‌سلام سلام

به خاطر کم بودن پست شرمنده ام. این روزها یکم درگیرم. سعی میکنم جبران کنم.

اگر پست ها عاشقانه نبودن، نوشتنشوم راحت تر بود. 😂😂😂 مثلا امروز تو ذهنم یه دست کتک جانانه به شاهین زدم و شدید دلم میخواست بنویسمش اما وقتش نبود. شاید یه چهار تا پست بعدی شاهد ادب شدن شاهین باشیم. 😌😌 این جیگر منم حال میاد اون موقع.

شما عشق ها نظری، حدسی، گمانی، چیزی راجع به پست های اخیر ندارین؟ سوال اینا نمیخواین بپرسین؟ نقد اینا نمیخواین بکنین؟ من همچنان منتظرما!

====⭐️⭐️⭐️⭐️======

زمان، انگار خیال جلو رفتن نداشت و ثانیه ها، انگار از تماشای چهره ی مبهوت من لذت میبردند که ایستاده بودند و داشتند با لبخند نگاهم میکردند. پیامک سه حرفی اش را بیشتر از صد بار برای خودم مرور میکنم و باورم نمیشود چیزی را که نوشت است! افکاری مثل این که چرا تا به حال چیزی نگفته است را دور میریزم و باز پیامکش را می خوانم. همچنان مات همان سه حرفی دوست داشتنی بودم که یک پیامک دیگر برایم آمد.

" در رو باز کن ایل ماه. میخوام ببینمت."

ته دلم آشوب به پا میشود. شاید هم یک عروسی در آنجا برپا بود. یک جشن بزرگ؛ مثل جشن های ملیِ تاریخی. از همان ها که حاکم دستور میداد شهر را آزین ببندند و مردماز شادی، آزادانه و بدون ترس، در شهر، شادی میکردند و بی مهابا میرقصیدند. در دلم یک رقص و پای کوبی با شکوه برپا بود. یک بغضِ ناشی از شادی داشتند مردم شهر دلم!

دست بی حس و لرزانم را بالا می آورم و روی دستگیره میگذارم. حس میکردم زورم به باز کردن در نمیرسد. اصلا میتوانستم ببینمش؟ میتوانستم در چشم هایش نگاه کنم و خودم را در آغوشش پرت نکنم؟ میتوانستم از وسوسه ی گرفتن دستش بگذرم؟ میتوانستم تاب بیاورم نگاهی را که میدانستم برق میزند؟ چطور میتوانستم ببینمش و کاری نکنم؟!

نمیشد. شاید این، تنها لحظه ای از زندگی ام بود که واقعا به خودم اعتراف میکردم که من نمیتوانم! نمیتوانم از خیر گرفتن دستش بگذرم، یا از خیر حل شدن در آغوشش... . شماره اش را میگیرم و قبل از وصل تماس، به خدا میگویم:

-من نمیتونم. میدونی که نمیتونم. چه الان باشه چه فردا چه پس فردا... تو کمکم کن. چون تو میبینی، چون تو رو دوست دارم، صبوری میکنم. تو هم کمکم کن. تو هم کوتاهش کن. تو هم زودتر این لحظه های بدون اون رو بگذرون.

تماس را وصل میکنم. با اولین بوقش جواب میدهد. حرفی نمیزنم. صدای نفس هایش را میشنوم و دلم میرود. اسمم را صدا میزند و دلم میرود. جوابش را نمیدهم.

-ایلماه، در رو باز کن دختر. چطور دلت میاد درست همین الان پشت در نگهم داری؟

از ذوق، دوباره گریه ام میگیرد.

-گریه میکنی؟ بابا در رو باز کن ببینم چته.

برای پرت کردن حواس دلم از خیال باز کردن در و آویختن از گردنش، سعی میکنم از در گلایه وارد شوم. با صدایی که دورگه شده بود می پرسم:

-چرا هیچی نگفتی؟ برای چی صبر کرده بودی؟

-تو چرا نگفتی؟

طلبکارانه میگویم:

-من باید میگفتم؟! باز من بودم که گفتم. اگه نمیگفتم تا کی میخواستی صبر کنی؟

صدای قدم های آهسته اش را از پشت تلفن میشنوم. داشت از اتاقم دور میشد. سریع میپرسم:

-کجا میری؟

حس میکنم که لحنش کمی طنز دارد.

-می رم ایوون. الان همه بیدار میشن؛ آبرومون میره.

اخم میکنم، انگار که او میبیند!

-خب بفهمن! چیش بده که بفهمن؟ مگه ما بچه ایم بخوایم قایمکی همو...

میخواستم بگویم، قایمکی هم را دوست داشته باشیم، اما شرمم شد. برخلاف طبیعتم، شرمم شد و حرفم را خوردم. او ولی سرخوشانه، قصد داشت دستم بیندازد.

-همو چی؟

کاش یک امشب را به دلم امان میداد. میان گریه میخندم. فکر میکرد میتواند بیشتر از این مرا شرمزده کند. از بی پروایی ام خبر نداشت.

-به نظر تو چی؟

-نظر من یکم مثبت هیجدهه ها! مشکلی نداری؟

دوباره خنده ام میگیرد.

-خب منم واسه همین در رو باز نکردم.

سکوت میکند. چند لحظه که میگذرد، دوباره به حرف می آید.

-ایلماه؟ از کی...؟

میفهمم چه میپرسد اما قصد نداشتم این سوالش را جواب بدهم. به تلافی این که مرا میخواست و لب فرو بسته بود.

-آزادی هر حدسی میخوای بزنی. من چیزی بهت نمیگم.

معترضانه اسمم را صدا میزند.

-ایلماه!

قند در دلم آب میشود. امشب، چطور میخواست تمام شود؟ اصلا چطور میتوانست تمام شود؟