رو به روی هم نشسته بودیم و من بیشتر در جلد سکوتم فرو رفته بودم . نمی دانم چرا نمی شد و نمی توانستم حرفی بزنم .

همان اول حضورمان سفارش نوشیدنی گرم داد تا یخ من آب شود و من هیچ تغییری در حالتم پیدا نشد .

نمی دانم این کم حرفی ام اثر چه بود که مهر سکوت روی لبهایم جا خوش کرده بود .به سکوت لب بسته من چشم دوخت و از خودش گفت که ۳۰ سالش هست و با پسر عمویش و شغل پدرهایشان را ادامه می دهند . من چیزی نداشتم بگویم . چشم به لبهای بهم دوخته من داد و دوباره ادامه داد :

_چی دوست داری از من بدونی مارال .

نمی دانستم حالا که نوشیدنی خوش عطر سفارشی کمیل الوندیان از گلویم پایین رفت چه دوست دارم ؟

از مردی که تازه وارد دنیای من شده چه باید می پرسیدم ؟ دست دور لیوان ولرم پیچاندم و اصلا بهتر هست مردها چه شکلی باید باشند ؟ فقط من می دانستم این که اردشیر باشند خوب نیست و این تجربه تلخ نبودن کسی جای پدرم را با نوشیدن قلپی دیگر رو به روی همین کمیل الوندیان دور کردم .

منتظر بود و من هنوز لبم به حرفی و کلامی برای انتظارش مناسب جو اینجا پیدا نمی کرد . باز خودش دست روی لبهایش کشید و فنجان نوشیدنی اش را کنار گذاشت . خم شد و من فضای دنج سالن ، رستوران را همراه با هوم منتظرش دوست داشتم . کوتاه چشم در صورتش چرخاندم و به دست های کش آمده و گره زده اش چشم سپردم و لب زدم :

_من نمی دونم الان چی می خوام .

وقتی دو دستش مشتش از هم باز شد و حرفی نزد چشمم بالا آمد و دیدم که دوباره خم شد و سرش را نزدیکتر آورد :

_باید حرف بزنیم مارال .

لبم بیشتر به هم فشرده شد . نمی توانستم حرفی بزنم . مهری به لبهایم دوخته شده بود با چشم گرم و کلام پر مهر مارال گفتنش هم باز نشد .‌

دیدم که سکوتم ابرویش را کمی و اندازه ی یک خط پیچاند و ورم های بالای پلکش مدام بین چشمان من می چرخید . میز چیده شد و من باز لبم مهر سکوت داشت . دست بردم و از کنار دستم با برداشتن چنگال برق زده گفتم :

_شما حرف بزنین من گوش می کنم .

لبخندش بی جان تر و ناراضی از حرفم بود که سری تکان داد و اشاره به میز و محتوای بشقاب روبه رویم کرد و خودش هم مشغول شد .

پیشنهاد پیاده روی کمیل را بعد صرف شام در سکوت بین خودمان با سرعت بلند شده و قبول کردم .

کفش من و کمیل که روی برف خیس پیاده رو می نشست و باز سکوت بود . ولی راه رفتن در هوای سرد پیاده رو بهتر از هوای نشسته در پشت میز و محیط بسته بود . دیگر از زمان صرف شام حرفی به جز تعارف و ریختن نوشیدنی برایم نزده بود . حس کردم باید حرفی بزنم و سپیده پوفی از حس من کشید و گفت و نقش چماق نباش این وسط .

همان طور که گوشه خیابان و موازی با پیاده روی خلوت را جلو می رفتیم صدایش کردم .

دست در جیب کاپشن برده بود و شال دور دهانش را کمی شل کرده بود . این مرد بی شک سرمایی بود .

_من خیلی سختمه با شما به این زودی راحت برخورد کنم .

به قول سپیده نشسته در من که می گفت : آفرین دو کلمه حرف بزن بچه بفهمه اشتباه نگفته شناخت . سپیده هم از شرم و حیای امشب من سرعت کلماتش را سوار اسبی سرکش کرده و می تاخت .

سرعت لاکپشتی قدمش را متوقف کرد و سرش را چرخاند و به صورت من داد این که بد شد و همان بدون دیدن خودش می توانستم بهتر حرف بزنم :

جدی و آرام ادامه و دنباله حرفم را گرفت و گفت :

_بعد این همه رفتن و اومدن به من می گی شما و بعدشم راحت نیستی ...چرا ؟

از صراحت و هم صحبت شدن با این مرد جوان سرمایی خوشحال بودم . نباید می گذاشتم سکوت من را با دلخوری سکوت کند و برنجد . سپیده به فکر من هیجان زده شد و آفرینی در گوشم زمزمه کرد و در ذهن خاموشم گفت از دستش نده مارال .

_من مردی اطرافم نداشتم .یه مقدار شناختش سخته برام .

لب گزیده و با حرف من خوشحال گفت :

_بهتر من شد که .

سپیده بلافاصله اضافه کرد به کم حسوده فکر کنم . دیدی تنها مرد کنارت خودشه . چشم به کمیل داشتم و گوش به حرف درون خودم .

چرخید و با دستی که از جیبش بیرون کشید و پشت کمرم با فاصله گذاشت، خواست دوباره لاکپشتی پیاده روی کنیم و دوباره دستش را سر جایش برد و هم گامش شدم

_خوب مارال سعی می کنم من بیشتر کنارت باشم تا جبران بشه .

