زندگی ساختنی ست...

نه ماندنی!

بمان برای "ساختن" !

نساز برای "ماندن" !

تو دار دنیا همین یک دوست را داشتم که سبحان خوب پَرش داد. خدارا شکر لااقل گوشی ام را برگرداند وگرنه همین سرگرمی را هم نداشتم. گشت وگذار در اینستاگرام و صفحه ی شخصی هنرمندان وخوانندگان یکی از بهترین سرگرمی های من است. از پیج رسمی بازیگر مورد علاقه ام خارج می شوم و تلگرام را باز می کنم، به چند کانالی که عضو هستم سری می زنم، چت های خودم وگلنوش را می خوانم به تازگی دراینستاگرام پیدایش کرده بودم .دوست دوران دبیرستانم بود دختری از یک خانواده ی خوب و معقول! دانشجوی رشته ی پزشکی شهرِ مشهد است.آهی می کشم وصفحه ی چت با گلنوش را می بندم و به آخرین پیامش فکر می کنم؛زندگی ساختنی ست.

صدای نفس بلندم شبیه آهی کش دار بیرون می آید.گوشی را کنارِ بالشتم پرت می کنم وپلک می بندم.با امروز می شود چهار روز که من مهمانِ خانه ی پدر بزرگم هستم.خبر دارم سبحان دیروز که شنبه بوده است از سفر برگشته. مادرجان همین امروز بعداز ظهر رفته بود خانه ی عمو البته تنها نه!با عمه فروغ وعمه فریبا.سها ومعین رفته بودند کارهای آزمایشگاهشان را انجام دهند.ازدواج فامیلی ودردسرهای قبلش آزمایش ژنتیک و بقیه ی توصیه ها ومراقبت ها!مادرجان! این مدت بدون حرف وگوشه کنایه هر روز کارهایش را طبق سنوات گذشته انجام می دهد.آقاجان! طی التیماتومی به همه اعلام کرده است تا شب عید کسی به خانه اشان آمد وشد نکند.وخیال مرا آسوده کرده.سها از آن شبی که با خبر شده منزل آقاجان! سکنی گزیده ام وگوشه ی عزلتی بر گزیده ام! تماس گرفته است ومن هربار جوابش را نداده ام.اصلا نمی خواهم با هیچ کدام از خانواده ی عمو ارتباطی بگیرم،تا تکلیفم معلوم نشده است.فکرم درگیر معین وسها می شود وتجسم جفتشان در لباس عروس ودامادی لبخند را برلبم می نشاند.معین یک سال از سبحان کوچکتر است.قد متوسطی دارد واندام توپرتری نسبت به سبحان دارد.بیشترشبیه حاج حسین پدرش است،برعکس نرگس که شبیه عمه فریبا ست ولاغر اندام وباریک.سها از معین سرتر است البته به نظر من!خب به نظر مادرجان!کلهم اجمعین پسرانشان از زن هایشان سرتر هستند؛ مادرجان پسری است و باید هم طرفدار کاکل زری هایش باشد.عقیده دارد نیما پسر عمه فروغ هم ازسارا سرتر است وکلا نیمای مظلومش حیف بوده برای سارایی که شاغل است و نصفه روز خانه نیست وتازه گاهی هم مسئولیت دو فرزندش را بر دوش نیما می اندازد.غلتی می زنم؛یاد سبحان می افتم،این که خیلی راحت از من گذشته است ویادی نمی کند آتش انتقام را دروجودم روشن می کند. چرا انتظار داشتم بیاید با کلی ناز و التماس مرا به خانه برگرداند؟سرم را درون بالشت فرو می برم و اجازه می دهم بغضم بی صدا بشکند و بارانی راه بیاندازم از اشک هایی که نمی دانم به چه دلیلی می خواهند از درون کاسه ی چشمانم فرو بریزند.مگر عاشقش هستم ؟لیلی مجنون نبودیم که؟اصلا مگر نمی خواستم پیروزه میدان باشم.شرطی که با پدربزرگم بسته بودم بابت آزادی ام!این که اگر سبحان به دنبالم نیاید من می توانم آزادانه تصمیم بگیرم وجدا شوم.پس چرا از نیامدنش وزنگ نزدنش این طور بی تاب شده ام؟این که از صبح بی قرار هستم ومدام گوشی ام را چک می کردم چه معنی دارد؟مشتی روی بالشت می زنم و می نالم؛به درک. به درک که من رونمی خواد؛منم نمی خوامش!سرم پر شده از افکار آزار دهنده وسینه ام از حرف های انباشته شده سنگینی می کند.این که هنوز تکلیفم با دلم هم معلوم نیست شده قوز بالای قوز.جوانه های احساسم پا نگرفته سهم سرمای زمستانی شدند ، لب های لرزانم را روی بالشت می کشم محکم وبا حرص! نمی خواهم صدای گریه ی بی کسی ام را کسی بشنود.پتو را دورِ خودم پیچی می دهم . می خواهم همچو مادری مرا در برگیرد به همان نرمی ...به همان لطافت!به آهستگی نفس جا به جا می کنم ؛درون سینه تا هوای تازه کمی آرامم کند.پلک هایم را محکم تر بهم می فشارم وخودم را درروزهای کودکی غرق می کنم.آن موقع ها مادرم زنی بود باریک اندام با پوستی سفید ونرم،به لطافت گلبرگ های رز صورتیِ حیاط آپارتمان کوچکمان.لب هایش می خندید و صدایش مخملی بود وقتی نامم را صدا می زد خوشم می آمد این طور مواقع دوست داشتم خودم را جایی پنهان کنم تا مجبور شود چندین بار آوا را بگوید...آوا گفتنش را دوست داشتم...دوست...دوست...هنوزم دوست دارم.مادرم است مگر می شود مادر را فراموش کرد.حتی اگر او مرا فراموش کرده باشد...حتی!

