مسافرت خانم و آقای جهانی نزدیک به یک سال به طول انجامید. خانواده ی رفیعی خیلی صبوری کردند تا مهمانشان راحت باشد و شرمنده ی پدر و مادرش نگردند. بعد از مدتی نغمه متوجه شد که واقعا ً نمی تواند روی محمود تأثیر مثبتی داشته باشد و به هیچ ترفندی جذب نمی گردد.

کم کم خودش را کنار کشید و اجازه داد محمود بی نوا نفس راحتی بکشد. محمد بعد از دیدن نغمه در وضعیتی که هیچکس نفهمید چه بوده، حتی الامکان از رو به رو شدن با نغمه خودداری می کرد.

روزی که نغمه خداحافظی کرد و به خانه اشان بازگشت، محمود و محمد جشن گرفتند و شادی خود را با کیک خریدن و شام دادن نشان دادند. محمد بالاخره به اتاق خودش برگشت.

رفتن محمد از خانه، تنهایی را بیشتر به رخ محمود می کشاند. از آخرین باری که با آتنه صحبت کرده بود چندین ماه می گذشت. گوشی اش خاموش بود و آدرس محل کارش را دقیق نمی دانست.اسم شرکت هم یادش نبود.

دو سه بار خواست که به در خانه اشان برود و ترسید عاقبت خوبی برای آتنه نداشته باشد. از همکارهایی که فکر می کرد شاید ارتباطی داشته باشد پرسیده بود و جوابشان همان خاموش بودن گوشی و غیبت از تمام صفحات مجازی بود.

محمود به شدت از این که دیدن شاهد را به آتنه گزارش داده، پشیمان بود. دلتنگی هم مزید بر علت شده و مرد را به کلافگی رسانده بود.

حال که نغمه رفته بود، مادرش دوباره به تکاپوی یافتن همسر مناسب افتاده بود و هر زمان که فرصت می یافت لیست بلندبالایی را تحویل محمود می داد.

محمد با شوخی اعتراض می کرد.

-مامان یه کم هم به فکر من باش! منم اینجا آدمم!

در واقع مادر از خدایش بود که کسی را نیز به محمد معرفی نماید ولی مهلا به گوش مادر رسانده بود که محمد کسی را دوست دارد و منتظر است درس دختر به پایان رسد.

این روزها مهلا هم در جریان آشنایی با یکی از خواستگارانش قرار داشت. محمود شخصا ً تحقیق و تأیید کرده بود.

فکر محمود درگیر آتنه بود و نمی توانست به کسی دیگر بیندیشد. بعد از آن روز هم دیگر رشیدی را نزدیک شرکت ندیده بود. تا این حد نگران و دلتنگ آتنه بود که با خود قرار گذاشت اگر شاهد را ببیند، جلو رود و از آتنه بپرسد.

آن شب مادرش طبق معمول شروع نمود.

-مادر... خاله ات یه خانمی رو معرفی کرده که اگه راضی بشی یه دیداری با هم داشته باشین خیلی خوبه!

محمود سعی کرد با شوخی مادر را از اصرار بازدارد.

-ای وای من چقدر بدبختم! خودت کم بودی خاله هم اومد وسط......تو رو خدا....خودت پیدا کنی من راضیم دیگه به فامیل نسپار که هفت روز هفته باید برم سر قرار....

مادرش ذوق زده خودش را نزدیک تر کرد.

-من که معرفی می کنم ولی این رو خاله خیلی از کمالاتش می گفت. البته انگار قبلا ً ازدواج کرده که یه کم تو ذوقم خورد ولی گفتم باز بهت بگم شاید خواستی ببینی!

-نه مامان جان! دست خاله درد نکنه! تشکر کن و بگو محمود گفت من قصد ازدواج ندارم و می خوام ادامه تحصیل بدم.

جمله ی آخرش را با ادایی به شکل دختران گفت و صدای قهقه ی محمد و پدرش بلند شد. مهلا با خنده گفت:

-مامان جان این پسرت زن بگیر نیس! خودت رو خسته نکن.....به نظرم خودش یکی رو زیر سر داره و به موقع ازش رونمایی می کنه!

مادر ابرویی بالا انداخت.

