‌یکبار دیگه به بسته سبزی توی دستم نگاه میکنم. بسته رو سرجاش میذارم و گوشی رو دم گوش دیگه ام میذارم: انیس جون شما هرچی می گید درسته. من از طرف بابا معذرت می خوام.

صدای گرفته اش به گوشم میرسه: تو چرا معذرتخواهی میکنی دخترم؟ روزی که گفتی باباتم راضیه گفتم قبول جفتمون از تنهایی درمیاییم ولی خورشید جون بابای تو فقط عاشق یک نفره. اون هنوزم عاشق مادرته. اون اصلاً راضی نیست.

وسط فروشگاه می ایستم. خسته تر از اونی هستم که بخوام بحث کنم.

_ امروز دارم میرم پیش بابا. باهاش حرف می زنم. باور کنید بابا همچین آدمی نیست. اون واقعاً از همصحبتی با شما لذت میبره.

_ فایده نداره. خودت رو خسته نکن. همونی که گفتم. بابای تو امکان نداره به زن دیگه ای حتی نگاه کنه. چه برسه خوشش بیاد. آدم با یه نگاه به در و دیوار خونه تون همه چیز دستش میاد. یه دیوار نیست که عکس مادرت بهش میخ نشده باشه.

_ من الان جایی هستم بعداً صحبت کنیم؟

_ حرفی نمونده عزیزم. فقط دور من یکی رو خط بکش. تا اینجا سعی خودم رو کردم. عصرها بهش سر زدم. غذا بردم. کنارش نشستم. نشد دیگه، زوری که نیست مادر.

_ شما اجازه بدید من با بابا صحبت کنم، چشم.

_ چی بگم؟ مواظب خودت باش. چند مدل مربا پختم همین روزا برات میارم.

_ دست شما درد نکنه.

گوشی رو قطع میکنم. لادن با لبخند نگاهم میکنه. با چشم غره ی من لبخندش جمع میشه.

_ به چی میخندی؟

_ خنده داره خب. کدوم دختری رو دیدی برای باباش دنبال زن بگرده؟

ابروهام رو توهم گره میکنم: بابا خیلی تنهاست. به یه همدم احتیاج داره. بده به فکرشم؟

_ خودش که به نظر نمیاد همدم بخواد. تو چی میگی این وسط؟

بروبابایی به لادن میگم و به طرف بخش لبنیات میرم. پاکتی شیر از داخل قفسه برمی دارم. در حال چک کردن تاریخ انقضاش میگم: بابای من باید تو عمل انجام شده قرار بگیره. هفده سال گذشته بسه دیگه. کی میخواد به فکر خودش بیفته؟ دیگه کافیه. من اجازه نمیدم. انیس جون زن خوب و مهربونیه. همونیه که میتونه بهترین همدم برای بابا باشه.

شونه اش رو بالا میندازه: من که چشمم آب نمیخوره. عمل انجام شده یعنی چی؟ یعنی یه روز لباس عروس تن انیس جون کنیم بریم خونه پدری؟

آروم میخندم: مسخره!

_والا عمل انجام شده یعنی همین دیگه. قدیما مادربزرگا رو یهو می فرستادن سر سفره عقد الان ما باباها رو بفرستیم. نظرت چیه؟

سری تکون میدم و نگاه دیگه ای به لیست می ندازم که لادن میگه: دیگه چی میخوای؟

چرخ رو به طرف دیگه ای می کشم: بیا بریم اونطرف حبوبات هم بگیریم.

نیم ساعت بعد لادن من رو جلوی خونه پدریم پیاده میکنه.

_ مرسی زحمتت شد.

کیسه های خرید رو از صندوق بیرون میذاره: ناسلامتی دستیارتم دیگه، زحمت چیه؟

کیسه ها رو از روی زمین برمیدارم: برو به سلامت. فردا مستقیم میام باغ.

_ بیام دنبالت؟

_ نه قبلش جایی کار دارم. تو زودتر برو حواست به همه چیز باشه.

دستی تکون میده و سوار ماشین میشه. بعد از رفتن لادن به ساختمون آجری روبه روم نگاهی میندازم. ساختمونی که حسابی قدیمی شده بود اما بابا نه به بازسازیش رضایت میداد نه به کوبیدنش. دستم رو روی زنگ فشار میدم. از اونجایی که میدونم امکان نداره بابا در رو روم باز کنه. کلید خونه رو به سختی از بین وسایل بهم ریخته کیفم پیدا میکنم. در رو باز میکنم، از پاگرد و پله ها میگذرم. با کلید در خونه رو باز میکنم. باد خنک تو صورتم میزنه و بعد هم صدای دلکش از جایی به گوش میرسه

عاشقم من... عاشقی بیقرارم...

به طرف آشپزخونه میرم و کیسه های خرید رو روی میز رها میکنم.

