***

دوسال بعد

کتاب ها و جزوه های مختلف دمار از روزگارم در آورده بود . اصلا فکر نمیکردم درس این ترم اینقدر سنگین باشد . استاد های مختلفش هم بیشتر حرص میدادند . یکیشان هر جلسه کوئیز میگرفت و اعصاب همه را متشنج میکرد . غذا گذاشتن و رسیدن به خانه را ماهان به عهده کرفته بود . میگفتم لااقل از بیرون غذا بگیر ولی معتقد بود درس خواندن و غذای آماده با هم جور نیستند . درس خواندن تغذیه ی سالم میخواهد . اول ها با وجود فشار درس ها سعی میکردم کار های خانه را هم انجام دهم . ولی بعدها ماهان اجازه نداد و گفت که درس واجب تر از کار خانه است .

نگاهی به ساعت می اندازم و بلند میشوم . مغزم دیگر داشت میترکید . از ماه بعد کار در بیمارستان شروع میشد . هیجان داشتم ولی آن موقع شرایط خانه سخت تر هم میشد . ماهان را دیر به دیر میدیدم و پدر دلم در می آمد . دلم نمی آمد در خانه تنها باشد . از تنهایی زیاد کشیده بودم و برای ماهان نمی خواستمش .

به روشویی میروم و آبی به سر و صورتم میزنم . نزدیک های ظهر بود و ماهان حدود نیم ساعت دیگر برمیگشت . ظهر ها را خانه بود . بعد دوباره برای شیفت عصر میرفت و شب برمیگشت . کار در دو شرکت انرژی اش را میگرفت و خسته اش میکرد . بی خیال درس میشوم و تصمیم میگیرم امروز را خودم به کار ها برسم .

به آشپزخانه میروم و بساط آشپزی را پهن میکنم . ماهان قرمه سبزی هایم را دوست داشت . خوشبختانه مواد پخته اش را در یخچال داشتم . سریع کمی قرمه سبزی بار میگذارم و اندازه ی دو نفر هم برنج آب کش میکنم .

کار غذا تمام میشود . میخواستم برایش کیک هم بپزم . با حداکثر سرعت هر چه لازم بود را با هم مخلوط میکنم و در قالب داخل فر میریزم . کار کیک را هم تمام میکنم و میروم دستی به سر و گوش خانه بکشم . به لطف ماهان ، خانه نیاز چندانی به گردگیری نداشت . فقط کمی کاور مبل ها را مرتب میکنم و دستمالی هم روی میز ها میکشم .

سمت اتاقمان میروم و پشت میز آرایشم مینشینم . گوشی روی میز بود . بر میدارم و با ماهان تماس میگیرم . بعد چند لحظه جواب میدهد .

- سلام خانوم ریزه .

هنوز هم بعد دو سال این خانوم ریزه گفتنش لبریز از خوشی ام میکرد . خانوم ریزه یا فینگیل خانوم که میگفت آرزو میکردم که بزرگ نشوم تا او باز هم همینطوری صدایم بزند .

- سلام آقاهه خوبی ؟

- با تشکر از فینگیل خانوم . خودت خوبی ؟

- با تشکر از آقا ماهانمون . کجایی ؟

- نزدیک خونم . الان میرسم .

- باشه پس منتظرم . فعلا .

- فعلا .

تماس را قطع میکند و من هم به خودم میرسم . آرایشی که دوست دارد را روی صورتم مینشانم و در آینه نگاهی به خودم می اندازم . ماهان معتقد بود چهره ی معصومی دارم و با آرایش معصومیتم کمتر میشود . برای همین همیشه میگفت آرایش کمرنگ خوردنی ترم میکند ...!

صدای آیفون که بلند میشود به سمتش تقریبا پرواز میکنم . با دیدن چهره ی خسته ولی لبخند به لبش ، کلی قربان صده اش میروم و در را باز می کنم . صدای بالا آمدنش از پله را میشنوم . در را باز میکنم و عقب می ایستم تا داخل شود . کفش هایش را در می آورد و وارد میشود . در را میبندم و سلام میدهم . در جوابم اول نرم و کوتاه گونه ام را میبوسد و بعد میگوید :

- سلام .

کتش را از دستش میگیرم و جواب بوسه اش را بر گوشه ی لبش میدهم و میگویم :

- خسته نباشی . برو لباساتو عوض کن یه دوش بگیر بیا ناهار .

