از آن خوابی که می آمد فقط مفید نیم ساعت بیشتر نتوانستم بخوابم.همان در خواب و بیداری ‌فکرم به این که چه غذایی برای ناهار درست کنم گذشت.

در آشپزخانه شروع به کار کردم. رها خانه بود و تازه از خواب بیدار شده و خمیازه کشان پرسید که سر کار نرفته ام...من هم گفتم امروز خانه می مانم.کارم یک نصف روز بیشتر نمانده بود..

سس سالاد را خودم درست کردم...همانند مادر جون...همیشه سس سالاد الویه را خودش درست می کرد...با هر بار ریختن مواد داخل مخلوط کن، دل تنگ آن زمان که خودش سر پا بود شدم....به جای آبلیمو حاضری ، از لیمو ترش های دست ساز خودش می ریخت....همیشه بهترین ها را برای پسرانش می خواست...و چه خوب که من هم امروز دلم خواست سالادم مانند مادر جون درست بشود.

امروز از همراهی اش تا کنار بهزاد ،دلگرم شده بودم....حمید حامی خیلی خوبی بود...ولی دخترها را نمی توانستم نادیده بگیرم و خودم خوش باشم از حمایت های مهر و محبت حمید...با اندیشیدن به این گمان ، دلم مانند زرشک های در زعفران و روغن می جوشید و می جوشید...

آوا هم رسید..بیرون بود..رها با دیدن میز پر و پیمان دست پخت نوشین ، شهاب را هم کشاند و دعوتش کرد...حمید از زمانی که رسیدیم و دم در واحد مادر جون از هم جدا شدیم ،خوابیده بود...واین می خواست مرا با این خستگی امروز شاد کند...منی که خیلی زمان از شاد بودنم فاصله داشتم ، حمید خان خواب آلو.

سکوت زیاد طولانی من در سر میز ،بچه ها را کنجکاو کرده بود...و حمید که با دیدن الویه و زرشک پلو ی مفصل چشمانش برق زد و باز برای بچه ها جای سؤال داشت..رها شهاب را نگاه کرد و آوا به بازوی رها کوبید..شهاب هم چشمکی به دو خواهر زد..

و باز من در سکوت کمی الویه کشیدم..طعمش خیلی نزدیک به دست پخت مادر جون بود.

حمید غذا را خورد و من در برابر نگاه بچه ها ،ظرفهایی که برایش کنار گذاشته بودم را دستش دادم و او با لبخند باز تشکر کرد و رفت...

همان جا از پشت پنجره ،پرده را کنار زدم و رفتنش را تماشا کردم...من راهی اش کردم تا برود و دلش این جا نباشد..

برگشتم ، رها پرسید:

-مامان عمو مشکوک نبود.؟!

شهاب چشمی چرخاند و گفت:

-کجای بابای مظلوم من مشکوک بود خانم..

آوا بشقاب خالی اش را با لیوان برداشت و در حال رفتن به آشپزخانه هم گفت:

-خنده هاش..ذوقش..شهاب حواست به بابات باشه..

دوباره برگشت و به من کمک کردند تا میز را جمع کنیم..

حمید چند ساعت بعد برایم پیام داده بود:

" نوشین جان ممنون از همراهی و محبت خالص وجودت...ممنون و شرمنده که برای من امروز سر پا ماندی و با دست پختت حسابی خوشحال..من رسیدم..مراقب خودت باش"

تلخ ترین خنده را زدم.من داشتم با حمید به کجاها می رسیدم...کجا که شهاب و آوا و رها مشکوک بودن حالش را فهمیدند...حمید خود دار و محتاط کجا با من پیش رفته بود..

تمام آن شب به حمیدی فکر کردم ،که با یک گوشه از محبت من برای غذایی که می پسندید و دوست داشت ،خوشحالی اش عیان و معلوم بود...برای بچه ها بیشتر جلوه می کرد...چقدر ستاره در وجود تو کم و کاست به جا گذاشته بود که اینگونه شادمان رفتی..

***

صبح زود همراه سپهر به بانک شعبه تهران رفتیم و تمام چک های جمع شده با تاریخ ماههای آینده را در حساب خواباندم..کارمان تا ظهر طول کشید و آخرین پرداختی کارگرها را به حسابشان از سامانه بانک واریز کردم...حس خوبی از تسویه و پرداختن تا آخرین حساب داشتم..پول زحمت کشی خودشان بود و من از داشتن توان پرداختش به خودم بالیدم...

