-چی می گی رویا؟! مگه فیلم هندیه؟ یه خواهر دوقلو! لابد هم کپی منه.

-آره! دقیقاً شبیه تو.

تک خنده ای زد. خواهر دوقلو! یکی شبیه خودش. شبیه خودِ خودش! مسخره بود. شوخی بود دیگر، نه؟! ولی اصلاً شوخی خوبی نبود. همین را هم به رویا گفت.

-کاش شوخی بود رها. کاش شوخی بود. دو روزه اعصابم ریخته به هم. اون قدر که چند بار پارسا رو بی دلیل دعوا کردم. آخرش رضا بچه رو برداشت برد خونه ی مامانش تا کمی اعصابم آروم بگیره.

-آخه چطوری؟ پس این همه سال کجا بوده؟

-پیش خاله مون.

مات ماند. مسخره تر از این نمی شد. هم خواهر پیدا کرده بودند. هم خاله دار شده بودند.

-من اصلاً نمی فهمم تو چی میگی رویا. مگه ما خاله داریم؟!

رویا کف هر دو دستش را روی سرش چسباند. از جایش بلند شد و روی مبل، درست کنار رویا نشست.

-خوبی تو؟

رویا دست هایش را در دست گرفت:

-بقیه متوجه نیستن. من بیشتر نگران توام رها. توی این وضعیت تو آسیب پذیرتر از همه ی مایی.

فقط نگاهش کرد.

-ببین، من خودم هنوز از شوک این موضوع بیرون نیومدم. برام قابل درک نیست که مامان و بابا خیلی راحت بچه شون رو از خودشون جدا کنن. اصلاً چطور می تونه آدم بچه ش رو از خودش جدا کنه و بسپاره به یکی دیگه، حتی اگه اون شخص خواهرش بوده باشه.

دست هایش را از دست رویا بیرون کشید. به پشتی مبل تکیه داد و چشم هایش را برای لحظه ای بست. اگر آن شخص، مادر آن ها بود هزاران دلیل موجه می توانست سرهم کند که چرا بچه را از خود جدا کرده است. همان طوری که برای رفتارش با او هزار و یک دلیل داشت. رویا هم چه حرف هایی می زد. مگر خودش اخلاق مادر را نمی دانست! البته حق داشت. رفتار مادر با بقیه ی دخترهایش آن قدرها هم بد نبود. تنها با او بود که متفاوت تر برخورد می کرد. فقط این را متوجه نشده بود. آن ها که خاله نداشتند. به سمت رویا چرخید.

-مامان مگه خواهر داره؟

-انگار یه خواهر داشته که بچه دار نمی شده. مامان بچه رو که به خواهرش می سپره، دیگه ازش خبردار نمیشه. مثل این که مهاجرت می کنن به باکو. اونم بی خبر، بی هیچ رد و نشونی. سارا می گفت خاله رو کامل به خاطر داره، سیما هم. ولی من چیزی یادم نمیاد.

-مگه چیزی هم هست که سارا و سیما ازش بی خبر باشن.

رویا بی توجه به لحن طعنه آمیزش، ادامه داد:

-دو سال پیش، هم خاله و هم شوهرش فوت شدن. توی وصیت نامه ای که پیش وکیلشون بوده همه چی رو برای دخترشون مکتوب کردن. آیلا مدت هاست که دنبال ما می گشته تا این که دایی رو پیدا می کنه. الانم خونه ی داییه.

«آیلا» را زیر لب تکرار کرد و از جایش بلند شد.

-کجا؟

دوباره سرجایش نشست. دلش یک خوراکی شیرین می خواست. دلشوره ی عجیبی گرفته بود. انگار در دلش رخت می شستند. هضم قضیه برایش سخت بود.

-نمی دونم. اصلاً گیج شدم. شبیه منه رویا؟! مامان چی میگه؟ بابا؟

نگاه رویا غم عمیقی داشت.

- رها! شما دوقلوی همسانین. می دونم چقدر برای تو سخت میشه که یهو کسی رو ببینی درست شبیه خودت. برای همین قبل از این که بیان توی ساختمون گفتم خودم باهات حرف بزنم. می دونی، فقط منم که حالم دگرگونه رها. سیما و سارا انگار یه حرف عادی شنیدن. نمی تونم درکشون کنم. مامان هم، نمی دونم، نمی دونم واقعاً. هیچ وقت نتونستم با بعضی رفتارهاش کنار بیام. بابا هم که مثل همیشه تابع حرف ها و تصمیم های مامانه.

-رفتار مامان با تو همیشه خوب بود. نه مثل من!

رویا سری تکان داد:

-آخه تو قانون هاش رو شکستی. هرچند من بارها با مامان صحبت کردم ولی نهایتش هر سری گفت دخالت نکنم.

می دانست. تنها کسی که در خانواده تا حدودی حامی اش بود، رویا بود. همین که قبل از ازدواج توانسته بود در واحد خودش زندگی کند، به خاطر پا در میانی های رویا بود. وگرنه همین مستقل بودنش هم قانون شکنی تلقی می شد. کلافه دستی به ابروی چپش کشید و از جایش بلند شد:

-میرم واحد خودم. احتیاج دارم کمی تنها باشم.

***

میشه رها رو دوست داشته باشین مثل باران :) نه مثل نارمینا که خیلی طرفدار نداشت :(

هنوزم گاهی دوستان جدید، «و هنوز وام دار چشم های توام» رو می خونن و لایک می کنن. کلی ذوق زده میشم. اعتراف می کنم خودمم باران رو بیشتر دوست دارم. حس می کنم خیلی زود تمومش کردم. دلم می خواد دوباره بازنویسیش کنم :)

کلی قلب سبز برای تمشکی جان ها :)