کس ندارد خبر از دل زارم... آرزویی جز تو در دل ندارم

پارچ رو از داخل کابینت بیرون میارم، دو بار کامل میشورم. مانتوی بلندم رو روی دسته صندلی میذارم. شالم رو هم روی صندلی دیگه پهن میکنم. داخل پارچ تا نیمه شربت سکنجبین می ریزم. از سبد روی میز خیاری برمیدارم بعد از چندبار شستن داخل پارچ رنده میکنم. شیشه آب رو روش خالی میکنم. چند تکه هم یخ. با قاشق محتویات داخل پارچ رو زیر و رو میکنم از صدای چرخیدن یخ ها لبخندی میزنم. دو تا لیوان سفالی آبی رنگ رو از آبچکون برمیدارم و به طرف اتاق بابا میرم. در اتاقش بازه.

وارد میشم. روی تخت، روی زمین و روی میز کنار کتابخونه اش پر از عکسه. بدون نگاه کردن می تونم صاحب عکس رو تشخیص بدم. در تراس باز مونده پرده حریر به آرومی تکون می خوره. وارد تراس میشم و بابا رو می بینم که پشت میز سفید رنگ به صندلیش تکیه زده و به حیاط زل زده. به طرفم برمی گرده که سریع میگم: سلام

روی صندلی کنار بابا میشینم. برای هردومون شربت می ریزم: برای دیروز متأسفم. تاریخ رو فراموش کرده بودم.

(توی دلم چه بهتر که فراموش کردمی میگم.)

بابا برمی گرده و نگاهم میکنه: خیلی وقته دیگه دوستش نداری. خوب میفهمم. درسته خورشید؟

دستهام رو تو هم گره میکنم و نگاهم رو به روبه رو میدم: بحثمون بی فایده است بابا.

_ بحث نمی کنیم بابا. داریم حرف می زنیم.

_ من و شما هر وقت درباره مامان حرف می زنیم دعوامون میشه. پس میشه بحث دیگه.

از جام بلند میشم: یکمی خرید کردم، میرم جابه جا کنم. برای شام ماهی بذارم؟

عینکش رو روی چشم میذاره: هرچی خودت میخوری درست کن بابا.

وارد آشپزخونه میشم. یک لیوان برنج میشورم. از داخل فریزر یک بسته سبزی پلویی بیرون میارم. ماهی قزل آلای پاک شده رو داخل ظرفی میذارم کمی فلفل سیاه، نمک و زعفرون می زنم. چند پر جعفری ریز میکنم. با خودم میخندم و میگم: (خدایا اینهمه سال گذشته، این چه عشق عجیبیه که بابا نسبت به مامان داره؟!) لیموترش رو روی تخته برش میزنم، چند حلقه نازک روی ماهی میچینم. ظرف رو داخل یخچال میذارم. نگاهی به آشپزخونه آشفته و هال آشفته تر میندازم. لیوان های نیم خورده چای. پوست سیب، پوسته تخم مرغ. هسته های خرما. توی این آشفته بازار نمیتونم نفس بکشم.

به طرف سینک پر از ظرف میرم دستکش ها رو دست میکنم و مشغول تمیزکاری میشم.

یک ساعت بعد جارو برقی رو خاموش می کنم. نگاهی به سالن میندازم که تا حدودی تمیز و قابل تحمل شده.

سرسری با دستمال قاب عکسهای روی دیوار رو پاک می کنم. هر جایی رو که می بینم عکسی از مامان نصب شده، یاد حرف انیس جون میفتم. کاش بابا راضی میشد عکسها رو جمع کنه.

صدای پر از غم حسین قوامی که تو ای پری کجایی رو می خونه، من رو به این باور می رسونه که انیس جون راست میگه.

کلافه دستمال رو به گوشه ای پرت می کنم و روبه روی عکسی از مامان می ایستم. عکسی با لبخند فوق العاده. چشمهای درشت. بینی قلمی و لبهای خوش فرمش.

اینکه مامان چقدر زیباست شکی درش نیست و اینکه من فقط چشمهام به مامان رفته باعث خوشحالیمه. دستم رو روی موهای بلند تابدارش میکشم: حال و روز بابا رو ببین، تو که اصلاً برات مهم نیست ولی اونیکه داره زجر میکشه منم. تمام این سالها به من سخت گذشت. کدوم دختری رو دیدی که از مادرش متنفر باشه؟ من هستم. متأسفم مامان ولی بابا راست میگه دیگه هیچ محبتی نسبت به تو توی دلم احساس نمی کنم. کاش بدونی دیگه دوستت ندارم. کاش بابا هم دیگه دوستت نداشته باشه.

به طرف آشپزخونه میرم. زیر قابلمه برنج رو روشن میکنم. ظرف پیرکس محتوی ماهی رو داخل فر میذارم. نگاهی به ساعت می ندازم. با پرستو تماس می گیرم و متوجه میشم یکی دو ساعت دیگه از خونه میاد بیرون. جایی باهاش قرار میذارم.

میز رو آماده میکنم. به طرف اتاق بابا میرم: بابا شام حاضره...

.

پ.ن: آخر هفته خوبی داشته باشید🤗💚