****

گوشی اش را سُر می دهد درون جیبش و نگاهش را به اطراف می دهد.اخم وحشتناکی میان ابروانش جا خوش کرده . با نوک انگشتِ سبابه اش کنارِ شقیقه اش را می خاراند و هوفی می کشد.دیشب را اصلا خوب نخوابیده بود.مثل تمامی شب های گذشته.این که هنوز با تمام این اتفاقات دلش برای آوا می تپید برایش عذاب آورتر از هرچیزِ دیگری است، با آن که خودش را حسابی آماده کرده بود تا یک گوشمالیِ اساسی به او بدهد با این حال باز هم دلش رضا نبود واگر خود آوا قضیه ی زمین ها را پیش نمی کشید شاید دیگر پی اش را هم نمی گرفت. ولی وقتی با سرتقی در چشمش نگاه کرد و طلاق خواست و از آینده ی برنامه ریزی شده اش بدون او، گفت دیگر خونش به جوش آمد.

هنوز دلش غم داشت بابت از دست دادنِ امیریل اش! پسرش!کسی که قرار بود اسم ورسمش را نگه دارد.کلا از همان اول هم پسربچه ها را بیشتر دوست داشت.با موهای کوتاه وهفت تیر پلاستیکیِ گوشه ی لباسشان.با اخم های در هم شده ولب هایی که به تخسی رو به پایین می بردن.دخترها زیادی ناز داشتند لوس و آدم فروش هم بودند.چرخی می زند،اطرافش را خوب می کاود امتداد نگاهش می رسد به کارگری که ظرف استامبولی را روی یک دوشش نهاده و لنگان لنگان راه می رود.بی حوصله سینه بالا وپایینی می دهد.

-قادر....قادر!

از سمت دیگر پسر جوانی دوان دوان نزدیکش شد.

-بله آقا!

اشاره به کارگر می کند:

-این چشه؟

قادر رد نگاهش را می گیرد.لب می گزد وسر پایین جواب می دهد:

-دعواش شده.

ابرو بالا می دهد:

-چی؟

-راستش آقا ...با یکی از همولایتی ها...بگو مگو کردن.

گامی به جلو بر می دارد:

-برای چی؟

-آقا بزرگی کنید وبیرونش نیندازید.

زیر چشمی نگاهش می کند.کارگرِ افغانی که شدیدا قابل اعتمادش است.

-از اول تعریف کن...

-راستش آقا...بشیرچن نوبت دیگر عروسی اش است.پولی به یکی از همولایتی هامان قرض داده..موعدش که رسیده...زده زیرش گفته است ندارم تا پولت پس دهم.بشیر هم باید شیربها بدهد...وگرنه نامزدش را می دهند به شخص دیگری...نامزدش را خیلی می خواهد...

می ایستد.سرتاپای قادر را می نگرد.

-چه قدر باید پول بده؟

-آقا زیاد است...خیلی ...!

-مثلا؟

-سی میلیون...

زهرخندی می زند:

-با سی میلیون زن خرید وفروش می کنید.خوش به حالتون ما که که میلیاردم خرج کنیم بازم...

هوف کش داری می کشد،قادر ابرو درهم می کشد:

-آقا این چه قِسم حرف زدن است. شیربها سنتمان است...قراردادشان هفتاد میلیون است...چهل میلیونش را حاضر کردن...مابقی...

نفسی بیرون می دهد وحرفش را قطع می کند:

-برو بهش بگو حله!بره دست زنش وبگیره وبیاره...پولش با من...

گوشه ی لبهای قادر کش می آیند خم می شود ودست سبحان را می گیرد و به لبش نزدیک می کند به قصد بوسیدن دستانش.سبحان سریع پس می کشد.

-این چه کاریه؟برو...برو سرکارت...فردا اول وقت چکش آماده است...

-آقا خدا از بزرگی کمتون نکنه...چه طور جبران کنه این لطفتان را...

تمام غم های عالم هوار می شوند بر حنجره ی خشکیده اش.

-بگو واسم دعا کنه...خیلی...

قادر چشمش که در قابِ نگاهِ سبحان گره می خورد، می بیند غم چمبره زده بر آسمانِ چشمان او را.سبحان نگاه می دزد و دور می شود.قادر به شانه های افتاده اش خیره می ماند.

سبحان سر پایین می دهد.زیر لب می گوید:دعا کن منم بتونم تو کله ی بی مغزش فرو کنم که خاطرش عزیزه.

****

ساعتی است زل زده روی میز و مثلا به حساب وکتابه هایش رسیدگی می کند ولی خدا می داند که به همه چیز فکر می کند، الا همین رقم ها وعددهای ریاضی...!با نوک خودکار روی میز می کوبد .چه می شد او هم مثل خیلی ازمردها وقتی پا به خانه می گذاشت؛همسری داشت که تمام وکمال فکر وذهنش برای او بود و چراغ خانه اش را روشن می کرد وزندگی اش را گرم.این چند ماه را داشتند به ظاهر خوب پیش می رفتند هرچند آوا پنهان کاری ای کرده بود ولی بازهم می شد ندید گرفت ولی اصلا چرا آوا نمی توانست؛ مثل بقیه ی زن های اطرافش فکر کند...چرا دنیایش این همه با او تفاوت داشت؟مگر از او چه می خواهد،اصلا نه غذای گرم نه خانه ی تمیز؛ فقط وفقط آرامش...همین برای بقاء یک زندگی کافی است.تازگیها آن عکس ها وآن صفحه ی اجتماعی شده است بلای جانش! این یکی را کجای دل وامانده اش جای می داد.حوصله ی ماندن را نداشت از روی میزِ مقابلش سوییچ را برمی دارد وبیرون می رود.هوای اواخر اسفند ماه دلچسب شده با نمِ بارانی که زمین را شسته است.