*****

موهای خیسم را بالای سرم جمع می کنم،از در حمام که بیرون می آیم چشمانم با دیدن زن عمو از تعجب گرد می شود.با دیدن من به سمتم می چرخد.

-سلام!

-سلام خانم!

با شناختی که از زن عمو دارم می دانم که معنای خاصی در پس این خانم گفتنش نهفته است.

-بیا بشین چایمون تازه دمه!

حوله را روی دستم جابه جا می کنم.

-ممنون میل ندارم.

بی حرف راهم را می گیرم وداخل اتاق می شوم.این پا وآن پایی می کنم هر آن منتظرم در باز شود وزن عمو داخل شود وبگوید سبحان اشتباه کرده است بیا وبرگرد سر خانه وزندگیت یا اصلا شماتتم کند. البته اگر بخواهد مرا مواخذه کند بدون ملاحظه حرف هایم را می زنم ...اصلا باید بگویم هرچه را که عذابم می دهد.دقایقی بعد در باز می شود ومادرجان در قاب در ظاهر می شود.

-آوا ...بیا یه دقیقه!

بزاق دهانم را فرو می دهم؛ با قدم هایی مردد بیرون می روم.مادرجان به سمتِ مبل خم می شود و چادرش را روی دسته اش می گذارد وبه طرف آشپزخانه می رود.

-زن عموت یه شیشه عسل چهل گیاه آوورده برام میخوام درش وباز کنی دستام قوت ندارن.

به دورتادور هال نگاه می کنم اثری از زن عمو نمی بینم.

-ناهید رفت...عموت سرماخورده گفت نمی تونه بمونه!اومده بود چادر سهار و براش بدوزم...آخه به دستم اعتقاد داره.

لب به دندان به جانِ قوطی می افتم ،دستانم می لرزیدن وتمرکز نداشتم.

-ای مادر!نمی خواد تو که بدتر از من جون وقوه نداری...بزار حاجی اومد بازش می کنم.

صدایم بغض دارد و با تمام توانم راهش را سد کرده ام.

-نه الان بازش می کنم.

تمامی حرصم را بر سر قوطی خالی می کنم ودرِ سفیدش را باز می کنم.

-دستت درد نکنه مادر...بیا اول برای خودت عسل وشیره درست کنم بخوری جون بگیری.

