‌با چشمانش می خواهد حرف بزند اما من نمی توانم صحبتش را از آن نگاه مظلومش

بخوانم.

فواد صورت را وحشت زده در دست گرفته و مدام سوال می پرسد.

_کسی اومد تو اتاق ترسیدی هان چی شده؟! به من بگو.

گیج نگاهش می کنم، سرم را به نشانه نفی تکان می دهم؛ عصبی به طرف شمسی رفته و بر سرش هوار می شود.

_چیکارش کردی هان؟!

با چشم های گشاد شده و لکنت شروع به توضیح می شود پیرزن بیچاره بخاطر من در دردسر افتاده است.

سارا عصبی رو به فواد می گوید.

_انقدر دنبال مقصر نگرد که مقصر اصلی تویی برید بیرون می خوام معاینه اش کنم.

فواد نگران به مادرم خیره می شود و سارا با بستن چشم هایش خیالش را راحت می کند

که آن قدر سریع فضا را ترک می گوید.

_سراب عزیزم چی شد؟

چشمانم از چیزی که جرعت پرسیدن و شنیدن جوابش را نداشتم گشاد شده بود، لبی تر کرده و با صدایی که به سختی بیرون می آمد پرسیدم.

_چرا همیشه مثل یه غریبه باهام رفتار می کردی مگه من دخترت نبودم...

ابرو در هم تنید و با ناراحتی گفت: "واقعا این طور فکر می کنی؟"

_همیشه حرف فواد رو به من ترجیح می دادی اول خواسته او مهم بود بعد من...

چرا هر وقت از بابا می پرسیدم اخمات تو هم می رفت اسم بابای من چیه؟!

چرا هیچوقت حتی اسمشو نگفتی بهم؟!

با گلگی تمام این حرف ها را زده بودم و او مثل همیشه بحث را با یک جمله فیصله داد.

_گذشته مهم نیست...

با بغض نگاهش کردم متحیر نزدیکم شد و با غم پرسید.

_چی شد سراب چرا بعد این همه مدت یادش افتادی؟مطمئن باش اون مرد هیچ چیز جذابی برای تعریف کردن نداره.

لبخند تلخی زده و بی صدا اشک ریختم همان طور بغ کرده پرسیدم.

_اسمش رو حداقل بگو....

با تنفر نگاهش را به نقطه ای نامعلوم دوخته و جواب داد.

_سیروان.

_مرد بدی بود.

چشمانش پر از اشک شد، حیرت زده نگاهش کردم هیچوقت در تمام این سال ها او را این گونه ضعیف ندیده بودم.

_نمیدونم.

_یعنی چی؟

از جا بلند شده و اتاق را ترک کرد، ناراحت کمی خود را عقب کشیدم پس وهاب درست می گفت که برادرم است.

او هم گفته بود که نام پدرم سیروان است اما از کجا باید مطمئن می شدم؟!

این بار کاغذی متفاوت تر از کاغذ های تهدیدی چند وقت پیش از زیر در فرستاده می شود با سختی روی زمین خود را می کشم آن را بر می دارم تا محتویات درونش را بخوانم.

اما همین که آن را بر می دارم درب باز می شود، کاغذ را لای لباسم قایم کرده و به مادرم زل میزنم نزدیکم آمده با صدای گرفته ای می گوید.

_بهتری.

آرام سرم را تکان می دهم، کنارم می نشیدند، دستش را روی شکمم می گذارد.

_امروز تکون خورده.

سرم را به نشانه مثبت تکان می دهم.

_چرا گریه کردی؟

_فکر کنم بچه ت پسر باشه با این اوضاعی که داری ورتت خیلی پف کرده من تو رو داشتنی

بر عکس الانت تغییر خاصی نکردم.

همان طور جدی نگاهش کردم سعی داشت بحث را عوض کند اما من مصمم بودم، حق داشتم بشنوم دلیل رفتار های سردش را، دلیل بی محبتی هایش را گناه من چه بود؟!

چه بود که فواد هم گاهی با کینه توزی مواقعی که نام پدر بر زبان می آوردم نگاهم کرده و می خواست با دندان هایش تکه پاره ام کند؟!

امیدوار بودم فقط امید داشتم به این که زیاد از حد بد نبوده باشد، حداقل برای سارا مادرم.

_بحث رو عوض می کنی نمی خوای تعریف کنی؟! عیبی نداره از کسای دیگه هم میشه؛ پرسید.

_زندگیت رو به گند نکش سراب.

کنترل شده چشمانم را می بندم و سعی دارم آرامشم را به دست بیاورم.

_کدوم دختری با دنبال باباش گشتن زندگیش به گند کشیده شده؟

_تو اوضاعت فرق می کنه.

نفس عمیقی کشیدم حوصله و توان بحث نداشتم برای امروز کافی بود، با سستی رو به

او لب زدم.

_برو بیرون می خوام تنها بشم بگو کسی نیاد.