#تولد_ شاپرک ها

#ندا_عرب

# پارت _15

و من با خیال راحت دراز کشیده، به آسمان خیره بودم.

باران بود؛ که بر بدن زخمی و روح نابود شده ی من می تاخت.

و من لذت می بردم؛ آنجا بود که فهمیدم، آسمان، ماه و ستاره را دوست دارم.

همان موقع؛ که پسرک دیوانه ی همسایه، کنارم دراز کشید.

درازکشید، دست زیر سر گذاشت.

تاصبح لب از هم باز نکرد و فقط مثل من شاهد بارش رحمت خدا بود.

همان که بعد از مرگ معشوق؛ دانشگاه پزشکی را رها کرد، راه شاعری در پیش گرفت.

از همان موقع ها بود، که او برایم شعر می خواند و من او را، دیگر دیوانه نپنداشتم.

هر دو دیوانه ای بودیم؛ در فراق یار، او یاری از خود گذشته و من یاری ویرانگر....

از یاد آوری؛ خاطرات تلخ و شیرین آن روزها، لبخندی کنار لب هایم جا می گیرد.

به اتاق حسام نگاه می اندازم؛ احساس می کنم پرده اتاقش تکانی خورد. ولی با خود می گویم او بعد از نماز، خواب سنگینی دارد، محال است بیدار شود.

آرام در را می بندم و در جاده ی سنگی، قدم می گذارم.

اولین قدم و اولین اشک از چشم هایم،

دومین قدم، سومین قدم و دومین و سومین اشکِ به زمین افتاده ام.

به عقب نگاه نمی کنم، اگر برگردم پاهایم سست می شوند.

می روم و اشک هایم کمی آرام گرفته اند.

در میان اشک ها، باید کمی غُر زد به جان حسام و اِلا مزه نمی دهد. با دستمال گوشه چشم هایم را پاک می کنم و بینی بالا می کشم چیزی به اندازه ی گردو راه نفسم را بسته است بغضی که با هر قدمم بزرگتر می شود.

با صدایی که تو دماغی شده است به غر زدن هایم ادامه می دهم.

_ بیکار بودی حسام جان؛ یه کم نزدیک تر خوب، خدا

قهرش می اومد رفتی سر قُله ویلا ساختی.

به پیچ تند جاده ی منتهی به ویلا رسیده ام.

من می پیچم؛ ماشین مشکی با شیشه های مشکی هم با من می پیچد. آبِ داخل گودال، روی پالتو اَم می پاشد.

می ایستم و به شاهکار ماشین شاسی بلند، نگاه می کنم.

اتومبیل هم می ایستد. شیشه اتومبیل را پایین می دهد.

اَبرو در هم می کشم و شال گردنم را کمی بالاتر، تا

چهره ام کمتر مشخص شود.

از دیدن قیافه ی آن دو مرد؛ یکی با کله ای تاس و دیگری

با خطی به جامانده از چاقو بر روی صورتش، حس

خوبی در این صبح گاه، در من به وجود نمی آید.

به قول مهرانه، از آن قیافه هایی است که برای ندیدنشان، باید صدقه ای داد.

با این فکر و تجسم چهره ی مهرانه خنده ای می آید؛ که بر لبانم بنشیند، سعی می کنم کنترلش کنم، ولی موفق نمی شوم.

نیش باز شده ی مردکِ تاس؛ نشان از آن دارد، که فکر کرده من هم... بله، ولی اشتباه می کنی آقا، من پا بده نیستم.

مردی که نشان زخم بر صورت دارد، اَبرو در هم می کشد.

با دقت نگاه می کند، به غیر از چشم هایم چیزی پیدا نیست.

با اخمِ به چهره ی زشتش نشسته، می گوید:

_ ببخشید خانم، دوستم شما رو ندید.

هیچ نمی گویم، سرم را به سمت پایین تکان می دهم.

چرخی زده؛ پشت به آن دو می کنم به راهم ادامه می دهم.

اگر همان نورای قبلی بودم، حتماً بلایی به سرش می آوردم.

ولی حالا ترجیح می دهم بروم و برایم، کم اهمیت ترین چیز ممکن، کثیفی لباسم باشد.

صدای نحسش به گوش می رسد:

_ خانم یه سوال از خدمتتون داشتم.

می ایستم؛ پایم را بر زمین می کوبم و در دل لعنتی نثارش می کنم.

صدای کوبیدن پاهایم؛ به گوشش رسیده، که با چهره ی خندان و نیش بازش نگاهم می کند. با کمی اَخم و حرص در صدایم جوابش را می دهم.

_ بفرمایید؟

دلم می خواهد دهانش را گِل بگیرم، تا صدای کلفتش به گوشم نرسد، اما نمی شود، می گوید:

_ منزل حسام زند، می دونید کجاست؟

گیج و گنگ نگاهش می کنم، استرس به جانم می افتد.

و آن مرد؛ ریز بینانه حرکات من را زیر نظر دارد.