آ‌رمان

_مردتیکه منو مسخره خودت کردی؟؟ مگه حضرت والا امر نکردن بیام ویلا...پس خودت کدوم گوری تشریف داری؟

دوباره نگاهی به ساختمون انداختم
صدایم لرزان بود...
_داشتم میامدم...بعد نشد که بیام...
صدایش کمی آرامتر و جدی تر شد
_آرمان؟کجایی؟ چرا نشد بیای؟ حالت خوبه؟ چیزی خوردی؟؟
چیزی خورده بودم؟؟آرهه حسرت...اندازه ۱۲ سال حسرت خوردن انگار برام بس نبود که الان باز پی این چشمها امده بودم تا اینجا...پایین این ساختمون ۷،۸ سال ساخت
جواب که ندادم صداش هوشیارتر شد
_آرمان...کسی باهات هست؟کیان...
حرفش را قطع کردم
_جلو خونه عباس آقام
جوری سکوت کرد که احساس کردم تماس و قطع کرده...
_الو؟
_جلو خونه سارا اینا؟؟
دل کنده بود...از سارا دل کنده بود و هیچ کس نمیدانست چرا...هیچ کس حتی سارا که تنها آخرین بار او را با چشمان اشکی نگاه کرده بود بعد از آن بدون هیچ حرفی سرش را پایین انداخته به او نسبت نامردی داده و رفته بود...اما امیر حسین غم داشت...تمام سال های بی سارا را غم داشت... منِ غم کشیده غم چشمان و این صدا را درک میکردم...چرا دل کند؟؟نمیدانم...تنها سوالی که بی جواب ماند در گورستان ذهنم...
_پس فرودگاهم رفتی...
باز هم سکوت کردم
_تا کجا میخوای بری؟
بدون فکر برای اینکه فکر نکند خیالی در سر دارم جواب دادم
_دنبال انتقامم...دنبال ضربه
جوابی نداد
_امیر میشنوی؟؟ دنبال ضربه ام...میخوام خوار...
_نخواه آرمان...نخواه...این قبری که بالا سرش ایستادی مرده توش نیست...دنبال ضربه بودن و ضربه زدن تلافی کردن کاری رو از پیش نمیبره...چیزی رو سر جاش برنمیگردونه...تو چند سال تلاش کردی آرمان الان نخواه باز برگردی سر خط
کلافه شده بودم...
_امیر...از کجا میدونستی ؟ این که میاد... بی خبر میاد...ساعت و شماره پروازش...
_عباس آقا زنگ زد بهم...به من نه...به فرهاد..سر جلسه بود من تو اتاقش بودم گفتم بهش خبر میدم...
نفس عمیقی کشید و ادامه داد
_که هنوزم خبر ندادم...راستش جراتش رو ندارم...ولی...اصلا برو باغچه میام حرف میزنیم
و بلافاصله قطع کرد...گوشیو به داشبرد کوبوندم
_لعنتی
_برو طرف باغچه کیان
بی حرف سری تکان داد و راه افتاد...سرم رو چند بار به پشتی صندلی کوبیدم یک روز کامل بود نخوابیده بودم و سر درد امانم رو بریده بود
یه داروخونه نگه دار یه ژلوفن برام بگیر
_چشم آقا
کیان جلو داروخونه دوبل ایستاد و پیاده شد...فکری مثل خوره از ابتدای مسیر تو ذهنم افتاده بود...آریا...آریا قطعا از همه چیز خبر داره...اگه باهاش تماس بگیرم...نه...دفعه آخری که آریا رو دیده بودم عید چند سال پیش تو باغچه بود و همون موقع کم مونده بود با هم گلاویز بشیم...نفسی کشیدم و به داشبرد خیره شدم

