جلو یه آپارتمان پنج شش طبقه ایستاد و ماشین رو خاموش کرد...خم شد و از زیر صندلی قفل فرمون رو دراورد...پقی زدم زیر خنده و در ماشین رو باز کردم

_یه قفل پدالم بزن یهو رخشت رو ندزدن...
دوباره خندیدم
_کل راه دعا میکردم وسط بیابون نزارتمون بیا پایین بابا بزار یکی ببرتش حداقل از شرش راحت شی...
_کل راه دعا میکردی؟؟ اول که یه سر به نمایشنامه پدر خوانده زدی و همه رو از زیر تیغ انتقامت گزروندی بعم که در حال چرت زدن با دهن باز بودی؟؟کی دعا کردی که من ندیدم
_باز شروع به چرت و پرت گفتن کرد...بیا پایین دیگه یخ کردم...
_برو زنگ ۳ رو بزن بابا بیداره تا من اینو قفل کنم
_من خجالت میکشم
زد زیر خنده
_از بابا من؟؟
_سارا
_اومدم بابا اومدم
پیاده شد و در ماشین و قفل کرد طرفم اومد و بازوم رو گرفت...
_بریم
زنگ ۳ رو زد بعد چند لحظه صدای عمو عباس اومد...رها جان...خوش اومدی بابا بیاین تو
نذاشت جواب بدم آیفون و گذاشت و صدای تق باز شدن در اومد سارا درو کامل باز نگه داشت و با سر اشاره کرد جلوتر برم راه افتادم و پشت سرم سارا داخل اومد و در و بست
_چند طبقه است اینجا؟؟
_۶تا...چطور؟؟
به چمدون اشاره کردم و گفتم
_آسانسور؟؟
با سر به گوشه ای که آسانسور بود اشاره کرد
_داره اوناها
نفس عمیقی کشیدم و با هم راه افتادیم
_سارا...بابات...یعنی عمو...
_میدونه
ایستادم...ایستاد...برگشت و نگاهم کرد...
_میدونست یه طوری شده...کی بود که نفهمه...همه فهمیدن...حتی بیتا با اون ضریب هوشش...همه به جز آرمان
قلبم ریخت با شنیدن اسمش...
_ولی به رو خودشون نیوردن...دلم از اون خونه اربابی از اون طبقه پایین از اون خاطرات بچگی چرکی شده بود...نمیتونستم دیگه اونجا بمونم...بمونم قیافه زار و حال خراب آریا رو ببینم...
خدایاا...آریای من...تری چشمهامو حس کردم
_قیافه پیروز عمو و عمه هات و آقا...قیافه حق به جانب آرمان و امیر که از چشماشون تمسخر میبارید...یه شب که نیامدم خونه دیگه بابا عاصی شد...داد و فریاد و دعوا...وسط دعوا و حال خراب خودم و خودش بهش گفتم همه چیزو بهش گفتم...
سرش که تا الان پایین بود و بالا آورد دست کرد و سویچش رو که تا الان مشغول بازی باهاش بود تو جیبش گذاشت
_بعد از اون دل کند...دل کند از اون خونه اربابی که عاشقش بود...بار و بندیلمون رو بست...آه میکشید و سر تکون میداد و میبست...یه شب بهم گفت من پول حروم نیاوردم تو این خونه پول بازوم بوده پول بیل زدن به زمین و درخت کاشتن بوده خدا کنه پول خون رها قاطیش نشده باشه خدا کنه...به عمو علی ام سپرده بود برا کار...تو یه برج برامون یه اتاق سرایداری پیدا کرد...رفتنمون که جدی شد سر و کله بابات طبقه پایین پیدا شد...گله میکرد از بی وفایی...
