***

- آوا خانوم ؟

تمایلی به باز کردن چشم هایم نداشتم . دوست داشتم بیشتر صدایم بزند .

- فینگیل خانوم نمیخوای بیدار شی ؟ دانشگاه داریا .

زیرپوستی لبخند میزنم . کمی جا به جا میشوم و صورتم را زیر پتو میبرم . تخت پایین میرود. برعکس ضربان قلب من که بالا رفت . پتو را میگیرد و از روی سرم برمیدارد . یک چشمم را باز میکنم و با نهایت خواب آلودگی نگاهش میکنم . خم میشود و چشم بسته ام را مهمان داغی دلنشینی میکند و من بیشتر به خوابیدن ترغیب میشوم.

- بیدار شو خانوم کوچولو . گشنمونه .

انگشتانش را بین موهایم فرو میکند و شانه میکندشان .

- پاشو تا این موهارو شونه کنی ظهر میشه .

از موهایم که تعریف میکرد انگار در آسمان داشتم راه میرفتم . عاشق بلندی موهایم شده بود . دستش آرام بین موهایم حرکت میکرد و بیشتر دعوتم میکرد به خوابیدن .

راست میگفت . چند لحظه ی دیگر هم میماندم ، بمب اتم هم نمیتوانست بیدارم کند . کمی سرم را بلند میکنم و جواب گرمایش را روی گونه اش مهر میزنم.

- صبح به خیر فینگیل جان .

لب هایم به خنده باز میشوند و مهر دومم را روی چال انرژی بخشش میزنم.

- صبح به خیر . ساعت چنده ؟

- هفت و نیم .

نیم خیز میشوم و دست هایم را کمی میکشم و موهای به هم ریخته ام را عقب میدهم . هنوز هم مست خواب بودم ولی دیگر بیشتر خوابیدن جایز نبود . بلند میشوم و حین رفتن سمت روشویی میگویم :

- برو الان میام حاضر میکنم صبحونه رو .

دست و صورتم را میشورم و بیرون میروم . ماهان در اتاق نبود . سریع لباس خوابم را عوض میکنم و سریع تر از آن دستی به سر و صورتم میبرم . موهایم را شانه میکنم و بدون بستنشان از اتاق خارج میشوم . سر گاز بود و از بوی پخش شده فهمیدم که در حال نیمرو پختن است . عاشق نیمرو های خاصش بودم . با لبخند وارد آشپزخانه میشوم و میگویم :

- آخجون . نیمرو همسر پز . چه شود ...

میز را میچینم و مینشینیم .

- میان ترم ها کی تموم میشن ؟

محتویات دهانم را میبلعم و جواب میدهم :

- هفته ی دیگه . چطور ؟

چشمکی میزند و میگوید :

- بریم یکم بگردیم .

چشم هایم را گرد میکنم و با ذوق تمام میپرسم :

- جدی ؟ میتونیم بریم ؟

لبخند میزند .

- آره فینگیل . مرخصی میگیرم میریم .

بلند میشوم و دستم را دور گردنش حلقه میکنم . جیغ خفیفی میکشم و حلقه ام را تنگ تر میکنم .

- مرسی مرسی مرسی .

سرم را بلند میکنم . چشم هایش میخندید .

- خان داداش هم میاد ؟

به ورهرام خان داداش میگفتم . ذوقی که میکرد قابل وصف نبود .

نوک بینی ام را فشار میدهد.

- نه اون کار داره . خودمون میریم .

سرم را یک طرفی خم میکنم و موهایم یک طرف میریزند . ماهان میگفت سرم را که اینطوری خم میکنم نازتر میشوم .

- اشکال نداره .

گردن میکشم و ساعت روی اپن را نگاه میکنم . داشت دیرم میشد . دست هایم را از هم باز میکنم و از جا میپرم .

- آقایی دیر شد پاشو بپوش من برات لقمه میگیرم .

بلند میشود و میگوید :

- نمیخواد خانوم ریزه . سیر شدم .

- چیزی نخوردی آخه .

- اشکال نداره . تا اینا رو جمع کنی من آماده میشم میریم .

سرم را تکان میدهم و او میرود . میز را جمع میکنم و ظرف ها را توی سینک میگذارم تا برگشتنی بشورمشان . لبخند میزنم . انجام کارهای این خانه ذوق عجیبی داشت . هر چیزی که به این خانه و ماهان مربوط میشد را دوست داشتم .

- آوا ؟ ماشینو میبرم بیرون زود بیاها .

دوباره نگاهی به ساعت می اندازم و آه از نهادم بلند میشود . نگاه دقیقی به لباس هایش می اندازم و لبخند میزنم .

- برو منم الان میام .

سریع سمت اتاقمان میروم و لباس میپوشم . کمی آرایشم را کمرنگ تر میکنم و بیرون میروم . یک دور نگاهم را در خانه میگردانم و بعد میروم .

