صدای آهسته ی پویان را شنید:

-اگه می تونی در حیاط رو باز بذار! رادنوش نرفته!

دلش سرشار از امید شد.رادنوش همین جا بود.بلند گفت:

-من یه کم به این گلدونا آب بدم میام!

سریع حیاط کوچک را طی کرد و چفت در را باز نمود و سریع به طرف گلدانها بازگشت.آب پاش پر از آب گوشه و پشت بزرگترین گلدان بود.آب پاش را برداشت و در هر گلدان کمی آب ریخت.

جواد جلوی در آمد و عصبی گفت:

-بیا داخل دیگه! عزیز کارت داره!

چاره ای نبود.گوشی را در جیبش سراند وبی حرف به داخل رفت.توجه کرد که کلید پشت در نباشد.لامپ ها خاموش بود و پرده ها کشیده و نوری را رد نمی کردند؛ خانه تاریک و روشن و ساکت بود.

چشم چرخاند و از کنار چشمش راهرویی که حمام درونش بود نگاه کرد.به نظرش آمد در حمام نیمه باز و چراغش نیز خاموش است.

بزاقش را فرو داد و سعی کرد محکم باشد.

-عزیز نیست نه؟ کجا فرستادیش؟ من رو کشوندی اینجا که چی بشه؟هان؟

جواد از پشت کانتر آشپزخانه به طرفش آمد و خنده ی موذیانه ای کرد:

-چه دختر باهوشی! از کجا فهمیدی عزیز نیست ناقلا!

قدمی به عقب برداشت که جواد سریع مچش را گرفت:

-کجا پرنده کوچولو! کار داریم با هم!

از درون لرزان و ظاهرش را عصبانی نشان داد:

-دستم رو ول کن! این مسخره بازی چیه درآوردی؟

مچ ظریفش در دستان بزرگ و قدرتمند جواد به درد افتاد.دستش را رها نکرد و پیچاند و به پشت سر برد و دخترک را به خود نزدیک کرد:

-مسخره بازی؟ اوم.....نه....یه نمایش بی نظیر با کلی سود و فایده!

-آی دستم! چی از جونم می خوای ولم کن!

-هوم.....چیزی رو که می خوام بدست میارم!

به خود چسباندش و از کنار شانه سرش را به گوشش نزدیک و پچ پچ کرد:

-می دونی....حاج صادق بفهمه دستم بهت خورده، بی سرو صدا عقدت می کنه و با تمام املاکت تقدیمت می کنه بهم! اما من می خوام محکم کاری کنم! می خوام کاری رو که بعد از عقد باید انجام بدم؛ همین حالا تمومش کنم!

درنا اشک هایش را مهار نکرد.دست آزاد و پاهایش را به کار انداخت .

-ولم کن! تو دیوونه ای! این حرفا چیه؟.....کمک...

جیغ کشید و دست آزادش را بالا برد که اسیر شد و کنار دست دیگرش به بند کشیده شد.دو دستش را با یک دست گرفت و دست دیگرش را برای هتک حرمت دختر لغزاند.ضجه و جیغ های درنا بالا رفت.

چرخاندش و سیلی محکمی چپ و راست گونه اش را مهمان کرد.درنا روی زمین افتاد.سعی کرد روی کمرش سر بخورد و از این گرگی که برای دریدنش جلو می آمد فاصله بگیرد.

گرگ دستش را به یقه ی مانتواش رساند و با تقلای درنا برای فرار صدای پاره شدن پارچه به گوش رسید.

پسر دیوانه شده بود. چند لگد نثار دخترک کرد.چنگ انداخت و با موهایش به طرف بالا کشاند و صورتش را نزدیک خود کرد و با زشت ترین لحن گفت:

-یه ذره هم خون عمه تو رگهات باشه؛ عالیه! می دونی که چی میگم؟ حال و هول و ناز و نوز منظورمه! وقت داریم بسیار و هیچکی هم مزاحم مون نمیشه!

نمایشی زبانش را روی لبهایش کشید و بینی اش را نزدیک دختر کرد.

درنا دستش را از روی موهایش که در مشت پسر بود و درد را در تمام بدنش منتشر می کرد؛ رها ساخت و چنگی به صورت پسر انداخت.نوک انگشتش به گوشه ی چشم پسر گرفت و فریادش را درآورد.

عصبانی با پشت دست صورت دختر را هدف گرفت و زد.صورت سفیدش رنگین گشت.جیغ و گریه اش فضا را پر کرده بود.

*

رادنوش از ماشین پیاده شده بود و کلافه جلوی خانه قدم می زد.از طرفی دلش می خواست که وارد ساختمان شود و دست درنا را بگیرد و بیرون بیاورد و از طرف دیگری می ترسید برای درنا و عزیزش باعث ناراحتی گردد.

صدای جیغی که شنید؛ دستپاچه دست روی زنگ نهاد و با کف دست روی در کوبید.مرد مسنی از خانه ی رو به رو درآمد و به طرف رادنوش حرکت کرد و گفت:

-چیه جوون؟ با کی کار داری؟ حاج خانم خونه نیست! اگه با جواد کار داری باید زنگ بالایی رو بزنی!

رادنوش چرخید و مضطرب پرسید:

-حاج خانوم نیس؟

چشمان پرسشگر و مشکوک مرد را که خیره ی خود دید، من و منی کرد:

-راستش من نامزد نوه اش هستم.اومده اینجا و حالا که اومدم دنبالش ،گوشی جواب نمی ده و صدای جیغ اومد......

مرد که معلوم بود خیلی کنجکاو شده است جلوتر آمد و هر دو زنگ را فشار داد و دستی به در کوباند که در کمی باز شد.نگاهی به چهره ی پسر خوش قد و بالا انداخت و گفت:

-در که بازه! تو نامزد کدوم نوه اشی؟ تا حالا ندیدمت!

رادنوش کلافه سعی کرد با آرامش جواب دهد:

-خانم من مدتی باهاشون اختلاف داشت و رفت و آمد نمی کرد.تازه آشتی کردن!

مرد یکباره احساس کرد که کشف جدیدی کرده است با هیجان گفت:

-آهان! دختری که اعدامش کردن! دختر اون نامزدته؟