‌چشمانم را ریز کردم لابد فواد همه چیز را گفته، سکوت اختیار می کنم.

لبی تر کرده و با تاسف دستم را می گیرد.

_سراب ببخشید حرفایی که بهت زدم خیلی بد بودن نمیدونم چطوری معذرت خواهی کنم!؟ ازت من همه پل های پشت سرم رو توی رابطه خودم و تو خراب کرد.

با لبخند دست را به طرف شکمم هدایت کرده و لب زدم.

_ببین بچه م سه ماه دیگه به دنیا میاد، تنها چیزی که الان برام مهم همینه.

دستم را آرام فشرده و با صدای آرامی گفت:

منم باردارم ولی هنوز به پاشا نگفتم.

با شعف نگاهش کردم، با وجود دردم روی تخت نشسته و پس از گفتن تبریکی که از ته دلم بود، در آغوشش کشیدم.

_چرا نگفتی؟

با ناراحتی نگاهم می کنم چشم ها و صورتش بر عکس فواد شبیه به زن دایی بود عین سیبی که از وسط دو نصف کرده باشند.

_این چند وقته فقط بحث و دعوا داشتیم.

بی توجه به جوابش ناخودآگاه می گویم.

_زن دایی رو دیدی؟

_نه تو این چند وقت که از عمارت رفتیم چطوری میدیدمش.

لبخند غمگینی زده و با درد از جا بلند می شوم.

_بریم پیشش دلم خیلی براش تنگ شده.

از جا بلند شد و با محبت دست دور کمرم انداخت.

_بخشیدیم.

لبخندم آن قدر غصه بار بود که صورت او هم ناخوآگاه جمع شد.

_موقعی که حرف ناحق بهت می زنن، یه چیزی ته ته دل آدم میگه بی خیال تو که اون کارو نکردی، طرفتم این رو نمی دونه پس بی خیال منم با همین بی خیال گفتنا خودمو آروم کردم.

الانم بی خیال گذشته رو شخم زدن فقط بوی گندش رو بالا میاره.

با شرمندگی سر پایین انداخت نفس عمیقی کشیدم، برای این که هم او را از آن حالا و هوا خارج کنم و هم خودم با آن حال خراب زیادی از حد نایستم گفتم: "واسه چی مات شدی؟ بریم؟!"

تکان خفیفی می خورد و حرکت می کند، هین راه رفتم دستم را ماساژ وار روی شکمم

می کشم تا از دردم کمی بکاهد.

هیچ چیز در دنیا بد تر از از دست دادن سلامتی نیست، این را موقعی به خوبی درک می کنم که بالای سر گندم نشسته به سعی کردنش برای حرف زدن با تنها دخترش نگاه می کردم.

وقتی فهمید دخترکش برای دومین بار باردار شده از خوشحالی هق زد و دهانش را

تکان داد، اما هیچ صدایی جز ناله از حلقش بیرون نمی آمد.

من و مهتاب علارغم سعی وافری که برای همراهیش نکردنش برای عزا داری داشتیم

نا موفق از اتاق خارج شدیم.

.

سر میز شام نشسته و با شادی که چند ماهی بود، که مهمان خانه مان نشده مشغول

غذا خوردن می شویم.

دلم عجیب مواظبت های مادرم را می خواست، اما اثری از او نیست قطره آبی شده

که زیر زمین فرو رفته فواد بدتر از من له له دیدنش را می خواست هیچوقت علت

این همه نزدیکی شان را نفهمیدم.

میز پر شده از دیس برنج و خورشت مورد علاقه فواد فسنجان مرک شکم پرست

چشمانش درشت شده و برق می زد قاشق و چنگالش بالا نگه داشته، منتظر است

شمسی برایش به مقدار کافی برنج بکشد.

_شمسی ماست هم بیار فسنجون خالی نمی چسبه که....

با استرس نگاهش را بین من و او رد و بدل کرده و گفت: "خان تموم شده به جاش سبزی آوردم براتون."

اخم کرده و خواست تشر بزند، که سریع به صورت تخسش نگاه انداخته و بحث را عوض کردم.

_راستی یه خبر خوش داریم.

شمسی خیلی زود خود را غیب کرد فواد با اخم نگاهم کرده و پرسید.

_چی شده؟

_بذار خود مهتاب میگه.

مهتاب سرخ شده و سرش را پایین انداخت، پاشا محو صورتش بود، و اما فواد مثل

همیشه در حال لمباندن غذا به صورت دو لپی دلم می خواست آن گونه های برجسته اش

را این قدر فشار دهم که صدای دادش بلند شود.

غذا خوردنش که تمام شد من تازه تازه یک کف گیر غذا ریختم، اخم هایش در هم تنید.

_واسه جوجه غذا ریختی؟

ابرویی بالا انداخته و با جدیت گفتم: "همین قدر جا دارم."