-قادر...!

جوان افغان به سمتش آمد:

-جانم آقا!

لبخندی روی لبش است سبحان کلید دفتر را به سمتش می گیرد:

-این در ور قفل کن...بچه ها رو بگو تا پنج همه ی کارها رو ردیف کنن...فردا اصغری بار میاره لوله واتصالاته...ساعت شش صبح بیدارباشی...تا چن روز نیستم.

به سمتِ ورودی مجتمع نیمه کاره اش می رود.

-آقا کی تشریف میارین؟

-شنبه میام...

-خیالتون جمع باشه.

دست می برد وبرگه ای را مقابلش می گیرد.

-اینم چک...فقط بگو ساعت ده صبح بره نقدش کنه...

برقی که ا زنگاهِ جوان بیرون جهید را به خوبی متوجه می شود.می خواهد لبخندی بزند ولی نمی تواند.پالتواش را روی دست جابه جا می کند و نگاهی به دورتادورش می اندازد و بیرون می رود.

-آقا خدانگهدارتان...

سری تکان می دهد وسوار ماشین می شود. پالتو را از همان جلو؛ روی صندلیِ پشت پرتاپ می کند.موبایل را روی داشتبورد می گذارد و سرش را می چرخاند،از فاصله ی دورتری به مجتمعِ بیست واحدی اش نگاه می کند.این از آن پروژه هایی بود که پدرش اکیدا راضی به ساختش نبوده ونیست.بابتش کلی زیر بارِ قرض ووام رفته بود.زمین پونک همین طور بلا استفاده مانده بود با هزار سختی توانست جواز ساخت بگیرد. سخت تر راضی کردن پدر وحاج ترابی بود که رضایت نداشتند او به تنهایی خودش پروژه ای را دست بگیرد.اما وقتی موضوع بچه دارشدنش را فهمیدن تازه باورشان شد که سبحان دیگر آن جوان خام نیست ومی تواند عهده دار این مسئولیت سنگین شود.

سرش را روی فرمان گذاشت و پلک بست.برای صدمین بار یادِ اتفاقات اخیرشان افتاد.از دست خودش بیشتر از هرکسِ دیگری کلافه وعاصی بود.از این که نتوانسته بود زندگی اش را مدیریت کند.از این که کلاهش پشمی ندارد.آوایی که از او حساب نمی برد...جایگاهی که نداشت و احترامی که برایش قائل نبود.سوئیچ را می چرخاند وماشین را روشن می کند. قادر را می بیند که به داخل برگشته است.هوفی می کشد ودنده عوض می کند.دلش یه جای آرام می خواست تا برای ساعتی بدون کابوس ودغدغه مژه برهم بگذارد ودمی بیاساید.حرکت می کند وپخش را روشن!صدای زنگ گوشی اش که بلند می شود، دنده کم می کند.

-الو!

-سلام مادر خوبی؛ سبحان جان!

صدای مادرش مثل تمامی این مدت غم داشت:

-سلام خوبین.

-الهی دورت بگردم خوبم مادر...

بغض کلامش باعث می شود گوشه ای توقف کند.

-چیزی شده؟چرا صداتون گرفته است.

مکث کوتاهی می کند.مادر انگار مردد است لختی درنگ می کند تا مادر به حرف بیاید.

-امروز اول وقت عمه فریبات زنگ زد و سها رو خواستگاری کرد گفت..گفت حسین آقا هم گفته نباید این دوتا بیشتر از این سبحان مادر عمه ات ناراضیه لحنش...

دستی لای مویش می کشد.

-مامان اصله کار سها ومعین هستن...عمه کجای ماجراست؟

-نگو مادر...مادرِپسر راضی نباشه هی می خواد چپ وراست...

حرفش را ادامه نمی دهد وگوشه لبِ سبحان بالا می رود.درست مثل خودش که هیچ وقت از آوا خوشش نیامده بود.صدای گریه ی مادرش را که می شنود دلش نمی آید حرفی بزند.

-حالا ناراحتی شما چیه؟

-آخه چی بگم این مدلی خواستگاری و...

-مادرِ من دنبالِ فرعش نباش ان شالله که خیره!معینم بد نیست مهم اینه که همو میخوان اونقدری که پای همه چیشون وایسادن...

چرا خودش هم بغض داشت؟اصلا چرا داشت از معین جانب داری می کرد؟او که این روزها دل خوشی از هیچ کدامشان نداشت؟این روزها حسرت زندگیِ خیلی ها بر دلش سنگینی می کرد.تماس را که قطع کرد به راه افتاد.حوصله ی خانه را ندارد.هوای خفقان ومسموم خانه حالش را بهم می زند.سینه اش را تنگ می کند وخلقش را تلخ!صدای پخش را زیاد می کند و سرعتش را زیادتر.می خواهد فرار کند از این شهر از این آدم ها و...

****

سلام خوبین عزیزان!

حرفهای ناهید من و یاد اون ضرب المثل قدیمی میاندازه که "قربان برم خدا را یه بوم ودو هوا را"

چیزی رو که برای دختر خودش دوست نداشت ولی سر عروسش می اورد.

نظر شما چیه؟؟

یا حق!