سوار میشوم و میگویم :

- بریم عشقم .

او که راه می افتد ، پلیر ماشین را روشن میکنم و صاف میروم سراغ ترک محبوبم . انرژی عجیب و غیر قابل وصفی داشتم . مثل تمام صبح های این یک ماه که با صدای ماهان و بوسه اش روی چشم هایم بیدار میشدم . صدای آهنگ را کمی بیشتر میکنم و نگاهش میکنم که ببینم اعتراضی میکند یا نه . متوجه نگاهم میشود و با خنده سرش را تکان میدهد . خیالم که از او راحت شد با خیال راحت به ورجه وورجه های همیشگی ام پرداختم و میدانستم که تا دانشگاه قرار است کلی حرصش را در بیاورم . البته آخرش کوتاه می آمد و فقط میخندید . گاهی هم تهدید میکرد که در خانه هم را میبینیم و من هم با پررویی میگفتم : " ایشالا آقایی . "

زندگی ام دچار یک تحول صد و هشتاد درجه ای شده بود . حسی که داشتم خوشبختی محض بود . همان چیزهایی که میخواستم . همان رویاهایی که برای خودم داشتم . همان مردی که با تمام وجودم میخواستمش .

یک ماه پیش بود که عقد کردیم . ورهرام خیلی اصرار کرد که جشنی چیزی بگیریم ولی من راضی نشدم . کسی را نداشتم که دعوتش کنم . ترجیح دادم خیلی ساکت ازدواج کنیم و به جای جشن گرفتن یک سفر با هم برویم . آخر سر قبول کردند و با یک مراسم کوچک و جمع و جور عقد ، رفتیم خانه ی خودمان . همان خانه ی دنج و گرم ماهان . مادر بیشتر تماس میگرفت و حالمان را میپرسید . ماهان بیشتر از من به دل مادر نشسته بود . شده بود پسر خوب و با لیاقت مادر !

زندگی ام شده بود همانی که میخواستم . همان برنامه ای که دوست داشتم را برایش ریخته بودم و به کمک ماهان اجرایش میکردم . عصر ها دوچرخه سواری ، جمعه ها پیکنیک دسته جمعی با ورهرام ، کوهنوردی های دو هفته یکبار ...

کلاس های مختلفی که بعضی هایشان به اصرار ماهان بود مثل کلاس نقاشی و طراحی . یک بار که دلم برایش ضعف کرد و چهره اش را کشیدم ، طرحم را دید و بعدش کچلم کرد که چرا تا به حال کلاسی ثبت نام نکرده ام برای ادامه دادن هنری که دوست دارم .

باشگاه هم میرفتم . برنامه ام را ماهان پر کرده بود . تا میدید به یک فعالیتی علاقه نشان میدهم تشویقم میکرد که دنبالش را بگیرم . میگفتم کی به زندگیمان برسد ؟ میگفت حال زن خانه که خوب باشد ، زندگی خودش جاری میشود ... من هم میگفتم که همه ی زندگی زن خانه مرد اوست حالا چه کار کنیم ؟ میخندید و سرم را روی سینه اش میگذاشت و بعد روی موهایم را عاشقانه رنگ عشق میزد... و همین برای هر دویمان معنی زندگی را میداد ...

چمدان آخری را هم میبندم و بلند میشوم . دو تقه به در حمام میزنم و میگویم :

- ماهانی ؟ اینم تموم شد کجا بزارمش ؟

داشت موهایش را میشست .

- برندار . الان خودم میام جا به جاش میکنم .

برایش حوله گرم میکنم . دوست داشت موهای خیسش را با حوله ی گرم خشک کنم و شقیقه هایش را ماساژ دهم .

از حمام خارج میشود و سمتم می آید . کمی خم میشود و سرش را محکم تکان میدهد . هر چه قطره آب روی سرش بود روی صورتم ریخت و قیافه ام را در هم کرد . پسرک خبیث !

قیافه ام را که میبیند زیر خنده میزند . کنارم روی تخت مینشیند و من هم به جان موهایش می افتم . کمی که به هم ریختمشان حوله را برمیدارم و خشکشان میکنم . تمام که میشود ، دستم را دور گردنش می اندازم و خم میشوم و با لب هایم چال گوشه ای اش را لمس میکنم . دست هایم را میگیرد و روی تخت دراز میکشد . میان بازوهای قدرت مندش حبسم میکند و با صدای آرامش میگوید :

- زوده بریم فینگیل خانوم . نیم ساعت بخوابم بعد راه میفتیم .

لبخندی میزنم و سرم را به سینه اش میچسبانم . آنقدر میماند تا این که از حرکت منظم قفسه ی سینه اش میفهمم که خوابیده . گوشم را روی قلبش تنظیم میکنم و صدای ضربانش میشود لالایی من ...