نور از لابلای پرده اتاق را روشن می کند. یکی از چشمانم را باز می کنم و نگاهی به ساعت می اندازم، شش و نیم صبح بود، سنسورهای مغزم فعال می شوند. وقتش بود که کم کم آماده شوم و قبل از آنکه آیلار و شیده بیدار شوند پا از این خانه بیرون بگذارم. به آرنج هایم تکیه داده و سر بلند می کنم، نگاهم به شیده می افتد که با نیم تنه وشلوارکی بدون رواندازی، روی شکمش پهن بود و دست و پاهایش را هر کدام سمتی روانه کرده بود. لبخندی روی لبم می نشیند، آزاد و سینا هرچقدری که تلاش کردند او را با خود همراه کنند از پسش برنیامدند، این شد که شیده هم کنارمان باقی ماند. آیلار به پهلو و زیر پتو پناه گرفته بود، خوابیدنش هم مرتب بود، الحق که آیلار نظم و ترتیب را به معنای واقعی کلمه اثبات می کرد.

برمی خیزم و پاورچین به سمت کمد راه می افتم، در را باز می کنم، با صدای قیژ در کمد از حرکت می ایستم، آیلار تکانی می خورد. لحظاتی کوتاه می ایستم و وقتی از خواب بودن آیلار مطمئن می شوم، به آرامی و بی صدا چمدان را بیرون می کشم. آن را با دو دست بلند می کنم و از لابلای دست و پای شیده قدم برمی دارم. سنگینی چمدان به زخم پایم فشار می آورد و لب می گزم که صدایی ناشی از درد از دهانم خارج نشود. با هر جان کندی که بود چمدان را بیرون اتاق می گذارم. به اتاق برمی گردم و مانتو و شلوار و مقنعه ای که آماده در کمد آویزان کرده بودم، پایین می آورم و پاورچین و روی سر انگشتان از اتاق خارج می شوم. لباس ها را روی چمدان می گذارم، تکیه به دیوار روبروی در اتاق می دهم و پایم را بالا می کشم، زخم پایم با مراقبت های آزاد و شیده نسبتا خوب شده بود. اما اینکه روی پایم قدم بردارم هنوز کمی برایم آزاددهنده بود. پوفی می کشم و سعی می کنم بر سر انگشتانم قدم بردارم. لباس ها را به دست می گیرم و چمدان را روی زمین می کشم و چرخ هایش به حرکت درمی آیند. نزدیک در خروجی آن را به دیوار روبروی جاکفشی تکیه می دهم و لباس ها را مرتب روی آن می گذارم. به سمت سرویس راه می افتم. بعد از اتمام کارم به سمت آشپزخانه قدم برمی دارم. لازم بود کمی به این شکمی که خالی بودنش مرابه ضعف می انداخت، رسیدگی کنم. در یخچال را باز می کنم. ظرف نان و پنیر را بیرون می کشم. روی میز می گذارم. سرپا و هول هولکی کمی پنیر به تیکه ای نان می مالم و لقمه می گیرم. نان و پنیر را به یخچال بازمی گردانم و گازی به لقمه می زنم. به آرامی و بی صدا با هرجان کندنی که بود خود را به چمدانمی رسانم. چنگی به مانتو می زنم و در حالی که آن را به شومیز کاربنی ام تعویض می کنم، لقمه ی نون و پنیر را می جویدم که هینی مرا از جا می پراند و جیغ خفه ای می کشم. با چشمانی درشت شده به چشمان گشاد شده ی آیلار خیره می شوم.

-باران کجا؟

نفسم را آزاد می کنم و لقمه ی کوچک در دهانم را می جوم و پایین می فرستم.

-باران با توام؟ شال و کلاه کردی؟ کجا؟

آب دهانم را قورت می دهم و لب می زنم: آیلار جان دارم می رم خوابگاه دیگه

ابرو در هم می کشد و کمی صدا بالا می برد: اینجوری بی معرفت؟ بی خبر؟

-آخه می ترسیدم ..

در میان حرفم می دود: معلومه که اجازه نمی دم بری. دیشب هم گفتم تو مزاحم نیستی

-بخدا هستم، آقا آزاد چندوقته از خونه و زندگیش افتاده. خوابگاه که هست دیگه موندنم معنی ای نداره.

با قدم های بلندی به نزدبکی ام می رسد. شلوار جین و مقنعه ام را به دست می گیرد و کنارم می زند: بده این چمدونو ببینم

کنار می کشم و دسته ی چمدان را به دست می گیرد.

-باران خانوم اولا که شما پات خوب نشده، ثانیا این طرز رفتن شما اصلا درست نیس.

من من می کنم: بیخشید، بخدا می دونستم قبول نمی کنی. فکر کردم برسم اونجا باهات تماس می گیرم

آیلار مهربان، در صورتم چشم تیز می کند: اونوقت تنهایی فکر کردی؟

لب می گزم، چمدان را به اواسط سالن می کشاند.