-آره محمود؟

محمود خندان دست گردن مادرش انداخت.

-نه قربونت برم! فقط این شیوه ی معرفی و آشنایی رو نمی پسندم.

آهی که مادرش کشید ناراحتش کرد.

-اِ....آه چرا می کشی؟ هر وقت قسمت شد برای منم یکی پیدا میشه! نشد هم که نشده دیگه! من که شکایتی ندارم!

بحث با «چی بگم والا»ی مادر خاتمه یافت ولی محمود می دانست که یک فرد جدید و یک پیشنهاد تازه، مادرش را تشویق به راضی کردنش می کند.

چند وقتی بود که مادرش معده اش درد می کرد و مرتب دکترهای مختلف می بردند. همین باعث شد کمی حواسش از گشتن و پیدا کردن موارد ذیصلاح پرت گردد.

از طرف دیگر توافق مهلا با خواستگارش باعث شد تمام هم و غمّش را برای برگزاری مراسم و خرید و.....بگذارد.

محمود برای خواهرش خوشحال بود که فرد مناسبش را یافته است. دیدن مهلا کنار مردی که عاشقانه نگاهش می کند و به خواست هایش احترام می گذارد، باعث شادی و راحتی خیال پدر و مادر و برادرانش بود.

فقط جشنش باعث شد مادر محمود با دیدن دختران جوان و زیبا، فیلش یاد هندوستان کند و برای محمودش دنبال مورد مناسب بگردد.

*

بعد از چند ماه به نظر می آمد زخم های آتنه التیام یافته اند. چند روز اول مانند کسی بود که ضربه ی سختی به سرش خورده باشد. دائما ً در گیجی به سر می برد. تمرکزی روی کارهایش نداشت. مرتب در گذشته سفر می کرد و خاطراتش را مرور می نمود. از خاطرات آشنایی اولیه با شاهد تا دوباره دیدنش.....از عقد و ازدواج اجباری با جلیل و خیانت و طلاقش.....

در همه ی این خاطرات سادگی و اطمینان بی حد و حصرش، کار دستش داده بود. اکنون که فکر می کرد متوجه می شد که خوی هوسباز شاهد از روز اول غالب بود و او به حساب عشق و دوست داشتن و علاقه اش می گذاشت.

انگار پرده ای کنار رفته بود و آتنه رفتارها را بی طرفانه و از دید نفر سومی مشاهده می نمود. گاهی اشکی بر دل ساده لوحش می ریخت و از این که واضحات رابطه را نمی دید، حرصی می شد.

حال متوجه می شد که دل کویریش به امید باران به ابر سیاه و غلیظی به اسم شاهد چشم دوخته بود. ابری بی باران که فقط سایه ی سنگینی داشت و غیر از تاریکی و ایجاد وهم کاری نمی توانست انجام دهد.

بادی قوی و بلند می خواست تا این ابر سیاه بی باران را براند و روشنایی و نور را به ارمغان آورد.برای آتنه تصویر پسرک و زنی که چشم امید به مردش داشت مانند خنجر عمل می نمود. بیش از خودش برای آن زن ناراحت بود.

بعد از چند روز در اوهام به سر بردن، نهیبی به خود زد و شاهد و خاطراتش را در کفنی پیچاند و در گوری در انتهایی ترین جای ذهنش دفن نمود و سنگ قبری با خط درشت نصب نمود تا همیشه یادش بماند، عشق کورکورانه چه بر سرش آورده و می آورد.

زخمی اما آرام تمرکزش را بر کارش نهاد. در حد مرگ خود را مشغول می نمود. زودتر از همه وارد شرکت می شد و دیرتر از همه خارج می گردید. خستگی ناپذیر کار می کرد. توجه مدیران شرکت به میزان بازده کاریش جلب شد و باعث ارتقاء شغلیش گردید.

خسته از شرکت برمی گشت و گاهی شامش را با چشمانی نیمه باز می خورد. مادرش گلایه کرد.

-داری خودت رو با این کار می کشی.....یه کم به خودت استراحت بده!

-خوبم مامان! تازه پست بهم دادن و نباید کوتاهی کنم.

مادر من و منی کرد و با شوقی پنهان پرسید:

-میگم اینجا خبری نیس؟