‌دیر است که دلدار پیامی نفرستاد

ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد

صد نامه فرستادم وان شاه سواران

پیکی ندوانید وسلامی نفرستاد

******

دو روز است نفس کشیدن را فراموش کرده ام چراغ خانه را خاموش کرده ام تلفن ها را لال.. پاکت های سیگار خالی میشوند و جاسیگاری لبالب پر از ته سیگارهای غمگینم..

سرم را در اغوش گرفته ام مثل مادر مرده ها برای خودم لالایی میخوانم و خودم را به خواب میزنم تا حجم بدبختی وتنهایی روی سرم اوار نشود...

همین چند ساعت پیش سیم ایفون را با چاقو اعدام کردم وخودم را نجات دادم از زنگ های پی در پی ....

چقدر خوب میشد خدا برای چند روز فقط چند روز، زنی از جنس وبوی مادر برایم پیشکش میکرد تا کمی ناز کنم برای مادری که نبود و جای خالی اش هر لحطه خاریست در دل زخمی ام...

همه چیز را نابود کردم ..هر چند "همه" هم حساب نمیشود اما هر چیز مربوط به نامی را سوزاندم و خاکسترش را روانه سیفون کردم و در اخر برای حماقتم مجلس ختم گرفتم وانقدر زار زدم تا نفسم به تحلیل رفت..

بلند شدم وخودم را تکاندم و مثل ادم برگشته از دم مرگ، خودم را روی مبل انداختم وبه تاریکی سقف زل زدم...

ساعت را از روی عسلی برمیدارم کورکورانه ساعت یک نصفه شب را تشخیص میدهم یادم میافتد ساعتم بوی اشنای دوری میدهد با تمام توانم به سمتی که نمیدانم کجاست پرت میکنم صدای وحشتناک خردشدن شیشه حتی کمی هم نمیترساندم..

پوزخندی میزنم زنی به سن من ساعت یک نصفه شب قطعا مردی مشغول نوازش مو هایش است یا شاید بازوی همسرش دور شانه اش حلقه باشد نه اینکه مثل جنازه بو گرفته که صاحبی ندارد روی مبل ولو باشد و چشمش از شدت جویبار اشک به زحمت نیمه باز شود...

صبح که شود قسم میخورم ادم جدیدی میشوم نامی در خودم میکشم و برایش دیگر قطره ای نخواهم ریخت..انقدر تکه تکه شده ام که حتی نمیخواهم بدانم حرف های ان غول پیکر حقیقت داشته یا نه..هرچند حقیقت داشتنش بیشتر به نامی میخورد تا دروغ بودنش..این همه سال مگر میشود برای کسی جان داد وعشق به پایش ریخت اما از خودش حرکتی نشان ندهد و پای دلش نلرزد؟ نمیشود که...

قطعا پای دلبری در میان است که من حکم مترسک سر جالیز را برایش داشته ام..

دستم را روی چشمانم میاندازم و نفس عمیقی میکشم..هزاران زن تنها در این شهر بی رحم زندگیشان را به سر میبرند منم یکی از انها.. مگر چه میشود ..حتی دیگر پی نازنین هم نمیروم دیگر نمیذارم از حس مادری ام به نفع خودش سواستفاده کند ..هزاران مادر را از بچه هایشان جدا کرده اند من ونازنین عزیزم هم یکی از انها..

اشک لعنتی ام را نرسیده به تیغه بینی ام، میگیرم وبه شدت دستم را روی چشمم میکشم.. چقدر ادم میتواند بدبخت وذلیل باشد که از اسم جگرگوشه ش اینقدر متنفر شود..

مشت های محکمی در را نوازش میدهد دلم میلرزد خاک برسری حواله دل بی ابرویم میکنم حتی با شنیدن مشت های قوی اش میلرزد چه برسد به دیدینش یا ندیدن همیشگی اش..

دیگر اجازه نمیدهم حتی اگر از دوری دق کنم یا شهره عام وخاص شوم ..در به ضرب باز میشود از همین فاصله بوی لعنتی اش درون بینی ام میپیچد اما عجیب لبم با دلم دست به یکی کرده اند که دیگر به لبخند باز نشود از بوی تن نامی لعنتی.

همه کلید ها را میزند و خانه یک دست روشن میشود چشمم را به سرعت میبندم و از قبری که چند روز است برای خودم کنده ام حتی تکان هم نمیخورم صدای محکم پایش دلم را تکانی میدهد میخواهم بلند شوم مغزم پتکی میزند بر دل مزخرفم ودر جا خفه اش میکند تکان نمیخورم پلکم را مثل کودکی لجبازانه به هم میفشارم سایه سنگینش را روی سرم حس میکنم نفس اش روی دستم مینشیند به سرعت بلند میشوم سرم به سرش برخورد میکند و ناله از هردویمان بلند میشود چشمانم را باز میکنم اراسته تر از هر وقتی میبنمش پوزخندی مهمانش میکنم وبا چشمان نیمه باز وخمارم براندازش میکنم چهر خانه قرمز ابی لعنتی اش سینه ستبرش را به رخم میکشد وایینه دقم میشود با اخم شدیدی نگاهم میکند

ـ انگاری دوش سیگار گرفتی؟

عادی حرف میزند، عادی برخورد میکند، صورتش را یک دست زده است ودوش عطر دلخواهش را گرفته و جلوی من مانور میدهد انهم من بدبختی که فقط سیگار را با سیگار روشن کرده بودم در این چند روز لعنتی..

میخواهم حرفی بزنم که به شدت به سرفه میافتم دستش را سمت پشتم میاورد به شدت عقب میکشم متعجب نگاهم میکد..لعنت به خونسردی مزخرفش که زندگی ام اخر سر به باد فنا داد..

دستی به گلویم میکشم بریده بریده میگویم

ـ از خونه من گم شو بیرون

دستش را داخل جیبش میفرست دقیقا همان دستی که تلاش دیگری نکرد که روی پشتم را بنوازد..

پلکی میزنم خیالم کامل راحت میشود دیگر این زندگی با نامی زندگی نمیشود هیچ وقت نمیشود..

***********

سلام عزیزای دل؟

چیکار کنیم اخرش...با این نامی ما..

نقد و حدسیاتی بود خوشحال میشم خیلی خیلی...

کلی گل وقلب رنگی تقدیمتون

:))) 💜💙

**********************************