* * *

دو هفته گذشت...دو هفته ای که مثل برق و باد ولی با کلی حس خوب و ناب گذشت. همه چیز بهتر از ان چیزی بود که فکرش را میکردم.

حس میکردم روزهای سخت تمام شده و حالا دور دور من است.

همه چی خوب بود و امروز هم جزو روزهای درجه یک بود. کارم زودتر تمام شده بود ولی شداد بخاطر پروژه ی جدیدی که گرفته بود باید حالا حالاها میماند.

برای همین تصمیم گرفته بودم که امشب خانم خانه ی خودم شوم.

وسایلم را جمع کردم، کیفم را برداشتم و با بچه ها هم خداحافظی کردم. جلو در اسانسور که رسیدم ماهان را هم منتظر دیدم. سلام و احوال پرسی کردم و بعد گفتم: میخوای بری خونه؟

-نه، پایین تو بخش عکاسی کار دارم. تو میخوای بری؟

اسانسور رسید و درش باز شد. ماهان کنار رفت تا من داخل شوم

-اره کارم تموم شده. راستی تیزرارو با بچه ها تموم کردیم فلشم گذاشتم روی میزت وقت کردی یه نگاه بهش بنداز. به این مدل فیسوعه نهالم یه چیزی بگو که سری وقت به موقع بیاد. دیروز نیم ساعت مارو با بچه های عکاسی معطل کرد که چی؟ خانوم غذای توله سگش تموم شده و رفته براش غذا بگیره! با اون دماغ خوکیش.

ماهان زد زیر خنده

-باشه بابا بهش میگم. خودمم خیلی خوشم نمیاد ازش. چجوری شوهرت انتخابش کرده؟

-شوهرم فقط تو انتخاب من سلیقه داشت.

بلند زد زیر خنده

-حالا کاری نداری من برم

-نه خوش بگذره

چشمکی زد و رفت

از شرکت که خارج شدم شماره ی خانه را گرفتم و برای تاکسی دست تکان دادم.

راننده پیرمرد میانسالی بود که بیشتر موهایش سفید شده بود.

ادرس را دادم و زینب خانم هم گوشی را برداشت.

-سلام خوبید؟

-ممنون دخترم

-زینب جون من دارم میام خونه. برای شام امشب زحمت نکشید خودم درست میکنم.

-باشه جونم به موقع زنگ زدی چون تازه میخواستم یه چی بپزم.

-چیزی نمیخواین؟

-نه ممنونم

-پس فعلا

-خداخافظ

گوشی را قطع کردم و در تلگرام برای شداد نوشتم که " من رفتم خونه "

انلاین نبود. گوشی را خاموش کردم و در کیفم برگرداندم

امروز حالم خوب بود. عجیب خوب بودم و تمام فکرم این بود که چطور خانم خانه ی خودم باشم. چگونه مثل مادرم باشم.

انگار تازه چشمانم باز شد انگار امروز اولین بار بود که درختان کاشته شده ی خیابان را میدیدم. حتی صدای پرنده ها را هم اولین بار میشنیدم.

به قایق ها نگاه کردم و فکر کردم چه قرار های عاشقانه ای این قایق ها به خودشان ندیدن...چه عاشقانه ای که نمیتوانستیم رقم بزنیم.

صدای الارم تلگرام باعث میشود درکیفم سرک بکشم. قفل گوشی را باز میکنم که چهره ی خندان شداد باعث لبخندم میشود هربار که نگاهم به این عکس می افتد ناخواسته لبخند به لبهایم می اید.

عکس یادگار شکار لحظه ها بود انهم وقتی که شداد به دلقک بازی های ماهان میخندید.

پیام را هم خود حلال زاده اش فرستاده بود به ترکی " مراقب خودت باش " نوشته بود. این پیام کوتاه یعنی سرش شلوغ است و سخت میتواند جواب دهد.

کرایه را حساب میکنم و پیاده مسیر مسیر کوتاهی تا خانه مانده بود سیگاری روشن میکنم و راه می افتم. این ارامش را دوست داشتم من برای رسیدن به این ارامش جان کنده بودم...سختی کشیده میفهمد واژه ی ارامش را... من زمین خورده بودم...جبر روزگار، جبر جغرافیا، خودم...همه چیز دست به دست داده بودند که من زمین خورده ی مایوس دیگر نای بلند شدن نداشته باشم من از صفر خواستم که بلند شوم از شفافیت و زلالی اب استخر هم معلوم بود که اقا جلال تمیزکاری کرده.

زینب خانم پای تلوزیون نشسته بود و با دقت مشغول تماشای برنامه ی لاغری بود جدیداً به این برنامه گیر داده بود. نمیدانم برای لاغری چه چیزی اینهمه تلاس میکرد.

با صدای بستن در برگشت.

-سلام خوبی؟ کی اومدی اصلا متوجه نشدم

میخواستم بگوییم این برنامه دیگر حواسی برایت نگذاشته.

