عطا گفت:

خودمم هم هستم، هر چه مامان گفته من نباشم ....ولی میام. فقط شما حرفی رو که زدم گوش کن و انجامش بده.

خاطر جمع شد. از کلمه های کوتاه من، خیالش آسوده شد و قطع کرد. زشت نبود اگر می پرسیدم که عطا چرا می خواهی بگویم نه؟ شاید پسرشان خوب باشد و ایده آل؛ بگو چرا نه؟ چرا برایت مهم هست این نه گفتن من ؟ من با نه خواستن تو، دنبال نشانه هستم. تو به چه می خواهی برسی ؟

****

هوای گرم و ظهر آفتابی تیر ماه یک طرف بود و نیم ساعت تأخیر و دیر رسیدنم یک طرف. استرسی که از صبح با آن بیدار شده بودم و تا به الان همراهی ام می کرد، بیشتر حرارت بدنم را بالا برده بود. چشمان درشت شده ی شوکت با اخم ابرویش را دیدم و کمی بیشتر دلم به جنگ زدن افتاد.
شوکت و نگاهش به طرف دیگر یلدای چند ساعت مانده به خواستگاری اضافه شد. توبیخ نگاه شوکت را هم سمتی در خودم گنجاندم.

شیرین از نگرانی دیر رسیدنم سر پا دم در منتظرم بود. با وجود شوکت که روی مبل شیک و اخمو نشسته بود بی خیال وسواس هر روزه اش شد؛ فقط گفت:

- یلدا بجنب که من رو کشتی از نگرانی.

سریع خودم را داخل حمام انداختم. لباسم روی تخت، مرتب پهن بود. شیرین تأکید داشت که داخل کمد نگذارم و آویزانش نکنم، مبادا که چروک شود. دست هایم و نوک انگشتانم سرد بود. خودم را به سریع ترین حالت ممکن شستم و بیرون آمدم. شیرین با مونس کمک کردند تا آماده شوم.

مونس موهایم را خشک کرد و شیرین برایم بافت؛ همان مدل دلخواه خودش. لباسم را پوشیدم و شیرین از مونس خواست صدقه کنار بگذارد. با ذوق عقب ایستاد و نگاهم کرد؛ چشم پر کرد و لبش لرزید. ای کاش و چند کلمه ایی زیر لبش گفت و من نشنیدم. دستی به صورتم کشیدم و به جای پوشیدن صندل های لا انگشتی نگین دار، خواستم لختی پاهایم را با جوراب شلواری بپوشانم. مونس مخالف بود و شیرین دوست داشت کارم را و گفت این طوری سنگین تر هم هست.
خیالم راحت بود که اگر عطا آمد و رسید، پاهایم پوشیده باشد. از خیال بودن عطا دلم خوشحال شد و تپید. نباید با یک خواستگاری، تمام خودم را برای عطا اگر باشد رو نمایی کنم. برادر بود فرق داشت؛ ولی عطا آنجا که نشسته بود، بالا بود و بلند؛ مقامش فرق داشت.
شوکت مرا دید و نگاه تندش را به کناری راند و با تحسین زیر ذره بین به قول ساره دقیقش برد. شیرین مرا دید و در آغوشش فشرد. بالای سرم را بوسید و گفت:
- این روز برای هر دختری پیش میاد یلدا؛ هل نکن قربونت برم؛ حالا خوشگل هم هستی به کنار.

تا آمدم بنشینم، زنگ زده شد. شوکت خواست هر سه کنار در ورودی سالن به استقبال برویم. دو زن جوان و همراه خانم مهربان و یک زن هم سن همان مهربان جان وارد شدند. من با توجه به پوششم و دلهره اینجا ایستادنم نگاهم به زمین بود. زیاد دقت به پوشش و چهره مهمان ها نکردم. ولی هر سه به جز مهربان خانم، چادر سرشان بود. شیرین خیلی خودش را کنترل کرد که محدوده مونس واجب نشوند. جعبه ای شیرینی دست یکی از جوان ترها بود. شوکت و شیرین سلام کرده و مهربان خانم نزدیکم شد. کوتاه نگاهش کردم و سلام دادم. با لبخند چشمی در صورتم چرخاند و با فشردن دستم، پیشانی ام را بوسید؛ ماشاالله گفت و با تعارف شوکت سمت سالن رفت. زن و دو دختر جوان هم با لبخند سلامم را پاسخ داده و کنار مهربان جان نشستند.