چشمم روی برگ یه زده زیر پایم را تار دید و امیدوارمی آهسته زمزمه کردم . دیگر با همان دو ساعت پشت و میز و این پیاده روی انگار فهمیده بود کم حرف هستم که خودش به حرفم گرفت . از خانه جدیدمان پرسید و من شانه ایی بالا انداختم و رو به چشم منتظرش گفتم :

_فقط نصفه نیمه چیدیمش و ساعت مچ دستم را نگاه کردم و نزدیک هفت شب بود و ادامه دادم امشبم می رم اونجا ...قراره کمک مامان کنم .

به بهانه رفتن من دیگر نگذاشتم بپرسد خانه مان چند خواب دارد و نداشت و من چه جوابش می دادم .

بهتر شد که نپرسد تا من کمتر از خانواده ام بگویم . از اینکه نمی دانم چقدر در جریان زندگی ما هست و بود .

راه برگشت را سرعت لاکپشتی شد همان گام های بلند و کنار ماشین رسیدیم روی موهای چند سانتی اش و شالگردنش و شانه هایش سفید شده بود . ایستاد و قبل از باز کردن در ماشین دستش را پیش آورد و من فقط با چشم دستش را دنبال کردم . روی شال سرم را با انگشت هایش پاک کرد . دست برد با هر دو دست دو سمت شانه های من را هم همان چند دانه برف را جدا کرد و دستش را روی شانه هایم نگه داشت . یا دستش سبک بود که من حس نکردم یا کارش برایم متفاوت بود و وزنی نداشت . خم شد و نزدیک چشمم صدایش را با کلامش به گوشم رساند . برف بود و زمستان بود و خیابان دنج و دست های سبک و بی وزنش روی دو شانه ی لباسم که صدایش تکمیل این خوشی کرد و من هنوز نمی خواستم پلک بزنم :

_دوست دارم سال دیگه اینجا اومدیم برای یاد بود امشب نسبت من و تو مارال بیشتر از حالا باشه .

پلکم پایین رفت و روی صورتش نگذاشت چشمم بماند . زشت بود زل به حرفش بزنم . تا سال دیگر هم خدا بزرگ هست . دستش را فشاری بی جان داد و پرسید : موافقی با حرفم .

نمی دانستم باید موافق چی باشم و مخالف چه حرف و نظری . من مغزم هنوز عقب بود و در پیاده روی چند دقیقه پیش لاکپشتی پیام می رساند و می آمد . منتظر بود بگویم موافقم و من نگفتم .

دوباره چشم بالا بردم و با گردش بین دو چشم منتظرش گفتم :

_زوده یه کم .

مکث کرد و انتظار نداشت . ولی دستش را برداشت سرش را هم خم کرد . انگار داشت خودش را برای زود و دیر بودن راضی می کرد . دست بند مچ دست دیگرم کرده و باز رو به بهت صورتش گفتم :

_قبول کنین ما فقط تو مسیر و ناخواسته هم رو دیدیم .

دست برد و زیر چانه اش را با دو انگستش بند کرد و گرفت . مچ دستش را دیدم و باز یک مرد قوی پیش چشم من نقش بست . همیشه طرف حرف و روبه روی من مینو بود و مچ دست ظریفش .

_منم دلم می خواد با شناختن کنار شما بودن رو تجربه کنم .

دوباره نگاهم کرد . دستش دیگر در دو جیب شلوار کتانش رفته بود . این خیلی سردش می شد . من حتی نمی دانستم چرا باید مردی که قوی هست سردش شود .

با گفتن بریم تو ماشین قبول کرده و نشستم . یک سبک بالی در خودم با نفس هایم نشستم و نفس کشیدم . بوی عطر ماشینش خود کمیل بود .

دیگر در مسیر طولانی برگشت نخواست و نخواستم بحث کنار خیابان برفی را ادامه بدهیم . این هم یک احترام بود . به نظر خودش و من . این یعنی یک پله از راه طولانی به بالای سال دیگر با هم قدم گذاشتن ، بدون اینکه من بپرسم خودش جواب خیلی از سوالهای من را نپرسیده پاسخ داد .

دست روی فرمان گره زد و پشت چراغ قرمز خیابان شلوغ و خیل ماشین ها رو به من گفت :

_من و پسر عموم اینجا هستیم . پدر و مادرا برای دور بودن از هوای اینجا شهرک هستن .

با شنیدن تنها بودنشان ابرویم ناخوداگاه بالا رفت و دید و لبش از قیافه ام کمی کش آمد و ادامه داد :

_البته همیشه یه مادری پیش ما هست . آخر هفته هم که ما کنار شونیم .

چراغ که سبز شد راه افتاد . سپیده شام خورده و سیر بود که پشت سر من نشسته و خواست حرفی هم من بزنم .

_تنهایی سخته برا دو تا مرد .

سرش را با تایید حرفم تکان داد و گفت :

_این هفته هم مامان من اینحاست . حالا هم برم و شامش نخورم دلش می شکنه .

گوشی کنار دستش که لرزید با خنده و دیدن صفحه گفت :

_چه زودم فهمید .

گوشی را برداشت و وصلش کرد ..

***

روزتون خوش 🙂

به نظر شما مارال حق داشت بگه زوده و کمیل گناه داشت یا نه 🤔😏

تقدیم نگاه گرم شما 🙂