حوصله ی بکن ونکن ندارم.خط ونشون کشیدن وشاخ وشونه کشیدن حالم وبد می کنه.

قامت راست می کند،درست شبیه درختی تنومند سایه اش مرا هم دربرگرفته.

-همین جا بمون...

با تعجب می پرسم:

-اینجا؟که چشمم بخوره به چشم کسایی که هرلحظه با نگاهشون می خوان بهم حالی کنن که...

فاصله می گیرد،سایه اش دور می شود.

-اگر سبحان نذاره چی؟

بلند می شوم.قدمی بر می دارم.

-اون دنبالم نمیاد.

می چرخد دستش نرسیده به دستگیره ی در به سمتم اشاره می رود.

-اگر اومد باید قول بدی بری بچسبی به زندگیت

ته دلم می لرزد:

-چرا همه ش می خواین معامله کنین.

انگشت پایین می گیرد.تسبیحش را دست به دست می کند.گویی می خواهد چیزی بگوید که ربط به این دانه های سبز رنگ دارد:

-دختر جون!این که عزیزات وبخوای دونه دونه مثل این تسبیح؛ کنارِ هم ؛نگهشون داری.خیلی سخته...یه وقتایی باید باج بدی...یه وقتایی باید معامله کنی...حالا مونده تا برسی به حرفم.

-منم جزء عزیزاتون هستم؟

می دانم درکمال بی انصافی حرف زده ام.رنگِ نگاهش کدر می شود ازلحنِ سخنم.

-فعلا باش...اگر تا شب عید سبحان اومد که حرف من میشه...نیومد تو آزادی...!

*****

سلام!

من خودم حاج ترابی رو دوست دارم با این که اشتباه کرده بود در مورد اوا وسبحان! شما چی؟؟

****

نفس کشیدن سخته
تو رو ندیدن سخته
تو پیچ و تاب عاشقی
به تو رسیدن سخته
نفس کشیدن سخته
تو رو ندیدن سخته
تو پیچ و تاب عاشقی
به تو رسیدن سخته
منو به غمام سپردی
همه آرزومو بردی

همه جا اسمتو بردم
یه بار اسممو نبردی
واسه ی شب زمستون
همه هیزمو سوزوندی
واسه ی پنجره ی کور
توی خونمون نموندی
نفس کشیدن سخته
تو رو ندیدن سخته

* روزبه نعمت الهی!!