شوکت خواسته بود من بنشینم و مونس پذیرایی کند. روی مبل و تنها نشستم. شوکت و شیرین نزدیک به مهمان ها نشسته و شوکت گرم احوال پرسی شد. نوشیدنی خنک و چند رنگ را مونس تعارف کرد و شیرینی و میوه را چرخاند و رفت. من هم ساکت، خیره همان میز پر و پیمان مهمان ها نشسته و گوش سپرده بودم. مهربان خانم سر حرف و بخت و اقبال به میان کشید و شوکت هم نظرش را عنوان کرد؛ شیرین ولی ساکت بود. سه خانم همراه مهربان هم سکوت کرده و گوشه ایی از لبشان لبخندی نشانده و شنونده بودند.

آن ها پوشیده و با حجاب بودند و ما هر سه برای زنانه بودن مجلس کمی آزاد تر. زن جوان خندید و گفت مجلس بی ریا هست و ما لذت می بریم. به به و خانم زیبای مهربان در هر جمله اش بود و کمی اغراق آمیز به نظر می رسید.

خرسند از آشنایی با خانواده ی ثابت ها، بخت بلند پسرش را از این سعادت بالا خواند. کمی در دلم دلخور شدم. من که ثابت نبودم و با این اوصاف باید منصرف شوند. به گمانم رسید که بیشتر عنوان ثابت ها مهربان جان را خوشحال کرده باشد. بهتر من شد؛ یک دلیل برای نه گفتنی که عطا و امیر علی خواسته بودند پیدا کردم.

کلام مهربان خانم در میان تعریف از شاخ شمشاد مهندس و خوش قد و بالایش نصفه ماند. صدای زنگ در رشته حرف و تعریفش را پاره کرد. شیرین رنگش پرید و شوکت را نگاه کرد. مونس برای باز کردن در دستش به آیفن نرسیده، در ورودی باز شد و عطا داخل شد. امیر علی هم پشت سرش تو آمد و در را بست.

آمدم نیم خیز بلند شوم که شوکت صدایش زودتر از من بلند شد و پاسخ سلام عطا و امیر را داد. نتوانست شکوه و اعتراضش را بگوید ولی پاسخ سلام این دو تازه وارد کمی ناراضی به گوشم رسید. امیر علی سرش پایین سلام داد و عطا مودب و نرم خوش آمد گفت. مهربان و زن های همراه کمی جمع تر نشستند. پوشیده بودند و خاطر جمع. من اما نمی دانستم مقابل نگاه این مهمان ها موهایم را با یقه باز و هفت با سخاوتم را یا بازوهای نصف بیرونم را چه کنم. امیر با تعارف بی جان شیرین روی نزدیکترین مبل نشست. نگاهش هنوز پایین بود. عطا ولی با کمال ادب و احترام لبخندی روی لبش آمد و کنار دست من که خالی بود نشست. پاهای بلندش را کمی جمع کرد. دیگر سکوت شد و من حتی نگاهم بالا نیامد که این دو مرد سرزده از عمد را ببینم.

شوکت تک سرفه ایی کرد و سعی کرد با عادی ترین حالت ممکن از امیر علی بپرسد که کارشان چقدر زود تمام شد و برگشتند. عطا سرش را خم کرد و کنار گوش عریانم که فقط نگین اهدایی شیرین بندش بود آهسته پرسید:

-قرار بود چه مدلی نه بگی شما؟

لبم را به دهانم کشیدم ....

***********************************

عطا چه کار می کند به نظرتان🤔🤔🙄

شوکت چی؟

ممنون از همراهی شما💖💖🙏🏽🙏🏽