‌دستش را بالا برد که چادر افتاده را روی شانه‌اش را مرتب کند ، ولی چادر لیز خورد و دوباره افتاد . حرص زده بی خیال نگه داشتن فیکس کردن چادر ، آن را دور کمرش گرفت و کوچه را پا تند کرد که زودتر به در قهوه‌ای برسد . دستش را روی زنگ گذاشت و پشت سر هم فشار داد تا بالاخره مجید لای در را با تعجب باز کرد :

_ آبجی مروارید تویی؟

انگار هنوز مطمئن نبود که سرش را بیرون آورد و این طرف و آنطرف کوچه را نگاهی انداخت :

_ مگه قرار بود کسی بیاد ؟

مجید بالاخره رضایت داد که کنار برود و به مروارید که هنوز چادر به کمر ایستاده بود راه بدهد داخل حیاط :

_ نه ، آخه جوری در زدی انگار کسی دنبالت کرده .

مروارید بی توجه به حرف مجید بطرف خانه راه افتاد :

_ مرد خونه نیست ؟

مجید اخم کرد :

_ مگه من مرد نیستم ؟

مروارید خندید و برگشت رو در رو به مجید :

_ تو نصف مردی نیم وجبهی ، بابات یا عموت اینا نیستن ؟

منتظر جواب مجید نماند و چادرش را باز کرد و نفس راحتی کشید :

_ راحت شدم‌ها . اونقدر پیچید به دست و پام وسط کوچه شیطونه می گفت ...

_ خوش آومدی دخترم .

با صدای خاله فاطما پله‌ها را بالا رفت و صورت خاله را بوسید :

_ عیدتون مبارک خاله فاطما .

خاله فاطما دستش را پشت مروارید زد و در را رایش باز کرد :

_ عید تو هم مبارک . خوب کاری کردی اومدی . تو بیا یه چیزی به این دختره بگو من که نتونستم حریفش بشم .

می دانست که باز فائزه خواستگار دارد ، سینا هم خبر داشت و برای همین سر صبحی مجبورش کرده بود که سری به فائزه بزند :

_ چی شد خاله جون .

فاطما زودتر از او داخل اتاقی شد که فائزه گوشه‌ای زانو غم بغل کرده بود و نشسته بود ، زل زده بود به شمعدانی‌های لبه پنجره ، مروارید سلام کرد و کنار فائزه نشست که با دیدنش انگار داغ دل فائزه تازه شد و دوباره زد زیر گریه :

_ مروارید جان دخترم تو یه چیزی بگو ، مثلا جای خواهرشی .

مروارید دست دور شانه فائزه انداخت ، نپرسید چی شد ولی فاطما خاله خودش توضیح داد :

_ دخترای مردم براشون خواستگار میاد از خوشحالی نمی دونن چکار کنن . دختر من انگار مادرش مرده ...

مروارید دور از جانی گفت که فاطما خاله با تاسف سر تکان داد :

_ از دیروز که زن عموش اجازه خواسته خواهر و خواهرزاده‌اش بیان برای خواستگاری ...

فائزه با صدای بغض دار گفت :

_ من نمی خوام . نمی‌خوام شوهر کنم .

فاطما از همان جلوی در توپید :

_ نمی خوایی که نخواه به جهنم .

بعد انگار پشیمان شد لحنش نرم‌تر و مهربان‌تر شد :

_ والله بالله ما بدت رو نمی خوایم دخترم . گفتی فرهاد نه ، پسر حاج اژدر رو نپسندیدی گفتم باشه ولی این آشناست پسره تهران خونه زندگی داره . مادرش می گفت درسم بخواد بخونه حرفی نداره .

مروارید سر فائزه را بغل کرد و بوسید :

_ ولی من نمی خوام از اینجا برم . اصلا نمی خوام درسم بخونم .

فاطما خانم کلافه از جروبحثی که انگار بی نتیجه بود پفی کرد :

_ پس چه مرگته ، درس نمی خونی ، شوهر نمی کنی ، چکار می خوایی بکنی . بشینی هر ماه عوائد باغ و باغات باباتت برسه زندگی کنی یا نه بابات حقوق بگیره یا خودت ؟

فاطما خاله همان جا نشست :

_ فکر نکن همیشه همین جوره خواستگار بیاد و تو ناز کنی نمی خوام دوست ندارم ، دو سه سال دیگه که طراوت و جونی‌ات رفت مثل زیور خانم باید بشی لَلِه این و اون بچه برادر زاده و خواهر زاده ...

