سکوت بدی که در سالن بود با حرف مهرداد، شوهر سارا شکست:

-خب، خب، بگین ببینم شما هم خون پزشکی توی رگ هاتون هست یا نه؟

در دل ایشی به حرف مهرداد گفت. همیشه از این همه نخود آش بودن مهرداد بدش می آمد. حالا خوب بود خودِ مهرداد تکنسین بیهوشی بود. چنان از رگ و ریشه ی پزشکی حرف می زد که هر کس نمی دانست فکر می کرد چه تخصصی دارد.

-نه، من طراح لباسم. یعنی همه ی شما پزشکین؟

مادرش بود که جواب داد:

-الهی فدات بشم من دختر هنرمندم.

کم پیش می آمد مادرش قربان صدقه ی کسی برود. حتی دخترهایش! در دل به خودش خندید. از همین اول داشت به آیلا حسودی می کرد. فکر کرد خب آیلا زیادی خوب است.

-پدرت آذین فر بزرگ یکی از بهترین جراح های قلبه. من و سارا و سیما، تخصص زنان داریم. رویا روانشناس کودکه. دامادها هم همگی توی بیمارستان مشغول به کارن.

طبق معمول مادرش او را از جمع خانواده فاکتور گرفته بود. اصلاً از سر شب مادرش تنها یک بار نگاهش کرده بود آن هم با سر تکان دادن های ریزی که انگار بگوید، صبر داشته باش، حساب انصراف از دانشگاه تو یکی را بعداً می رسم. با حرف محبوبه خانم که گفت «میز شام آماده است» صحبت ها به همان جا ختم شد و همگی بلند شدند. احساس ضعف شدیدی می کرد. به سمت انتهایی میز که دسرها چیده شده بودند، رفت. تیرامیسو عشقش بود. هرچند هیچ تیرامیسویی به پای خوشمزگی تیرامیسوهای خودش نمی رسید. مخصوصاً که لیدی فینگرها را هم خودش درست می کرد. برای لحظه ای دلش خواست به واحد خودش برود. به آشپزخانه اش پناه ببرد و یک دسر هیجان انگیز جدید امتحان کند. با صدای پدرش درست از کنار گوشش به خود آمد و سرش را بالا گرفت.

-بابا جان، شنیدم انصراف دادی. مادرت خیلی عصبانی شد. ما قبلاً با هم صحبت کرده بودیم. نباید این کار رو می کردی رها. این همه لجبازی هیچ فایده ای نداره. خودت آسیب می بینی. ما خیر و صلاحت رو می خوایم دخترم.

پدرش حتی نگذاشت یک کلمه هم جواب دهد. فوری از کنارش رد شد و با گفتن «بفرمایید محمد جان» به سمت برادر زنش رفت. شانه ای بالا انداخت و نگاهی به اطرافش انداخت. به جز خودش و آن پسر غریبه، هیچ کس این طرف میز نبود. بی خیال دسر شد. بشقابی برداشت. کمی جلوتر رفت و چند تکه مرغ برای خودش کشید. برنج هم. از فسنجان های محبوبه خانم که نمی شد گذشت. چند قاشق فسنجان روی برنجش ریخت. دوباره روی میز چشم چرخاند. با دیدن قرمه سبزی، دلش ضعف رفت. مگر می شد از قرمه سبزی دست کشید. کمی هم از آن خورش داخل بشقابش ریخت. یک تارت کوچک کشک بادمجان هم گوشه ی بشقابش گذاشت. حیف که بشقابش جا نداشت وگرنه دلش بورک هم می خواست. از میز شام دل کند و گوشه ی خلوتی نشست ولی خیلی طول نکشید که آیلا درست روی مبل رو به رویی اش را برای نشستن انتخاب کردو مادرش نیز کنار آیلا جاگیر شد. ناخودآگاه چشمانش روی بشقاب آیلا ثابت ماند. تنها کمی سالاد کشیده بود، آن هم بدون سس. نگاهش را بالا آورد و در چشم های تیزبین مادرش قفل شد. اشاره ی تیز مادرش به بشقابش را نادیده گرفت و لبخندی زد. در آن لحظه حاضر بود تمام نگاه های خشمگین مادرش را با جان و دل بخرد ولی از بشقابش نگذرد. به بهانه ی نوشیدنی از جایش بلند شد. بشقابش را هم برداشت. یک لیوان نوشابه برای خودش ریخت و سپس راهی آشپزخانه شد.

***

چرا گاهی لایک هاتون میپره. توی اعلان ها هست ولی زیر پست نمیاد :( طوری اون قلب خوشگله رو بزنید که قشنگ قرمز بشه :)

آخر هفته ی خوبی داشته باشید تمشکی جان های جان :)