یادم افتاد که اتاقمو خیلی وقته به خاطر یه کنجکاوی ترک کردم .و امکان داره همین برام باعث دردسر بشه.

خواستم بلند بشم برم سر کار خودم که گفت: بمون موقع رفتن با هم بریم . ماشین که نداری؟ داری؟

:ماشین ندارم ولی مزاحم شما هم نمی شم.

:مزاحم نیستی ، دوستم میاد دنبالم

خندیدم و گفتم :نه دیگه ،واقعا مزاحمت نمیشم ،راستی برای من ،کی وقت گذاشتی؟

:عجله داری؟

:نه به اون صورت ، ولی هرچه زودتر تکلیفم معلوم بشه بهتره .

: این روزا ، آقای ریئس ،هرموقع میاد یه ساعت خالی هم نداره ،اگه بمونه برای دوهفته ی دیگه دلخور میشی؟

:نه ،چرا دلخور، وقت نداره دیگه

: میدونی از بس دیر به دیر میاد باید براش زمان رو طوری تنظیم کنم که به همه ی کارها رسیدگی کنه

:پس خبر از شما ، باشه ؟باهاش دست دادم وگفتم :

فعلا خداحافظ ببخش که وقتتو گرفتم . از آشنایتم خیلی خوشحال شدم

: مرسی عزیزم . منم خیلی خوشحال شدم دیدمت . بازم پیشم بیا

: توهم تونستی به ما پایینی ها سر بزن ، میدونی که کدوم قسمت کار میکنم !و خندیدم

وقتی به اتاقم رسیدم کلافه بودم . هم برخوردشو دوست داشتم . هم وقتی اونو با خودم مقایسه میکردم بیشتر حسودی

میکردم . چقدر راحت از دوستی خودش صحبت میکرد. (شاید واقعا دوستش خانم باشه ،اصلا به من چه ربطی داره ،هرکسی برای زندگیش راه وروشی داره ،به تو چه؟)

(چرا من نمی تونستم دوست پسری داشته باشم ؟ چرا حتی با فکرش احساس گناه به سراغم میومد. ؟ چرا من در مقابل جنس مذکر اینقدر محتاط بودم و جبهه میگرفتم .

یعنی این فقط به خاطر سبک زندگیمه یا خودم اعتقاد دارم که رابطه ی دوطرفه به شکل دوستی درست نیست .

یعنی الان من برای نداشتن دوست پسر اینقدر با خودم درگیرم ؟)

(پس چرا جدیدا دختر هایی که با پسرا دوست میشن و باهم قرار میزارنو می بینم ، یه جورایی میشم .غبطه که نه اما تا حدودی فکرمو مشغول میکنن .

مثلا افرادی مثل هانیه خیلی راحت باپسرا برخورد میکنن باهم قرار میزارن و بیرون میرن. )

قبل از رفتنم به خونه برای روز پنج شنبه مرخصی گرفتم . پنج شنبه یه نفر به خانواده ی ما اضافه می شد .

وپیمان بالاخره به آرزو ش می رسید.

وقتی به خونه رسیدم ساعت 4/5 بود. بااین که شزکت خصوصی بود ولی مثل اداره جات دولتی تا 3-3/5باز بود.من قبلا فکر میکردم که شرکتهای خصوصی تا ساعت 6

یا حتی بیشتر کارمیکنن.

رو تختم ولو شدم . نمی دونم چرا وقتی بیکار میشم فکرم به سمت مهران میره چرا هرچه که مربوط به اون میشه برام جالب میشه ومهم جلوه میکنه

خوابم نمی برد .هرکسی به کاری مشغوله ولی به من کاری ندارن.

پروانه دوروزه که خونه ی ما لنگر انداخته و فکر میکنم تا مراسم پیمان خونه ی ما موندگار باشه

از این دنده به اون دنده می شدم و غلت می زدم .ولی از خواب خبری نبود.

سی دی موسیقی رو تو دستگاه ضبط گذاشتم و به آهنگها گوش دادم . سعی کردم آروم بشم .

آرام شدم و وقتی به خودم اومدم که صدای اذان از تلویزیون پخش می شد. هوشیار شدم . صورتم خیس شده بود.

من گریه کرده بودم ! برای چی؟!

ممکن من برای خودم گریه کرده باشم ؟

خوره ای به جانم افتاده بود که نمی تونستم ازش دست بکشم .( وقتی می دیدم دخترهایی که راحت میگردن و همه جا

میرن ومیان ودر برخورد با بعضی پسرا خیلی دست ودلبازن ، بعدم ازدواج های خوبی میکنن یا موقیعت بهتری

بدست میارن . کلافه میشدم وتو مغزم هزاران سوال طرح می شد مثلا وقتی می شنیدم فلان دختر با چند تا پسر دوست بوده ولی بعد اینقدر زرنگ بوده که ، رفته با

پسر فلان کسک ازدواج کرده که پسره از هر نظر سره . پیش خودم میگفتک مگه ممکنه ؟

یعنی هم هال هولشون میکنن وخودشونو درگیر نمیکنن وبعدم به زندگی شون می رسن؟ می شه؟

مگه نمیگن پسرا روی دخترهای دست میزارن که تک پر باشه وفقط خواهان خودشون باشه ،

شایدم حق اون پسرها هم همین باشه ! یعنی شبیه هم باشن ؟ )

هرچی فکر کرده بودم بس بود

بلند شدم و وضو گرفتم وبعداز مدتها نمازمو اول وقت خوندم . واز خدا خواستم منو از این سردر گمی وفکرهای بیهوده نجات بده

انگار همه ی خانواده فهمیده بودن که من اون پرستوی سابق نیستم که کسی کاری به کارم نداشت

حتی برای تزیین اتاق عقد هم منو صدا نکردن . انگار من وجود نداشتم .شاید فکر کردن نیاز دارم استراحت کنم

وقت شام وقتی به آشپزخانه رفتم غذا آماده بود .فقط باید غذا رو به روی میز می بردیم که با کمک پروانه انجامش دادیم .

هنوز سرم درد میکرد.می دونستم سردردم عصبیه و با خوابیدن و قرص خوردن به این راحتی خوب نمیشه ولیسعی کردم به روی خودم نیارم و خودمو سرحال نشون بدم .

بعداز ماجرای بهزاد کم حرف تر و گوشه گیر تر شده بودم . وهمه این حال منو به اون ماجرا ربط میدادن

چهار شنبه شب پیمان اومد. روز پنج شنبه جشن از بعداز ظهر شروع میشد . و جشن عقد می گرفتیم و شب هم بقیه

فامیلا ودوستا ن به جشن می آمدند.

پیمان در لباس دامادی چقدر برازنده و شیک شده بود .!