- دستت درد نکنه . زود میام .

سمت اتاق میرود و من هم میروم سراغ غذا . فر را خاموش میکنم و کیک را بیرون می آورم . خورشت ولی کمی دیگر باید میجوشید . برنج هم دم کشیده بود . میز را میچینم و کیک را قاچ میکنم و کنار پنجره میگذارم تا کمی زودتر خنک شود . پشت میز مینشینم و منتظرش میمانم . کمی طول میکشد امدنش . ترجیح میدهم به جای نشستن ، ظرف هایی که کثیف شده اند را بشورم . آهنگی را میزنم پخش شود و شروع میکنم به شستن ظرف ها .

غرق ظرف شستن بودم که صدایش را شنیدم .

- خانوم ریزه ؟ تموم شدی بیا ناهار .

آخرین ظرف را هم آب میکشم و دست هایم را با حوله خشک میکنم . آهنگ را قطع میکنم و خورشت را در بشقابی میریزم و سر میز میبرم . برای هر دویمان غذا میکشد و میگوید :

- " خانوم ریزه با ملاقه سحر آمیز " منی تو .

میخندم و ابرو بالا می اندازم .

- خیلی لطف داری شما . بخور نوش جونت .

در سکوت و آرامش غذایمان را میخوریم . تمام که شد تشکر میکند و میگوید :

- میرم یکم دراز بکشم .

سرم را تکان میدهم و او هم میرود . سریع میز را جمع میکنم و ظرف ها را هم داخل سینک میریزم . الان حس شستنشان نبود . بیشتر دوست داشتم پیش ماهان باشم . آشپزخانه را جمع و جور میکنم و سمت اتاق میروم . ساعدش را روی چشم هایش گذاشته بود . جلو میروم و روی تخت مینشینم . با چشم های بسته ، دستانش را از هم باز میکند . به بغلش میخزم و سرم را روی بازویش میگذارم . رو به من به پهلو دراز میکشد و بیشتر به سمت خودش میکشدم . صدای آرام و خواب آلودش را میشنوم :

.

- امروز درس نداشتی ؟

- چرا داشتم . کم بود ولی .

- بازم هست تا شب ؟

این فضای کوچک خاصیتی بیشتر از دیازپام داشت !

- آره یکم دیگه مونده .

سرش را بین موهایم میبرد و نفس عمیق میکشد .

- درساتو بخون تموم کن شب حاضر شو شام بریم بیرون .

چشم هایم هوس خوابیدن میکنند . مثل صدای او که هی آهسته تر و خش دار تر میشد .

- خسته نمیشی آخه ؟

- نه عروسک کوچولو . تو و خستگی با هم جور نیستین . تو باشی خستگی نیست .

لبخندی میزنم و برای تشکر سرم را جلو تر میبرم و چانه اش را میبوسم . چشم هایم را میبندم و آرام آرام هر دو به خواب میرویم .

***

رستوران مورد نظرش جای خوبی بود . فضای خوبی داشت . نگاهی به منو می اندازد و میگوید :

- چی میخوری عروسک ؟ طبق معمول کوبیده ؟

عروسک را از امروز ظهر استفاده میکرد . این را هم دوست داشتم . میخندم و میگویم :

- بله . همون همیشگی !

سفارش کوبیده میدهد و رو به من میگوید :

- این علاقه ی شدید و وخیم تو به کوبیده منو یاد ورهرام میندازه . اونم عاشق کوبیدست . تقریبا کباب همه ی رستوران های تهرانو خورده . ولی همچنان معتقده کباب خودش خیلی خوشمزه تره .

ریز میخندم و جواب میدهم :

- راست میگه خب . کوبیده های خان داداش حرف نداره . اصلا ما هر وقت میایم رستورانی چیزی من یاد کباب های اون میفتم بعد هوس میکنم کوییده سفارش بدم .

چشمکی میزند و میگوید :

- اینو خوب اومدی . بزار یه زنگ بزنم بگم فردا ناهارو آماده کنه بزنیم بیرون .

گوشی اش را برمیدارد و شماره ی ورهرام را میگیرد . با لبخند منتظر جواب دادن ورهرام بود .

