نشسته بودم رو صندلیای فرودگاه و بی صبرانه منتظر باز شدن کانتر بودم که هر چه سریعتر بلیت کوفتی رو بگیرم و فرار کنم ازین فضایی که هر ثانیه اش نفسمو به شماره مینداخت.هندزفریم تو گوشم بود,حالم خوب نبود,درواقع نمیدونستم اصلا باید خوب باشم یا بد?خیلیا آرزو داشتن جای من رو این صندلیا بشینن, شاید هر کس دیگ ای جایه من بود, الان داشت این لحظات آخر انتظارشو با شادی غیر قابل وصفی میگذروند و شاید ته مهای دلش واس دوری رفتن به غربت یه کوچولو ناراحتی به خرج می داد.

من هر کسی نبودم.هیچوقت مثل بقیه نبودم,نه که خارق العاده باشم بهترین باشم خوب باشم یا بد باشم که بگم متفاوتم نه بدبختی من فقط این بود که زیادی حساس بودم خیلی زیادی....

دو ردیف از صندلیای انتظارو اعضای خانوادم اشغال کرده بودن.مامان همش حرص میخورد که این دم آخری ام این کوفتیا رو از گوشم در نمیارم و حالا که دارم میرمم باز گوش کردن به آهنگای تکراری رو به بودن و حرف زدن کنار خانواده ترجیح میدم.

نمیدونستم حرفاش درست بود یا غلط?واقعا از هیچی مطمعن نبودم حتی از رفتنمم مطمعن نبودم افسار زندگیمو داده بودم دست روزگار و خودمم وایساده بودم ی گوشه نگاش میکردم ببینم چجوری میتازونه?تا کی میتازونه?تا کی میتونه منو اون گوشه نگه داره? تا کی?

۲۵ سالم بود از نظر اطرافیانم موفق بودم.پدرم به شدت بهم افتخار میکرد.شده بودم نقل محافل فامیل آشنا در و همسایه...دیگه تقریبا هر کی منو میشناخت فهمیده بود که واس دکتری بورس گرفتم و دارم میرم لندن واس ادامه تحصیلم!

روزی که فهمیدم بورسیه شدم بابام به هرکی میشناخت و نمیشناخت شیرینی داد.مامان بهم گفته بود باورم نمیشه حتی این خبرم خوشحالت نکرده و من فقط به یه چی فک میکردم ,اینکه وقتی این خبر به گوشش برسه چه حالی بهش دست میده?اصلا حالی بهش دست میده?اصلا منو یادش مونده?اصلا دیگه به من فکر میکنه?

کانتر باز شده بود.از جام بلند شدم و رفتم تو صف بعد تحویل چمدونام بلیتمو گرفتم.حالا باید باز برمیگشتم سر جام و باز باید منتظر میموندم.منتظر,فرار ازین جهنم!اصلا من نمیدونم چه لزومی داشت که اونم بیاد واس بدرقه ی من?چرا باید دم آخری چشام تو چشاش میوفتاد?

نشستم رو صندلی.چشامو بسته بودم.ذهنم همش سمت اتفاقات دو سال پیش بود.از وقتی بچه بودم عاشقش بودم.۱۸ سالم که شد فهمیدم اونم ازم خوشش میاد.بعد اینکه خبرش بهم رسید یک هفته گریه کردم و آخرشم نتونستم طاقت بیارم خودش بیاد سمتم و رفتم و طی یک اقدام شجاعانه از نظر خودم! بهش اعتراف کردم, حسمو گفتم, همه چیزو گفتم.اولش باور نمیکرد فک میکرد ایسگاشو گرفتم ولی بعد که فهمید جدی ام باهام راه اومد و اونم به عشقش اعتراف کرد.

۳ سال و نیم گذشت از راه دور این رابطه رو حفظ کردیم سخت بود ولی شدنی بود جون آدمو میگرفت ولی من عادت داشتم به سختی کشیدن به جون سخت بودن.

بعد اینکه لیسانسمو گرفتم اومدن خواستگاریم.خوشحال نبودم.گفته بودم که من با بقیه فرق دارم مگه نه?هرکی جای من بود باید رو ابرا پرواز میکرد که عشقش اومده خواستگاریش و بزودی قراره باهاش ازدواج کنه ولی من خوشحال نبودم!

از شهرشون اومدن.خواستگاری برگذار شد و دلیل خوشحال نبودن منم اثبات!

همونطور که پیش بینی میکردم نه عمه جانم حاضر بود پسر نازنینشو از خودش دور کنه و نه پدر من حاضر بود یدونه دخترشو بفرسته یه شهری که کیلومترها ازش فاصله داشت.

تنها کسی که اون وسط ساکت بود من بودم.فقط تماشاشون میکردم قدرت تصمیم گیریمو از دست داده بودم و جسمم داشت تو این جدال بین عقل و عشق کم میاوورد.

بحث بالا گرفت تا جایی که اونم تو بحث شرکت کرد و کماکان تنها کسی که سکوت کرده بود من بودم.