_جا دارم ندارم تو الان مهم نیست، مسئولی یه بچه تو شکمته باید جا اونم غذا بخوری.

لب هایم را جمع کردم تا به خنده نیافتند این زور گویی هیچوقت او را رها نمی کرد.

_شمسی.

پیرزن بیچاره نفس نفس زنان با دو به طرف مان آمد.

_غذا ماه مامانم رو دادی؟

_نه آقا.

دستی به ته ریشش کشیده و گفت: "یه ذره فسنجون بریز ببر بخوره خیلی دوست داره".

_آقا طبیب گفتن فقط سوپ...

_طبیب و ولش کن، من میگم ببر یعنی ببر.

مهتاب با لبخند از جا برخواسته و گفت: "خودم میبرم براش جبران این مدت که نبودم."

فواد کج خندی زده و سرش را تکان داد.

_آفرین مهتاب خانم از تو بعیده.

مهتاب بی توجه به او لبخندی زده به آشپزخانه رفته و چندی بعد با سینی تزئین شده از پله ها بالا رفت همزمان از همان جا داد زد.

_راستی خبر خوش این بود که من و پاشا دوباره داریم بچه دار میشیم.

چشمان پاشا و فواد درشت شده چندی بعد پاشا از خوشحالی داد زد، صدای داداش با صدای مهتابی که درون اتاق مادرش بود؛ یکی شد.

فواد وحشت زده بالا رفت پاشا هم به دنبالش من هم همان طور با آن شکم برجسته و قدم های سست پشت سرشان راه افتادم.

فواد و پاشا داخل رفتند، مهتاب روی زمین افتاده بود، سرم را که چرخاندم احساس کردم، نفسم کوچ کرده و به سفر رفته است، زمان گویی ایستاده خیال حرکت ندارد، چشمم روی گندمی که چشم و دهنش به سوی در باز مانده به شدت سفید شده خیره بود، هیچ تکان نمی خوردم.

کسی تکانم می دهد، اما من در همان زمان مانده ام تکان خوردن کار من نیست. من که عقربه نبودم! می خواستم سرشان داد بزنم ولم کنید جای من باید کس دیگری را این گونه تکان بدهید.

مثلا همین فوادی که مات روبرویش شده و قطره ای اشک نمی ریزد، من که مهم نیستم.

مادر او رفته مادر من که نبود، فقط کمی کمی بیشتر از مادرم برایم مادرانه خرج کرده همین همین به همین سادگی همین گفتن گندم هم مُرد آن قدر سریع آن قدر در اوج شادی که هیچ کدام نمی توانیم به خود بیاییم.

_خانم تو رو خدا یه قطره از این آب قند بخور قربونت برم.

چشم راستم پر می شود از اشک مثل کسی که در آتش سوخته آتش گرفته ام و او می خواهد با قاشق کوچک آب قند آن را خاموش کند، مسخره است.

شمسی ترسیده پاشا ترسیده فواد حتی فواد هم ترسیده ولی من درست مثل کسی که اصلش را از او گرفته اند یتیم شدم.

پاشا به کمک سهراب و یکی از خدمه مهتاب را بیرون می کشند، چشمم روی جنازه مانده شمسی آب قند را زمین گذاشته و به طرف آن می رود؛ می خواهد دهان باز مانده دستان آویزان شده اش از تخت را جمع کند، ظغیان می کنم حالا می فهمم چرا فواد همیشه که نه گه گاهی دریا صدایم میزد.

به طرف شمسی رفته و هلش می دهم، صورت گندم را بین دستانم گرفته بلندش می کنم از ته دل صدایش میزنم.

_زن دایی، زندایــــــــــــی،زندایـــــــــــــــــی.

آن قدر جیغ میزنم و جیغ میزنم که انرژی از کل تنم می رود، این فواد است که در آغوشم می کشد و این منم که باید در آغوشش بکشم اما باز هم او مرهم می شود چون مرد است، چون مرد ها نباید گریه کنند مخصوصا اگر خان باشند.

زجه میزنم از ته ته دلم جگرم می سوزد، برای شوهر عزیزم که فکر دوست داشتنی های مادرش بود و الان آن دوست داشتنی های مادرش کنار بشقاب شکسته روی زمین ریخته است.

_فواد، فواد من باز یتیم شدی الهی بمیرم برای یتیمیت الهی بمیرم.

چشمانش پر می شود زور می زند برای اشک نریختن صورت سبزه اش به کبودی

می زند، نفس های گرمش روی صورتم می خورند.

_فواد، آخ دردت تو سرم.

سرم را توی سینه اش خفه می کند صدای هق هقم بین سینه اش خفه می شود، دستانش می لرزند، تنش به لرزه میافتد و در این وضعیت هم به فکر من است.