خب من امشب به مامان و بابا میگم فقط شیرینی ما یادت نره؟!

:نه مطمئن باش . اگه خواستم یه روز یا بهاره برم بیرون صحبت کنم. تورو هم با خودمون میبرم بهت پیتزا میدم.

اوو...هوو....خیلی ولخرجی میکنی!یه وقت ورشکست نشی؟ تازه بزار اول اجازه تونو بگیرم تابعد!

با اومدن بابا از بیرون به اتاق بابا رفتم. با مادر قبلش هماهنگ کرده بودم که با هردوشان کار مهمی دارم وبهتره دراتاق بابا باهشون صحبت کنم.مادر هم به ما پیوست .

منتظر منو نگاه میکردن که پدرم گفت:

بگو و خلاصمون کن . دیگه چه خوابی واسمون دیدی؟

:یک خواب خوب برای پسرتون.

:چی؟

:یا خدا

: خوبه گفتم خواب خوب ، نگفتم خواب بد؟ وخندیدم ...بزارین واضح تر بگم

(پدرو مادر هردو ساکت مانده بودن تا من حرف بزنم )

:راستش بهاره رو که می شناسین ؟

:خب

:براش خواستگار اومده. پسر آقا اسماعیل

: اون که پسر خیلی خوبیه، دخلش به پیمان چیه؟

(یا خودشونو به ندانستن میزدن یا واقعا دوزاریشان کج بود)

:آخه پسر آقا جواد تهرانی هم بهاره رو میخوادولی روش نمیشه به خانواده ش بگه ،برن براش خواستگاری

:آقا جواد...جواد تهرانی؟

:چی ؟پیمان خودمون ؟

:آره بابا ،روش نمیشه به شما بگه . منو وکیل کردتا به شما بگم .

: دختر میدونی مژدگونی داری میدونی چند وقته بهش میگیم یه سروسامانی به خودت بده .مارو باش فکر میکردیم بهفکر خودش نیست!

تو نگو از همه زرنگ تره !چه بهتر از این ؟ کی بهتراز بهاره؟ ما این خانواده رو سالهاستمی شناسیم از بد وخوب هم خبر داریم .. خدایا شکرت

فقط دخترم از این به بعد خواستی یه خبری رو به کسی بدی اینقدر لقمه رو دور دهانت نپیچون .آدمودق میدی تا یه خبر بدی

: خندیدم و گفتم : چشم .اطاعت میشه

مادر:خدایا شکرت . خداروشکر دختری رو انتخاب کرد که خودمم مثل دخترم دوستش دارم، خانمی برای خودش.

چند بار خواستم به پیمان پیشنهاد بدم .پیمان تا حرف ازدواج میشد اخم میکرد، پشیمونم میکرد.

: پس شما پدر ومادر آقا داماد به این وصلت راضیید؟

:چرا که نه اما اصل کاری خود پیمانو بهاره ن

: کی بریم برای خواستگاری؟

چه عجله ایه ؟ بزار برنامه خواستگاری تو برگزار بشه . من با مادر بهاره صحبت کنم . بعد ببینیم تا خدا چی مخواد؟

: راستش بابا ! پیمان نگرانه که بهاره به این خواستگارش جواب مثبت بده .ارروم و قرار نداره

تازه پیمان تا جمعه بیشتر نمی تونه بمونه

: خب یه نظرت چیکار کنیم ؟ اینقدر عجله ای که نمیشه !

: به نظر من مامان فردا بهشون زنگ بزنه اجازه بگیره برای جمعه ،

حرفی نداشتن به زنن چون چاره ای جز این نداشتن

بابا: حالا شاه دوماد نمی خواد خودش بیاد ما ببینیمش؟

: الان میرم صداش میکنم

رفتم در اتاقشو زدم

: بیا تو

کمی نگران بود وقتی خنده ی رو لب منو دید پرسید: قبول کردن؟

:چرا قبول نکنن ؟ عروس به این ماهی از کجا میخوان پیدا کنن ؟

: چه قدر خوبه آدم خواهری مثل تو داشته باشه

: برو کمتر هندوونه زیر بغلم بزار . فعلا مامان اینا تو رو احضار کردن.نمیری دست بوس

دستمو تودستش گرفت و گفت: هیچ وقت این لطفتو فراموش نمیکنم

: حالا داغی برو ، بعدا معلوم میشه