گفته بودم که هیچوقت خودم واس زندگیم تصمیم نگرفتم?

مراسم بهم خورد.رفتن و من به چشم خویش تن دیدم که جونم به چه آسونی پا رو قلبش گذاشت و رفت و پشت سرشم نگاه نکرد.

ازون موقه به بعد سکوتم همیشگی شد.کمتر حرف میزدم و فقط به این فکر میکردم که برم.برم جایی که آسمونمون یکی نباشه جایی که ازش دور باشم جایی که اسمشو نشنوم جایی که هم اسمش نباشه جایی که آشوب نباشم.

ارشدو دانشگاه تهران قبول شدم و تنها کاری که میکردم درس خوندن بود تا اینکه دفاع کردم فوق لیسانس گرفتم و حالا اینجا رو صندلیای فرودگاه امام همراه خانوادم و دو تا عمه ی نازنینم و پسر عمه ی نازنین ترم نشستم تا وقتش برسه و هر چه سریعتر دور بشم ازین فضای مزخرفی که حضور اون باعث به وجود اومدنش شده.

یک سال بعد از اون ماجرا اعضای فامیل جمع شدن و بابام و عمه امو آشتی دادن.من سکوت کردم.اونم سکوت کرده بود هر دو به این سکوت ادامه دادیم.

صدای زنی که داشت شماره پروازمو میخوند و از مسافرا میخواست که به سالن ترانزیت برن,منو از افکارم بیرون کشوند.همه ایستاده بودن.مامان گریه میکرد.بابا با نگاه اشک آلودی نگاهم میکرد.

و اون مثل تمام این چند ساعت فقط مستقیم زل زده بود بهم و حتی یک کلمه ام صحبت نکرده بود و حتی به مردمک چشماش اجازه ی استراحت و چرخیدن به سمت دیگ ای رو نداده بود.

عمه ها به صف شدن.یکی یکی بغلشون کردم و برام آرزوی موفقیت کردن.نوبت مامان رسید با چشمای گریون بغلم کرد و مثل همه مادرای نگران فقط تونست بگه مراقب خودت باش.نفر بعدی بابا بود بغلش کردم و در گوشم گفت مثل همیشه سربلندم کن.و آخرین نفری که منتظر بود باهاش خدافظی کنم اون بود.مقابلش ایستادم.دیدم که بقیه نگاهشونو از ما گرفتن تا راحت باشیم.

بهم گفت جدی جدی داری میری?

زل زده بودم تو چشاش و سکوت کرده بودم.به چشمایی که یه روزی واسشون میمردم, یا بهتره بگم به چشمایی که واسشون مردم.

دلم میخواست سکوت لعنتیو بشکنم دلم میخواست مثل اون تیکه ی شعر شادمهر ک تو گوشم داشت پخش میشد داد بزنم و بگم:

این لحظه از سکوتِ منو تو دیدنی نیست,

بی رحمه اون نگاهت وقتی رسیدنی نیست,

چیزی عوض نمیشه چه با سکوت چه فریاد,

اونی که عاشقم کرد باید ادامه میداد ,باید ادمه میداد....

دلم میخواست داد بزنم وجمله ای که دو سال تموم تو گلوم گیر کرده بود بغض شده بود مونده بودو بگم بهش, بگم که باید ادامه میدادی لعنتی بگم که نباید انقد زود جا میزدی لعنتی بگم که نباید میذاشتی انقد زیاد روت حساب وا کنم لعنتی....

نگفتم.دو سال گذشت نگفتم الان که میتونستم بگمم نگفتم.هنوزم ضعیف بودم.ترسیدم,ترسیدم بگم دلم بلرزه ترسیدم پشت پا بزنم به آرزوهای پدرم ترسیدم پشت پا بزنم به شب بیداریام من ترسیدم باز بهش اعتماد کنم و پشت پا بزنه به اعتمادم.

نگاهمو ازش گرفتم رو به جمع گفتم خدافظ و وارد سالن شدم.

صدای پیام گوشی باعث شد به صفحه اش زل بزنم.نوشته بود: دوست دارم , تو رو خدا نرو!

باید باورم میکردم?بعد دو سال?دیر نبود?

دو سال تموم شب و روز این جمله رو با خودم تکرار کردم دو سال تموم هر جا کم اوردم با خودم گفتم میرم.هرجور شده میرم پشیمونش میکنم.

گفتم میرم که مال اون نباشه قلبم, میرم تا مال اون نباشه جسمم , میرم مال اون نباشه روحم......گفتم میرم که به همه بگه اینی که رفت مال من بود.داشتم میرفتم داشتم پشیمونش میکردم داشتم به اون چیزی که میخواستم میرسیدم.باید می رسیدم. عمرمو گذاشته بودم پای رفتن نباید نادیدش میگرفتم نباید!

گوشیو گذاشتم رو حالت پرواز و به سمت آینده ای که هیچ تصویری ازش تو ذهنم نبود قدم برداشتم.

دوستان خوشحال میشم اگر نظراتتونو واسم بنویسین.