**************
صدا و همهمه از داخل خانه میامد ولی از این بین صدای آریا از همه واضخ تر بود...اندکی سکوت میشد و دوباره از نو...دوست داشتم داخل برم و ببینم چه خبر شده ولی بعد از جریان رها حضور تو این خونه سخت شده بود...نه فقط برای من...به نوعی برای همه...ترجیح دادم همچنان منتظر امیر بمونم که صدای درگیری و داد و فریاد بلندتر شد...ماندن رو جایز ندونستم طرف ساختمون قدم تند کردم در شیشه ای بود ...دایی فرشید وسط ایستاده بود و آریا مقابلش با یه پوزخند که انگار کریه ترین آدم رو داره نگاه میکنه و مادرم میانه دار میدان شده بود...مامان رو که دیدم انگار که خون به مغزم نرسید در رو به ضرب باز کردم و طرفش رفتم...
ورود ناگهانیم جمع رو مدت کوتاهی از اون تنش دور کرد...نمیدونستم چه خبره دعوا سر چیه دلم هم نمیخواست بدانم...فقط میخواستم تنها زن عزیزی که برایم باقی مونده بود رو از مهلکه دور کنم...
_مامان بیا اینطرف این وسط برا چی ایستادی؟؟
فرشید_دید یه سگ هار آزاد شده ترسید برادرش آسیب ببینه دایی...چیزی نیست...شما برو اونور خواهر...من خودم از پس این جوجه تیغی برمیام
آریا پوزخندی زد و گفت
_نگران تو؟؟فکر نکنم...شاید نگران پولاش یا منفعتش این وسط بشه...یا نگران این که ماسک خرس مهربونی که زده از صورتش بیافته ولی نگرانی اونم برای تو این وسط عمرا تو کارش نیست...البته بهونش هستاا همونطور که رها بهونش بود برای کثافت کاریش
از میون تمام حرفهایی که زد تنها چیزی که برداشت کردم توهینی بود که به مامانم شد و چهره اش از دردش تو هم رفت...به سمت بابا برگشتم...با چشمانی تیره مامان رو نگاه میکرد بی هیچ عکس العملی...
خونم به جوش آمد سمتش قدم تند کردم تخت سینه اش کوبیدم
_مردتیکه دهنتو آب بکش بعد اسم مادر منو بیار...خراب بازیا خواهر تو چه دخلی به مادر من داره؟
حرفم تمام نشده بود که انگشتان دستش دور گلویم چنبر زد و شروع به فشار دادن کرد و جیغ مامان بلند شد...هوا به من نمیرسید ولی جای من صورت آریا بنفش شده بود...دادش کوتاه شد و نفس هایش منقطع...اشک چشمان آبیش را دریایی کرد با صدایی آروم اما واضح طوری که همه بشنوند گفت"تو لیاقت نداشتی...من هزار بار بهش گفتم که تو لیاقت نداری...ولی گوش نکرد...گوش نکرد..."نفس کشیدنم داشت سخت میشد...دست بردم و من هم متقابلا گلویش رو گرفتم...دایی فرشید وسط آمد تا جدایمان کند که صدای آقابزرگ بلند شد...
_بس کنید با هر دوتونم...آریا کافیه
ولی هیچ کدام عقب ننشستیم...بلند شد و عصا زنان سمتمان آمد...دست برد و دست های آریا رو به زور از گردنم جدا کرد و به حالت هل دادن به عقب راند...
_هر دفعه آریا...هر دفعه که بعد از اون ماجرا میای اینجا وضع همینه...هر دفعه یه زخمی میزنی به یکی و میری...دیگه بسه...دیگه تموم میشه از این به بعد هر حرف و حدیثی از رها و کاری که کرد و راهی که انتخاب کرد ممنوعه اگه نمیتونی جلو دهنتو بگیری میتونی بری و پشت سرتو نگاه نکنی...
آریا با حرص نفس میکشید چشم در چشم آقا بزرگ...هر دو غد و مغرور...هر دو مثل هم...تمام فامیل میدانستند که آریا همان نسخه جوانی حشمت خان بهزاد است با خصلت های دوران پیری اش...آریا رو خود آقا بزرگ , بزرگ کرده بود...رابطه شان مرید و مرشدی بود تا قبل از جریان رها...آریا سری به نشانه تاسف به چپ و راست تکان داد و برگشت به پشت سرش نگاه کرد...جایی که از اول ورودم سعی کرده بودم نگاهم به آن سمت نیفتد...جایی که دایی فرهاد نشسته بود...با دهانی دوخته...چشمانی اشکی و سری به پایین افتاده از کار های دخترش...نفسی عمیق کشید سرش را بالا گرفت و نفسش رو بیرون داد...رو کرد به آقا بزرگ
_فقط برا خاطر رهاست...فقط اون...برای اونه که سکوت میکنم وگرنه...
وحشتی در چشمان آقابزرگ حس میشد...وحشتی که سعی میکرد آن را در لا به لای غرور و قدرتش پنهانش کند...بالاخره فرشید طاقت نیاورد
_آریا بیا برو بچه شر نکن عمو...
آریا اما وقعی به او نگذاشت قدمی به آقا بزرگ نزدیک شد و ادامه داد...
_ازت متنفرم...از خودم که انقدر میخواستم شبیه تو باشم متنفرم...از تو به خاطر کارات...از خودم برا خاطر خون تو رگ هام و فامیلی که یدک میکشم
برگشت نگاهی دیگر سمت فرهاد کرد و مسیر خروج رو پیش گرفت...