- الو سلام خان داداش ... چطوری ؟ زن داداش خوبه ؟ وحید چطوره ؟ ... خیلی ممنون آوا هم خوبه سلام میرسونه . چه خبر ؟ ... غرض از مزاحمت این آوای ما ویار کوبیده های تو رو کرده گفتم زنگ بزنم ببینم فردا دستت خالیه یه کبابی ردیف کنی بریم بیرون ؟

صدای خنده ی بلند ورهرام را از پشت گوشی میشنوم و خنده ام میگیرد . نمیدانم چه گفت که ماهان هم خنده اش گرفت . با خنده گفت :

- بزار گوشیو بدم بهش به خودش بگو .

گوشی را به دستم میدهد و منتظر عکس العمل من میماند . گوشی را دم گوشم میگذارم و سلام میدهم .

- سلام خان داداش .

- سلام عزیز دل خان داداش .

- خوبین ؟ طوبی جون و وحید خوبن ؟

- خوبیم به خوبی تو . شنیدم ویار کباب های ما رو کردی .

شرمزده میخندم .

- بله دیگه چه میشه کرد کباب خانداداش پز خوردن داره .

- اِ ؟ اینطوریه ؟ پس آوا خانوم اینم بدون تا وقتی واقعا ویار دستپخت منو نکنی از کوبیده خبری نیست . میدونی که ؟ بستگی داره من کی عمو بشم .

مات از حرفی که زد ماهان را نگاه میکنم که از خنده صورتش سرخ شده بود . خون بدنم در صورتم جمع میشود و از خجالت گر میگیرم . با تته پته میگویم :

- اِ ... من گوشی رو میدم به ماهان ... سلام برسونید ...

حتی خداحافظی هم نکردم . ماهان گوشی را میگیرد و حرف میزند .

- ... آره بابا خودتو خلاص کردی دیگه با این حرفت .

آن ها میخندند و من هم حرص میخورم . برعکس من ، خداحافظی گرمی میکند و با خنده گوشی را روی میز میگذارد .

- خب خب آوا خانوم . دیگه چه خبر ؟

تک سرفه ای میزنم و سرم را پایین می اندازم . از خجالت من بیشتر خنده اش گرفت .

- نگاش کن تو رو خدا چه سرخ شد یهو .

صدایش را صاف میکند و با لحن شوخش میگوید :

- عزیزم چیز خاصی نگفت که . گفت یه عنایتی بفرما یه فینگیل موجودی بنداز تو دامنمون بزرگش کنیم .

چرا دست برنمیداشت ؟ داشتم آب میشدم . با حرص میگویم :

- بسه ماهان میام میکشمتا .

میخندد . متوجه میشدم که بعضی ها چشمشان روی ما بود و بیشتر خجالت میکشیدم .

کمی خنده اش را جمع میکند و میگوید :

- همچین بی راهم نمیگه ها . دو سال شده الان .

چه میگفت ماهان ؟ درس ها را او میخواست به جای من بخواند ؟ ترم بعدی را در بیمارستان بودم و شیفت های شب ، پدرم در می آمد . با شکمی برآمده که نمیتوانستم رو به روی استاد بایستم و گفته هایش را بنویسم . فکرش را بکن ! زیادی ضایع بود خب .

- ماهان دانشگاهو چیکار کنم ؟ ترم بعدی کارم سخت تر هم میشه ها .

اینبار لبخند میزند .

- اشکال نداره عروسک جون . کلی وقت هست . ماه دیگه که ترم بعدی تو شروع میشه تابستونه . تو میتونی ترم تابستونی برنداری . این از سه ماه . بعدشم میتونی یه ترم مرخصی بگیری . تازه شرایط دانشگاه که اینقدرم سخت نیست به هر حال وضعیتتو ببینن کوتاه میان خب .

درست میگفت . کمی فکر میکنم .

- اگه به درس باشه خب چیزیه که همیشه هست . زیادم بگذره ممکنه مشکلی پیش بیاد .

همیشه بحث های این شکلی که پیش می آمد خجالت میکشیدم . ماهان هم حرفش را میزد و آخرش کلی به خاطر گونه های سرخ شده ام دستم می انداخت .

- حالا فعلا غذاتو بخور بعدا نظر مثبتتو اعلام میکنی .

با چشمان گرد نگاهش میکنم و او با خنده اشاره ای به دیس کباب رو به رویم میکند . کی آوردند این ها را ؟!

بدون حرف دیگری غذایمان را خوردیم . هرچند که چیزی از مزه اش نفهمیدم !