ساکت شد و ادامه نداد...حرفی نزدم فقط نگاهش میکردم...نفسش رو آه مانند بیرون داد
_بابام بهش گفت حرفی نمیزنم که خدایی نکرده حرمتا شکسته نشه...ولی پدر نبودی برا دخترت آقا فرهاد...همین فقط همینو گفت
باز سکوت کرد این دفعه من پیش قدم شدم
_اون چی گفت
_هیچیی...هیچی فقط سرش و انداخت پایین گفت در پناه خدا... راهش رو کشید و رفت...شکسته شده رفت...رها بابات...
حرفش رو قطع کردم و با تندی گفتم
_بریم دیگه...اینجا خیلی سرده...از خواب دارم هلاک میشم ساعت ۵ شد
غمگین نگاهم کرد دسته چمدون رو گرفت و بی حرف کشید طرف آسانسور...سوار شدیم و دکمه رو فشار داد
_کی اومدین اینجا پس
_خوابت مگه نمیاد الان بگم از سرت میپره بزار بعد خوابت بگم که حداقل گل لگد نکرده باشم
_آریا...
آسانسور ایستاد،درش رو هل داد و دسته چمدون رو گرفت برگشت
_میگم بهت همه این چند سال رو حال و احوال همه رو حتی اگه تو نپرسی میگم بهت
تاکید وارانه ادامه داد
_همه از آقا گرفته تا...
سکوت کرد صدای سارا گفتن عمو عباس اومد سارا زل زد تو صورتم
_تا آرمان
********
نفس عمیقی کشیدم از آسانسور خارج شدم...سارا در رو که نگه داشته بود رها کرد و طرف عمو رفت
_سلام بابا بیدار موندی آخر...
جواب عمو رو نشنیدم...شایدم انتخاب کردم که نشنوم عوضش به صورتش زل زدم...همون عموی مهربون بود...همون که موقع رژیم های دوران تینیجری بهمون خوراکی میرسوند...همون که موقع بچگی ، سارا چکمه های پلاستیکیش رو پاش میکرد و من بیلچه رو برمیداشتیم و میرفتیم باغچه اش رو خراب میکردیم...بعد که آقا بزرگ دعوامون میکرد که گل هاشو کشتیم و ما به رسم دختر بودن و دل نازک بودن ناراحت میشدیم و اشک الکی میریختیم میخندید و میگفت "بچه ان طوری نیست...قیمت این گلا از اون گلا بیشتره"...و اون... همون که تا ۱۶ سالگی بابا بود میخندید لپم رو میکشید و دستی که باهاش لپم رو کشیده بود میبوسید و در گوشم میگفت "شب بابا اسبت بشه دیگه ناراحتی نمیکنی گل بابا؟؟" و بعد من...
_رها جان
_عمو
چشمهاش پر آب شد نفسی گرفت دستش رو گوشه چشمهاش گذاشت و با دو انگشت گوشه چشمش رو فشرد
_بیا بابا جان بیا جلو
جلو رفتم سارا عقبتر از عمو داخل خونه ایستاده بود کفش رو درآورده بود و نگاه میکرد...عمو دستش رو باز کرد...به آغوشش که رفتم تنها فکر کردم سارا چقدر خوشبخته...و چقدر خوبه که حداقل سارا خوشبخته
_خدا مریم خانومو بیامرزه...خدا مادرت و رحمت کنه...خوش اومدی بابا...بیا داخل که خسته راهی
لبخندی زدم...حرف زدنم نمیامد...عمو عباس کنار رفت دستش رو رو کمرم گذاشت و به داخل اشاره کرد...کفشهامو دراودردم عمو عباس جلوتر رفت سارا کنارم بدون حرفی ایستاده بود
_جا کفشی اونجاست
به کمد کوچک پایین یه آینه کوچکتر نگاه کردم خم شدم و درش و باز کردم سارا دسته چمدون و گرفت و دنبال خودش کشید...کفشهامو داخل گذاشتم و دنبالش راه افتادم
یه خونه نقلی داشتن...یه خونه نقلی ۸۰ متری شاید کمی بیشتر و کمتر...سمت چپ بعد از ورود به خونه آشپزخانه بود و رو به رو حال و پذیرایی که تفکیکش از هم تو این فضا کوچک بی معنی بود..سمت راست حال و پذیرایی یه راهرو کوچک بود که به ۲ اتاق خواب و یه حمام دستشویی میرسید
همین...تمام این خونه همین بود...ناخداگاه یاد فرزانه افتادم...