سپهر مرا سر میدان بزرگ پیاده کرد و رفت..دلم خواست روز آخر سال را تا دیر وقت بیرون باشم..خانه کاری نداشتم. و. کار خودمان هم با تمام شدن تعطیلات ،شروع می شد..

تمام دست فروشها وجب به وجب پیاده رو را پر کرده بودند.کل خیابان اصلی بسته بود و مردم مشغول خرید و راه رفتن...کیفم را محکم گرفتم و من هم میانشان خواستم بروم و گم بشوم..نگاه کردم و راه رفتم..ذوق خرید مردم مرا هم به ذوق آورد..بچه ها،مادرها و دختر و پسر جوان که کنار هر دست فروشی ایستاده و بالا و پایین جنس را با دقت بررسی می کردند..فکر کردم من چرا این همه عید آمد و رفت مثل اینها نبودم و نشدم...ما همیشه کنار هم بودنمان با همه فرق داشت ..ما با خوشی هم خوشحال تر بودیم...

حواسم را پرت همان لحظه و حال کردم..برای خودم از پسرک سبزه و کوتاه قامت بلوز و شلوار راحتی خریدم..جنسش را مانند زن بغل دستی ام لمس کردم و گفتم ،گرونه ولی باز بهتره..او خرید من هم خریدم...

کمی آن طرف تر مرد مسنی سفره می فروخت .سفره ها را از دست و گردنش آویزان کرده و بلند داد می زد ،دو نفره،چهار نفره..متری ..همه رنگ داریم..نمی دانم سفره داشتیم یا نه ولی ایستادم و از هر تعداد یکی خریدم..و خیلی هنر به خرج داده و همه را هم رنگ خواستم ..فروشنده هم با وسواس برایم جدا می کرد..

دستم تا انتهای خیابان برسم پر شده بود...بیشتر وسیله ها را برای ذوقش خریدم..تازه آن وسط هم برای شهاب و سپهر و فرزاد ،یکی یکدانه شلوارک چهار خانه گشاد خریدم..شهاب اگر می فهمید از کنار پیاده رو خریدم ،مرا می کشت..مگر چه اشکال داشت..همیشه می رفت و از پاساژ فلان با فلان قیمت می خرید...یکبار هم کنار پیاده رو ..برای خودم شانه ایی بالا انداختم و خندیدم..

گرسنه ام شد و رفتن صف طولانی خرید پیتزا با نوشابه رایگان ایستادم و بعد از 20دقیقه ،کنار پیاده رو ،روی صندلی قرمز پلاستیکی نشستم و پیتزای داغ را روی زانویم گذاشت کارگر تیز و بز... دستهای کثیفم را نگاه کردم..یا من زیاد پاستوریزه بودم یا زن و شوهر جوان کناری ام که با همان دست نشسته گاز های تند و لذت بخشی به برش های پیتزا می زدند...منم گاز زدم و فقط سوسیس و پنیر زیر دندانم حس می شد...بعد هر چند گاز یک تکه قارچی ،فلفل دلمه ایی هم حس می کردم...تازه داشت تمام می شد که پسرک مقابلم ایستاد و گفت سس سفید بدم یا قرمز..

چه آخر سال هیجان انگیزی داشتم..من تازه مزه کنار مردم گم شدن را حس کردم...آخرین برشم را با سس خوردم که گوشی ام زنگ خورد و من با دست گوشه سسی لبم را پاک کردم و جواب حمید را دادم.

-سلام حمید خان..

-سلام نوشین .کارات تموم شد؟

زنی رهگذر آمد رد شود با آرنج به من خورد..برگشت و معذرت خواست.

-کجایی شما؟!

هر وقت من کار هیجان انگیز می کردم حمید سر بزنگاه زنگ می زد: پیاده رو .

-اونجا چی می کنی؟

-اومدم خرید ،گرسنه ام شد..پیتزا یه نفره با نوشابه رایگان بخورم..

تعجب کرده و باورش نمی شد:

-جدی نوشین؟!!

-آره حمید خان تازه تموم کردم ،می خوام نوشابه رو بخورم.

خندید:چه کارا می کنی تو نوشین...پاشو برو خونه...شبه..فردا هم عیده و خانم خجسته نشسته پیاده رو...نوشابه اش هم مونده..

برای این که بهتر تعجب کند گفتم: خیلی مزه داد.

-بله به شما همه چی مزه می ده...سیرابی ،،پیتزا..

خودم هم از تصور حرص خوردنش خنده ام گرفت...

***

این مدلی خرید عید کردن خیلی می چسبه..😊😊😉😉😉

ممنون که همراهی می کنین🙏🙏💖💖