-خوبین؟

-ممنون خوبم، تو خوبی دختر؟

-خیلی

دوباره تمام حواسش را جمع تلوزیون کرد. به اتاق رفتم تنگ های گل سرخ که 10 تا بود را کنار کمد روی هم چیده بودم.

رفتم طبقه ی پایین زینب خانم رفته بود. تصمیم گرفته بودم مرغ شکم پر درست کنم وسایل را از یخچال بیرون اوردم و مشغول شدم.

کارم که تموم شد به طبقه ی بالا رفتم. دوش گرفتم اهنگی گذاشتم و صدایش را تا ته بالا بردم. موهایم را سشوار کشیدم، لوسیون صورت را به پوستم زدم، موهایم را بالا سرم بستم.

بلیز یاقوتی رنگم را که یقه اش با نواری از پشت گردن پاپیونی بسته میشد را با شلوار کتان سفید پوشیدم و بعد سراغ وسایل ارایشی ام رفتم هیچگاه حتی برای لحظه ای به ذهنم خطور نمیکرد که اینجا در این خانه و برای مرد این خانه اینگونه به خود برسم.

بازی روزگار گاهی عجیب غیرقابل پیش بینی میشود.

دلم میخواست همینجا در همین لحظه تمام شب را تانگو برقصم با تمام عشقی که در وجودم بود شادی کنم.

ساعت نزدیکی 10 بود حالا حالا باید پیدایش میشد.

بشقاب ها را چیدم، سلفون سالاد را برداشتم و روی میز گذاشتم ظرف ژله های بلوبری ابی رنگ راهم کنار بشقاب ها قرار دادم که در سالن باز شد المیرا هم از راه رسیده بود سلام بلندی کرد و من هم با همان شدت جوابش را دادم نزدیک تر که شد با دیدن ظاهرم سوتی کشید و با شیطنت گفت: انگار نباید میومدم. جو زن و شوهری بود.

خندیدم

-نه بابا شداد بنده خدا اصلا خبر نداره کارم زودتر تموم شد گفتم بیام به کار خونه برسم.

الی نگاهی به میز انداخت بعد تکه خیار حلقه شده ای از ظرف برداشت.

-خداییش چقدر نفهمم من که اینهمه مزاحمتونم.

با اخم گفتم:چرند نگو. هیچوقت حتی برای یه بارم این فکر از ذهنم عبور نکرد تو هم دیگه اینو نگو. حالا ولش کن بلیت گیرت اومده؟

تصمیم گرفته بود که برای یه سفر به ایران برود.

-اره بابا با چه بدبختی برای دو شب دیگه گیر اوردم

-به خونه خبر دادی؟

-نه هنوز

به سمت اشپزخانه رفتم تا برنج ها را بکشم.

کمتر از یک ماه دیگر عید بود به وقت ایران ساعت دو شب.

میخواستم بعد از سالها سبزه بریزم ان هم اینجا، در مملکت غریب و در خانه ی خود و شوهرم.

-الی بنظرت الان سبزی بریزم زوده؟

صدای کفش هایش زودتر از خودش امد که به طبقه ی بالا میرفت

-نمیدونم از زینب خانوم بپرس ولی فکر نکنم که زود باشه

دیس سرامیکی سفید را برداشتم و برنج های دم کشیده را درون دیس کشیدم و با وسواس با زعفران خط عمود درست کردم.

طرف خورش را با خورش الو پر کردم و مرغ را هم درون دیس گذاشتم.

یک ظرف هم برای اقا جلال و زینب خانوم کشیدم.

در حال زعفران ریختن روی برنج زینب خانوم بودم که صدای در سالن دوباره بلند شد.

صدای پایش را پشت سرم میشنوم و عطر شکلاتش پر بینی ام را به بازی میگیرد.

قبل از اینکه برگردم دستش از پشت دورم حلقه میشود و صورتش لای گردنم فرو میرود و قلقلکم میدهد. نفس عمیقی میکشد و لبهایش روی گردنم مینشیند و خمارم میکند.

برمیگردم. سرش را بلند میکند و نگاهم میکند. روی پنجه می ایستم و لبهایم را روی گونه اش میگذارم

-سلام، خسته نباشید

-سلام، تو هم با این همه کار واقعا خسته نباشی.

نگاهی به ظرف خورش می اندازد

-حسابی افتادی تو زحمت

لبخند میزنم

-نه بابا این حرفا چیه. برو لباستو عوض کن منم میزو بچینم.

صدای پای المیرا که می اید از شداد فاصله میگیرم

-بدو برو

چشمکی میزند و از اشپزخانه بیرون میرود.

پ،ن:امیدوارم این روزای بد و سایه ی مرگ برای همیشه رخت ببنده و بره.

کشته شدن بیشتر از ۱۷۰۰ نفر مردم ایران از ابان تا به امروز مخصوصا کشته شدگان حادثه ی هواپیمایی با اونهمه نخبه و حادثه ی اتوبوسو به همتون تسلیت میگم...🖤

کاشکی یه روز از خواب بیدارشیم و هیچ خبری نشنویم تو هیچ کجای جهان😔