_چرا اونجا ایستادی لبخندا ژکوند میزنی...بیا دیگه...چیه تو کف موندی...مثل اینکه خیلی خوشت اومده...
چشم گردوندم عمو رو ندیدم سارا رد چشمم رو گرفت
_رفت نماز الان میاد...
_یاد فرزانه خانوم افتادم
ابروهاش بالا پرید و پوزخندی زد
_هیچ کسم نه فرزانه...
_خونتون نقلی قشنگه... خندیدم و ادامه دادم
_داشتم فکر میکردم اگه اون بیاد اینجا به ثانیه نکشیده آویزون اون میشه و ...
سارا خندید و با صدای لوسی ادامه داد
_واااییی واااییی فرهاد،فرهاد جان من دارم خفه میشما...من الان خفه میشم
به لحن و صداش خندیدم و بعد بغضی به گلوم چنگ زد
_یادته چقدر حرصش دادیم و اذیتش کردیم؟؟آریا میگفت کار درستیه چون اون مثل زن تناردیه میمونه بدجنسه مثل نامادری سیندرلا موزیه...
سکوت کرده بود اشک در چشمم نیش زد...مقاومت کردم...تک خندی زدم و
_زن تناردیه جنازه منو از زیر دست و پا ژان والژان ها جمع کرد
_یه دختر داره...دختر دار شدن...یه خواهر داری...
ضربه اول زده شد...بدون هیچ ارفاقی درست وسط چشمم زده شد و اشکم سرازیر شد...دستم سمت گلوم رفت... هوا نبود...حالا اون دختر دار شده...یه دختر که میشونه رو شونه هاشو میدوه یه دختر که باهاش بازی کنه...نازشو بخره...انگار امیر راست میگفت...راست گفت که برو و فراموش شو...هوا نبود...به زور لب زدم
_هوا نیست
سارا دوید سمت یکی از اتاقا و زود با کپسول اکسیژن برگشت
_بیا...بیا بزار رو صورتت داری کبود میشی جکی چان...نمیری یهو بمونی رو دستم بدون انتقام گرفتن ها
خنده ام گرفته بود...هول شده بود ولی نمیتوانست دست از کنایه زدن و مسخره کردن من بردارد...
_چی شده سارا؟؟
_هیچی بابا عملیات احیاس
و همزمان شیر اکسیژن رو بیشتر پیچوند...ماسک رو از رو صورتم برداشتم
_چته بابا خفمون کردی
_خوبی رها جان
به چشمهای غمگینش نگاه کردم...لبخندی زدم
_خوبم
_خب الحمدالله میبینی بابا من باید دکتر میشدم
_اون شیر رو ببند...
شیر و بست ماسک و گذاشت روش و بلند شد همراهش کپسول رو بلند کرد
_دیگه صبحه...صبحانه بخوریم بعد بخوابیم
عمو عباس_من چای میزارم بابا شما لباساتون رو عوض کنید
سارا سری تکون داد به طرف اتاقش راه افتاد و منم پشت سرش ... اتاق دنجی بود یه اتاق دنج یاسی رنگ
کپسول رو گذاشت کنار دیوار راست شد و برگشت سمتم
_خودت رو ضرب دیده و آب دیده کن اگه میخوای بدونی چه خبر بوده...اگه میخوای انتقام بگیری...خانوم جیمز باند باید ضرب دیده بشی
لبخند تلخی زدم...به زخم رو صورتم اشاره کردم
_ضرب دیده بیشتر از این...
نگاهش در صورتم بالا و پایین شد نفس عمیقی کشید و با حرص بیرونش داد