مروارید ته چشمهای فائزه التماس را می دید ، لبش را دندان گرفت که نپراند بابا شاید کسی رو دوست داره آخه .

خاله فاطما باز سرش را تکان داد و بلند شد:

_ مروارید تو یه چیزی بگو که از خر شیطون بیاد پایین بزاره حالا اینا بیان حرف بزنن ...

مروارید باشه باشه‌ای گفت که فاطما خانم رضایت بدهد تنهایشان بگذارد . با رفتن فاطما خانم بود که فائزه باز هق زد :

_ زهر مار چی هی زر می زنی ، خوب بگو یکی رو دوست داری خلاص .

فائزه درمانده گفت :

_ چه جوری بگم آخه ، شاید فردای ، پسان فردایی زد و سینا نخواست اگه بعد پشیمون شد ...

کمی از فائزه فاصله گرفت :

_ اگه نمی خواستت پس من اینجا چه غلطی می کنم . بگو ببینم چه جوری تو این هیر و ویری خبرش کردی که خواستگار داری ؟

فائزه سرش را پایین انداخت و حرفی نزد :

_ دردتون چیه آخه ؟ تو اینجا زر می‌زنی اونم اونجا شده اسپند روی آتش ، جلز و ولز می کنه .

فائزه فینش رو بالا کشید :

_ می‌گه باید منتظر نیما باشیم که ...

مروارید دستمال کاغذی برداشت و دست فائزه داد :

_ غلط کرده . می رم باهاش اتمام حجت می کنم . بهونه آورد برو به همین پسره بله بده.

فائزه از لحن مروارید بین گریه ، خنده‌اش گرفت :

_ تو خواهر منی یا سینا .

مروارید خواست جواب بدهد که فاطما خاله با چای و بشقاب شیرینی رسید ، سینی چای را جلوی مروارید گرفت و بشقاب شیرینی را گذاشت روی فرش :

_ ببخش مروارید جون بچه‌ها که نمی‌زارن چیزی بمونه .

مروارید لبخندی زد :

_ ممنون فاطما خاله، بقول باباجونم عید همون سه ، چهار روز اول حساب میشه .

با خوشرویی یکی از شیرینی‌ها را برداشت و یکی را هم بدست فائزه داد :

_ بیا دهانت رو شیرین کن ، خدا رو چی دیدی ؛ بلکه هم تا آخر تعطیلات ....

فائزه سرفه‌‌ای کرد که مروارید حرفش را ادامه ندهد ، خاله فاطما مشکوک نگاه کرد ولی باز بلند شد و تنهایشان گذاشت :

_ برای نهار بمون مروارید جان ، کلاجوش گذاشتم .

مروارید نگاهی به فائزه کرد :

_ باید برم خاله جون . مهمون داریم . انشالله باشه برای پاگشایی فائزه .

فائزه چشمهایش را درشت کرد که مروارید بی‌خیال شانه بالا انداخت و چادرش را برداشت :

_ مبارک چادر سر می کنی .

مروارید با حرص چادر را روی سر انداخت :

_ نه بابا جمع و جور کردنش کار حضرت فیله . من موندم چه جوری دخترا با چادر چای هم تعارف می کنن به خواستگار .

فاطما خاله لبخندی زد :

_ انشالله قسمتت بشه ببینی هر چند خواستگار تو آشناست ...

مروارید تند خاله فاطما را بوسید که بیشتد ادامه ندهد :

_ من رفتم خداحافظ . زنگ می زنم فائزه بهت . وقت کردی تو هم یه سر بزن خونه‌امون حرف بزنیم . هر چند خونه نیست که کاروانسراست . این می ره اون میاد .

فائزه هم پیش پای مروارید بلند شده بود که تا دم در بدرقه‌اش کند :

_ رفتن مهمونهای ترکی‌اتون ؟

مروارید از یادآوری باریش و نامزدش دماغش را چین داد :

_ آره بابا ، کلی گوشتم تنم آب شد از فیس و افاده خانم .

فائزه نگاه خریدارانه ای به مروارید انداخت :

_ می بینم ماشالله تو این یه هفته تعطیلات اونقدر خوردی خوابیدی که شدی کوفته قلقلی .

مروارید اخم کرد :

_ از مال بابابی خودم خوردم به تو چه ، گلین (عروس) به این زبون درازی ندیده بودم .

❄️❄️❄️❄️❄️❄️

ممنون از همراهی‌اتون .

فکر کنم یه عقد و عروسی در پیش داریم .😉