بعدها البته خانم ننه دختر خواهرش ثریا را برای پسر بزرگش انتخاب می کند ازدواجی که اما و اگر داشت . عمه شفیقه که به اینجا قصه رسید مکث کرد و تردید گفتن و نگفتن داشت . مهتاب ولی مشتاق شنیدن بود . شنیدن قصه نامزدی پدرش و دختر خاله سهیلایش ؛ دل به دریا زد و پرسید : پس بابام و دخترخاله سهیلا چه جوری نامزد شدن . عمه متعجب نگاهش را به برادر زاده اش دوخت : مامانت اینا رو برات تعریف کرده ؟

فکر کرد کینه مادرش را همه ساجدها دارند :

نه عمه جان ، مامانم خبر نداره که من حتی این موضوع رو می دونم امممم ... اینا رو سهراب گفته .

عمه با شنیدن اسم سهراب اخم کرد :

دیگه چی ها بهت گفته اون پسر شرّ.

مهتاب از این لحن عمه اش جا خورد :

چیزی نگفته یعنی خوب من ازش پرسیدم چرا از ما خوششون نمیاد از مامانم و ما ، اون گفت مامانم بابام رو گولش زده ؛ همین جوره عمه جون ؟ واقعا مامانم بود که زندگی دخترخاله سهیلا و بابام رو بهم زد ؟

عمه تکیه داد به پشتی و دخترک خوش قلب را چند دقیقه ساکت نگاه کرد :

_ نه عزیزم اینجورها هم که سهراب گفته نیست . بابات قبل آشنایی با مادرت نامزدی رو بهم زده بود . ولی منم نمی دونم چرا فقط اینکه یه روز بابات آومد و گفت دیگه نمی خواد با سهیلا عروسی کنه دلیلش رو هم نگفت ؛ هر چقدر خانم ننه و آقاجون اصرار کردن ، گفت عیب و ایرادی سهیلا نداره من نمی خوام . بعد یک سال هم که مادرت رو پیشنهاد داد . گویا همون وقتها با شوهر خاله ات همکار بودن و یه روز که خونه اشون دعوت بوده ، مادرت هم تهران بود و اونجا مادرت رو می بینه و می پسنده . خانم ننه ، آقا جون رو راضی کرد برن خواستگاری و خیلی زود هم عقد و عروسی گرفتن . یعنی قبل بابات ، سهیلا هم با منصور ازدواج کرده بود برای همین آقاجون کوتاه آومد .

مهتاب کنجکاو پرسید :

_ دخترخاله سهیلا و شوهرش چطور آشنا شدن ؟

_ خوب اینم داستان داره . منصور برای حاج بابا کار می کرد ، یعنی تو همون کارگاه حاج بابای خدا بیامرز فرش می بافت . پسر بدی نبود ولی کس و کار درست و حسابی نداشت . یعنی از یکی از روستاهای دور آومده بود اینجا و همون جا تو کارگاه می خوابید ؛ حاج بابا بهش اعتماد داشت و بعضا کارهای خونه رو هم بهش می سپرد ، تو همین رفت و آمدها به خونه چی شده بود که سهیلا پسندیده بودش خدا می دونه . همین قدر می دونم که حاج بابا حاضر نبود نوه اش رو بده به کارگر آس و پاس کارگاهش ، حتی منصور رو از کارگاه بیرون کرد .

خیلی سعی کرد جلوی این ازدواج رو بگیره ؛هم خودش و هم شوهر خاله مرحومم ، ولی سهیلا پاش رو کرد تو یه کفش که الا و بلا من زن منصور می شم و بس . اینجا هم شهر کوچکی بود ؛ حرف که پیچید تو در و همسایه چاره ای ندیدن رضایت دادن ، از یه طرف ماجرایی بر هم خوردن نامزدی علی رضا و سهیلا و از طرفی هم خاطر خواهی سهیلا ، ولی سهیلا دیگه جایی تو خونه نداشت . همون وقتها آقاجون خدا بیامرزم خونه قدیمی اشون رو داد به منصور و سهیلا و خیلی هم کمکشون کرد برای شروع زندگی . یه جورایی می خواست عذاب وجدانش رو بخاطر کاری پسرش از بین ببره .

مهتاب هنوز مشتاق شنیدن بود ولی عمه شفیقه خسته شده بود . هنوز نقاط کور زیادی در گذشته پدرش و مادرش بود که می خواست از آنها سر در بیاورد تا بتواند حقیقت ماجرا را از این حرفها بیرون بکشد.

اصلا کاش می توانست این حرفهای را هم که از عمه شفیقه شنیده ، یکجا بکوبد به صورت حق به جانب سهراب و به او بفهماند که این مادرش نبوده که زندگی سهیلا را با پدرش بهم زده ، بلکه خاله سهیلاش بوده که قبل از همه کوس رسوایی اش شهر را برداشته بوده.

ولی وقتی یاد علی می افتاد و آن روزی که او را زیر درخت دیده بود خسته و کوفته با پشت آستینش عرق پیشانی اش را پاک می کرد و با دیدنش سر به زیر انداخته بود و خجولانه سلام کرده بود ، پشیمان شد . غصه اش گرفت از این زندگی و بازی بد سرنوشت ، همان بهتر که طعنه ها و تهمتهای سهراب را می شنید و حرفی نمی زد ، گذشته هر چه بود و تقصیر با هر کسی که بود ؛ او و علی و برادر و خواهرش بی گناه ترین ها بودند.

✫✫✫✫✫✫✫✫

اول اینکه ممنون از همراهی اتون ، ممنون از بودن هاتون . این همه داستان گذشته نبود . ولی همه چیز هست که عمه و البته افراد خانواده ساجد می دانند . داستان سهیلا و علی رضا خان را خود سهیلا خانم بعدها برای دخترمون تعریف خواهد کرد.