-نمی خوام ممنون!

بر می گردم وآشپزخانه را ترک می کنم.می شنوم که با لحنِ دلسوزانه ای می گوید:

-یعنی چی نمی خوری؟تو تازه زایمان کردی؟درسته...اون اتفاق افتاد ولی به هرحال شکمت وپاره کردن،خون ازت رفته.

در اتاق را پشت سرم می بندم .حتی به خودش زحمت نداده است بیاید وحالم را بپرسد.ببیند دست گلی را که قند عسلش به آب داده است را! حال وروزِ افسرده وداغون من فقط تقصیر پسرش است،کسی که با آن عقاید بیخودی اش زندگی مرا ویران کرده .حالا چنان طلبکار با من رفتار می کنند که انگار...انگار...می نشینم وسرم را میان دستانم می گیرم.آخر آوای بدبخت دیگر چه طور حالیت کند که از تو خوشش نمی آید،مطمئنا اگر جای من خواهر زاده اش زنِ پسرعتیقه اش بود دنیا را بهم می ریخت اگر کسی به حنانه جانش می گفت؛بالای چشمت ابروست؛حتی سبحان عزیزتر از جانش!این طور نمی شود من باید هرچه زودتر تکلیفم را معلوم کنم.این که حتی عمو هم سراغی از من نگرفته است همین معنا را می دهد؛دختر جل و پلاست را جمع کن واز زندگیِ پسرمان گورت را گم کن و برو...تا شب مثل مرغ سر بریده بال بال می زدم ومنتظر بودم حاج عزت ترابی بیاید و من دق ودلی همه ی این اتفاقات را سرش خالی کنم. حالا دلیل خوبی داشتم ،سبحان هم دنبالم نیامده است وکا رامروزِ مادرش هم مهر تاییدی است بر نخواستنش!

گوشه ی ناخن شستم را در دهانم گذاشته ام وپوستش را با دندان می کشم.قیافه ام را می توانم حدس بزنم با موهایی که شل و ول بالای سرم جمع شده اند و ادامه اش تابی خورده وروی شانه هایم رها شده اند.با بدنی یخ زده و افکاری مشوش!امروز حسابی خیط شده ام؛درست مثل همان روز...یادم می آید سال سوم دبیرستان بودم شاگرد زرنگی نبودم ولی درسم بد نبود.نه این که نخواهم؛وقتش رانداشتم مدام یا درفشن شو بودم یا در مهمانی هایی که مادرم دعوت می شد ودر بعضی هاشان من هم شرکت داشتم. آنقد رذهنم درگیر فلان لباس وژست بود که اصلا جایی برای درس خواندن نمی ماند.همان کلاس زبان و موسیقی را هم به ضرب وزور مادر می رفتم ،ذهنم پر بود ازهرچیزی جز درس ودانشگاه!بعدش هم که مدام با مادرم درگیر بودم وحسابی سرکش شده بودم.آن روز درس زیست شناسی داشتیم ودبیرمان خیلی سخت گیر بود،قرار بود فصل های اول را امتحان بگیرد.من طبق معمول درست وحسابی درس نخوانده بود ودیروزش را با روزبه گذارنده بودم.

گلنوش زیر چشمی سر جلسه امتحان نگاهم می کرد ومن با خونسردی خودکارم را میانِ دندان هایم گذاشته بودم ومثلا داشتم برگه ام را نگاه می کردم.خب پیش می آمد که به خاطر ظاهرم گاهی اوقات مورد توجه بعضی دبیران ومعلمان قرار می گرفتم واگر امتحانی را خراب می کردم گاها کمکم می کردند و فرصت دوباره ای برای جبران!اوایل سال بود وهنوز شناخت درست وحسابی نسبت به این دبیر نداشتیم.بعد از امتحان ، زنگ تفریح با گلنوش به دفتر دبیران رفتیم. وقتی خانم سماوات مقابلمان ایستاد دست به سینه شد و یک ابرو بالا داد.

-چیزی شده؟

-خانم اجازه من وروحی با شما ..یعنی روحی با شما...