زیرلب غر می زند: شما پیش ما امانتی، تو خونه ی ما این بلا سرت اومده. پس تا خوب نشدی حق رفتن نداری

می نالم: با این حساب من باید دانشگاه هم نرم

-معلومه که نباید بری، با این پا چطور می خوای بری آخه، شیده می ره سرکلاس هم به جای خودش هم تو، البته که اگه حالا حالا کلاسا تشکیل بشن

موهای کوتاهم را به چنگ می کشم. لقمه کوچک باقی مانده را به دهان می گذارم و در حینی که می جوم آیلار را صدا می زنم.

-آیلار جان

روی چمدان بزرگم می نشیند و دست هایش را به آغوش می کشد.

-بله می شنوم

لحظاتی سکوت می کنم و بعد از کمی فکر برای سر و سامان دادن صحبت هایم، چند قدم جلو می آیم و در یکی متری اش می ایستم و دست هایم را در هم قلاب می کنم. نگاهم را پایین می کشم.

-حقیقتش از روزی که اومدم دردسرساز بودم. حالا مستقیم هم نه ولی غیرمسقیم به من مربوط می شد.

موهای نامرتبم روی صورتم می ریخت و کفری ام می کرد. پوفی می کشم. بالای سرم جمعشان می کنم و با کش دور مچم می بندم.

ادامه می دهم: اجازه بده برم، می دونم می گی مزاحم نیستم، اما ترجیح می دم جایی باشم که اونجا راحت تر باشم.

احساس می کنم از حرف آخرم، نگاهش دلخور می شود. دستی در هوا تکان می دهم و لب می زنم: یه وقت فکر نکنی اینجا راحت نبودم، نه اتفاقا خیلی هم راحت بودم، اما اینجا جای من نیست، چون من احساس می کنم مزاحمم به این خاطر که جای آقا آزاد رو گرفتم

لبخندی لب هایش را از هم فاصله می دهد: عزیزم آزاد خودش به این وضع راضیه و اتفاقا چندین بار تاکید کرد تا پات خوب خوب نشده، نیازی نیست حتی کلاساتو بری.

-ایشون لطف دارن، اما خواهش می کنم اجازه بدین برم جایی که حداقل دلم کمی آرومتر باشه. جایی که حس کنم ذره ای به اونجا تعلق دارم.

نزدیکش می شوم و دست روی شانه اش می چسبانم.

-درسته اون خوابگاه مال بابام نیست. اما خوبیش اینه که اونجا سهمی دارم چون پولشو دادم. همین منو کمی آرومتر می کنه. اونم واس منی که دیگه جایی ندارم و کسی رو ندارم و به این شهر غریب پناه آوردم

بلند می شود و خیره در چشمانم سری تکان می دهد: اشتباه می کنی، تو هم اونجا خانواده اتو داری هم اینجا مارو داری، من و آزاد، حتی شیده کنارت هستیم. قول می دم عزیزم تنهات نزاریم

به آغوشم می کشد، اشکی از گوشه ی چشمم شیطنت می کند و آیلار زیرگوشم پچ می زند: بقول آزاد آبغوره نگیریا، خودت می دونی، مگه ما مردیم؟

بوسه ای به گونه ام می چسباند، سریعا دستی زیرچشمم می کشم. فاصله می گیرد و با لبخند مهربان همیشگی اش لب می زند: اگه خوابگاه رو ترجیح می دی، اگه اونجا راحتتری، منم حرفی ندارم. برو قربونت برم، اما ما تنهات نمی زاریم، تو نخوای هم ما در به در دنبالتیم

دستی به صورتش می کشم و لب های لرزانم را تکانی می دهم: یقین دارم که شماهارو خدا برای من فرستاده.

لبی می گزد و سری تکان می دهد: گریه موقوف

-دل می دین و قلوه می گیرین، خبریه؟

نگاهش به چمدانم می افتد.

-چمدون بستی دختر شَل، نکنه قراره من بغلت کنم؟

خنده ای می کنم.

روبه آیلار سوال می کند: آیلار جون صبحانه چی داریم؟

آیلار خنده ای می کند: اول اون چشمای خوشگلتو خوب باز کن، بعد برو یه آبی به دست و روت بزن، بعدش بیا بگو صبحانه چیه شکمو

با چشمی باز و چشمی بسته، لبخند دندان نمایی می زند، دستی به موهای هپل شده اش می کشد و به سمت سرویس راه می افتد.

پیش از گذر از پیچ هال باریک سر برمی گرداند.

-بارون تورو با این پات جایی نمی برم ها. گفته باشم

ابرویی بالا می اندازم : خودم می رم

انگشت شستش را نشانم می دهد و صدای اعتراض آیلار بلند می شود.

-شیده

چشمکی می زند : اومدم صبحانه آماده باشه ها

ایلار به شوخی صدا بلند می کند: من سیناجونت نیستما

شیده وارد هال باریک می شود و صدایش به گوش می رسد: نه بابا اون که از این عرضه ها نداره، اونو فقط باید جلوش گذاشت. توآیلار جونمی

***

سلام

احوال؟

و اما

این پست تقدیم به

مژده کلانترهرمزی💐

مرسی لز همراهیت عزیزم