****

چک چک...چک چک...

پلک های خسته وسنگین را باز می کنم همه جا سفید است...دردی در جانم می پیچد ودوباره ضعف می روم،می خواهم حرفی بزنم نمی توانم،گویی تارهای صوتی ام را به جایی گره زده اند،تمرکز می کنم به یاد بیاورم ؛کجا هستم...نمی توانم،به سختی دوباره پلک می گشایم،سقف سفید با مهتابی های روشن،خدایا این جا دیگر کجاست؟نمی دانم چه قدر در همان حالتِ بی خبری گذارنده ام که صدای نا آشنایی می شنوم:

-بیدارشدی عزیزم؟

به سختی چشم می گردانم ونگاهم به زنی با لبخندی در صورتِ جوانش گره می خورد.

-خدا روشکر!همه رو نگران کرده بودی؟

تنها آوایی نامفهوم از میان لبهایم بیرون می ایند،سرش را نزدیک تر می آورد وگوشش را به لبم می چسباند.

-چی؟؟

دوباره سعی می کنم کلماتی که د رذهنم رژه می روند، را درست هجی کنم.

-مَ...مَ...ن!کُ...ج...ا...م؟

-اینجا بیمارستانه...تو چهار روزه که بیهوش بودی وخدا روشکر یک ساعتی هست؛ علایم هوشیاری ات بالا رفته؟الانم می گم دکتر بیاد چکت کنه...تکون نخور بگم همراهت بیاد تو!

با شنیدنِ جملات،آوار شدند همه ی اتفاقات شومِ چند روز پیش.اشکی از گوشه ی چشمانم سرازیر شد ومن چه قدر باید تاوان پس بدهم،خدایا کافی نیست تنبیه این حوایِ رانده شده ات؟

-الهی دردت به جونم!مادر دورت بگرده...

بعد هق هق بلندِ مادر و منی که حتی نای جواب دادن ندارم.نوازش گرانه دستی به صورتم می کشد.

-مهدخت مادر!حالت خوبه؟من ومیشناسی؟

با سر جوابِ مثبتی می دهم.

-خانم!سرش ضربه نخورده که؟تا یکی دوروزِ دیگه هم مرخص میشه.

چشم های بی رمقم صورتِ مادرم را جستجو می کند،این ننگِ جدید راچه می کردم؟

-کی آقای دکتر میاد تا ببینتش؟

-میاد مادر!

-خدا خیرت بده دخترم...وضع ما رو که می دونی؟

-بله!از سربازی که پشتِ در کشیک می ده همه چیز و می دونم.

مادرم آهی می کشد ومن چشم فرو می بندم که ای کاش هیچ وقت چشمانم باز نشوند وشاهد شرمندگی اش نباشم.

-می تونید بهش یک کم آب میوه بدید.فقط از کم شروع کنید.

-باشه!الان...خدا رو شکر بچه ام می تونه چیزی بخوره.

به سختی توانستم جرعه ای از کمپوت شیرین رو مزه مزه کنم.از گلویم چیزی پایین نمی رود وقتی چنین بلایی بر سرم آمده است.پلک بسته ام،سیاه بختی که دیگر شاخ ودم ندارد،همین چیزی که به روزِ من آمده، آخر شوربختی ام بود.دوباره اثرات دارو ،خواب را به چشمانم هدیه می کند.

با حس دردی که در شکمم پیچیده است لای چشمم را می گشایم.صدای آرام و آهسته ی مادرم که در حال ذکر گفتن است آرامشی را در جانم تزریق می کند.سرم راکج می کنم تا بتوانم خوب بینمش!

-بیدار شدی،دردت به جونم!

نگو مادر!نگو!تمام دردهای عالم بر فرقِ سر من!اما تو نه!پدر نه!نباید درد بکشید،آن هم دردِ دخترِ سرکش !دختری به ناسپاسی وبدیِ من!خم می شود،عطر مادرانه اش را با ولع می بویم.تاب نمی آورم وبغضم بی اجازه فرو میریزند.با گره ی روسری اش اشکهای غلتانم را پاک می کند ودلداری ام می دهد.شرمسارم وچشم می دزدم.او مادرانه نوازشم می کند.آرامم می کند وبیرون می رود،دقایقی بعد بر می گردد.کمپوت دیگری باز می کند وذره ذره در دهانم می گذارد.دستانِ سست وبی حالم را بالا می آورم ودستش را می گیرم،با تعجب نگاهم می کند،نرم وآرام بوسه ای بر دستانش مهر می کنم.گرمیِ دستانش قلبِ نا آرامم را به آرامش دعوت می کند.سرش را روی سرم می گذارد واز ته دل می گرید.نمی دانم چه قدر دراین حالت بودیم که صدایی را شنیدم.

-به به!چه کیفی میده،از دستِ مادر چیزی خوردن.

مرد میان سالی را می بینم که با لبخند به طرفمان می آید ومادرم زود خودش را جمع وجور می کند.چینهای دور چشمانش آتشم می زنند.