-روحی شمایید؟

گلنوش سر پایین داد ومن با غرور جواب دادم:

-نه خیر من آوا روحی هستم.

-خب؟!

با اعتماد به نفسی ادامه دادم:

-امروز من نتونستم امتحانم خوب بدم ...راستش...

گلنوش میان حرفم پرید:

-خانم...آوا روحی مدلینگه...یه پیشنهاد بازیگری هم بهش شده ...

با اخم ولحن تندی گفت:

-اینها چه ربطی به من داره؟

دست گلنوش را سفت فشار دادم.

-خانم خواستم بگم...اگر یه فرصت دیگه بدید من دفعه ی بعد امتحان و بهتر...

-چرا باید به تو یه فرصت دیگه بدم؟

چشمانم رنگ تعجب گرفته بود:

-خانم ...اجازه! آخه آوا رو همه دوست دارن...خوشگله ...بعدش هم!

مستقیم به من نگاه می کرد ولی مخاطبش گلنوش بود.

-خانم مهرانی با شما کاری نداریم بفرمایید...

گلنوش سر به زیر شد ومکثی کرد و بی حرف دور شد نمی گذارد سکوتش کش دار شود:

-خانم روحی می دونم درس خوندن تو همچین مدرسه ای خیلی هم سخت نیست و با یه چشم وابرو اومدن می تونی نمره بگیری ولی...

دستش را پیش آورد ومقنعه ام را جلو کشید.همانطور آرام دستش را پایین تر آورد ودرست گذاشت وسط سینه ام.

- فکر کنم این و خیلی شنیدی که خوشگلی به تبه و مال به یه شب...!من بیشتر ترجیح می دم هوای اونهایی رو داشته باشم که اینجاشون زیبا باشه...سیرت زیبا !قلبِ زیبا!

عصبانی بودم واگر آن لحظه توانش را داشتم، دنیا را به آتش می کشیدم.

-از دیدِ من تو هم یکی شبیه بقیه هستی نه پایین تر نه بالاتر!

مرا با همه یکی کرده بود با آن دخترهای دماغ گنده و قد کوتاه!با آن پوست های کدر وجوش های سر سفید.صدای نفس های کش دارم بلند شده بودند.

-خانم آوا روحی، عقل زیبا ودل زیبا بیشتر به کارِ آدم میاد...حالاهم تشریفتون وببرید بعد تصحیح برگه اتون ودیدن نمره اتون ،به والدین گرامیتون بگید تشریف بیارن مدرسه!

با دست اشاره کرد .چرخید وبه سمت اتاق دوگام برداشت.حسابی بادم خالی شده بود.با پاهایی لرزان کمی مایل شدم دلم نمی خواست به اطرافم نگاه کنم به نگاه های شماتت بار کسانی که اطرافمان بودند ومطمئنا حرف هایمان را شنیده بودند.

-راستی خانم روحی!

صدایش بلندتر شده بود.

-یه چیزهایی مهم تری هم هست ...خیلی مهم تر از ظاهر!اونم معرفته...برو ببین معرفتت نسبت به خودت ...به خدا وجهان اطرافت چه قدره؟

گوش هایم داغ شده بودند و تنم یخ! از آن روز دیگر چشم دیدنش را نداشتم تا این که آخر سال و قضیه ی پدر بزرگ و فامیلی که از وجودشان بی خبر بودم، پیش آمد .همیشه در عمق وجودم ندایی به من می گفت که تنها تقصیر مدیرمان نبود! شاید...شاید به تحریک او بود که مدیرمان به من ورفتارم حساس شده بود؟!حالا هم دقیقا مثل همان روز احساس می کنم که زیبایی ام ناکار آمدترین موهبت خداوندی است که دارم.زن عمو با ندیده انگاشتنم دقیقا همین حس را در من القا کرد که به هیچ وجه چیزی که مرا از دیگران متمایز کند ؛ ندارم . دستی به گلوی باد کرده ام می کشم.معرفت،معرفت...!هنوز نتوانستم دنبال این کلمه ومعنایش بروم...!اصلا منظورش ازمعرفت درونی چه بود؟

***

سلام تقدیم دلهای مهربونتون!