-سلام!خانم دکتر ما چه طوره؟

غمگین پلک بازو بسته می کنم.

-خب!درد نداری؟

گوشه ی لبم به اسارتِ دندانهای تیزم در آمده اند ونگاهم کدر شده است.

-پس درد داری؟

-خانم نظری،لطف کنین یه آرامبخش تو سُرم ایشون بزنید.

خانم پرستاری که تازه وارد شده،به دستور دکتر عمل می کند.

-چشم دکتر!

یک وری روی تخت می نشیند وبا صدای طمانینه ای می گوید:

-شدت ضربه ی وارده خیلی زیاد بوده یعنی ...خودت پزشکی بنابراین باهات راحت حرف می زنم اگر میلیمتری اون طرف تر زده بود کلا فاتحه ی تخمدانهات خونده شده بودند.یعنی تا آخر عمر بچه دار نمی شدی؟حالا کلیه ات که صدمه دیده بماند؛ولی خدا روشکر جبران پذیره...

مادرم خدا ذلیلش کندی نثار ضارب می کند وچنگی به صورتش می زند که صدایش در اتاق می پیچد.در سکوت فقط گوش می کنم تا بلکه اشاره ای کند.مادرم سوال می پرسد،دکتر در زیر نگاهش که مفهمومش را نمی فهمم عمیق ومتفکر چشم به من دوخته وبر نمی دارد.شاید اگر با او تنها صحبت کنم،چیزی دستگیرم شود.لب از لب باز می کنم وبا صدای ضعیفی می گویم:

-می...می تونم...خصوصی با...شما حرف بزنم.

-بله حتما!منتها الان می تونی؟

با سر جواب می دهم،مادرم دلش نمی خواهد اتاق راترک کند ولی با سکوتی که بینمان حاکم شده ،با قدمهای آرامی خارج می شود.دکتر نگاه از در می گیرد وبه من چشم می دوزد.سرم را نمی توانم بالا بگیرم،اصلا شرایط مساعدی ندارم ولی این دلشوره ی لعنتی رهایم نمی کند.

-می شنوم!

با چشمانی بسته وصدای لرزان می پرسم:

-دکتر می خوام...بدون...هیچ ملاحظه ای...جواب بدید.

-حتما!

کلمات را به سختی کنار هم می چینم:

-دقیقا چه بلایی سرم اومده؟

-معلوم نیست؟ضربه خوردی اونم با تیزی شیشه...یادت اومد؟

با بغض می گویم:

-بله یادمه!

لب می گزم.

-چیزی می خوای بگی؟

ای کاش می توانست کامل ذهن خوانی کند.

-موضوعی هست که باید من بدونم؟

سری تکان می دهم وبریده بریده ماجرا راتعریف می کنم،با ابروهای گره خورده، عمیق نگاهم می کند وگاها سری تکان می دهد،می گویم از اول تهدیدهای افی تا اتفاق نحس آنروز...سکوت می کنم تا به جواب برسم.

-نمی دونم چی بگم...فقط تا اینجا اطلاع دارم،ضارب به پهلوت زده وبعدش ...ناجی ات که سر می رسه...تو رو غرق خون میبینه ...

نا باورانه دوباره می پرسم:

-یعنی اون اتفاق نیوفتاده؟

می ایستد ومی گوید:

-فکر نکنم ولی برای اطمینان باید یه پزشک زنان معاینه ات کنه...اما اگر چیزی بود من متوجه می شدم.

خجالت زده چشم می بندم.

-الان می سپرم برای معاینه ی دقیق تر خانم دکتر بخش بیاد.

همانطور چشم بسته سری تکان می دهم،صدای قدمهایی که خارج می شد را در سکوت می شنوم.مادرم سراسیمه کنارم آمد وپرس وجو می کند، از چیزی که میان من ودکتر رخ داد ومن طفره می روم، از آخر صبر نکرد وبا رضا تماس می گیرد.دقایق بعد خانم دکتر زیبا وخوش مشربی به اتاق می آید ومادر دوباره به اجبار خارج می شود،بعد از سوال وجواب ها ومعاینه ی سختی که با تمام درد تحملش می کنم وقتی خبر سالم بودنم را شنیدم،خدا می داند؛چه حالی پیدا می کنم.اشک پهنای صورتِ تکیده ام را پُر می کند وخانم دکتر که با من احساس همدردی می کند.

مادرم که پا به درون اتاق می گذارد واز ماجرا با خبر می شود، نیمه جان روی زمین ولو می شود .ساعتهای بعد وآمدن رضا و دورم شلوغ می شود،حضور بهنام سرتاپایم را غرق خجالت می کندو رضایی که مدام با موبایلش صحبت می کند وراه می رود وبه زمین وزمان بد وبیراه می گوید.وخدا کند آقای مورد نظر بی خبر بماند ومی دانم بعیداست،رضا اولین نفر اورا در جریان می گذارد.

****

ساعتی می شود که همه آرام وقرار گرفته اند.مادرم حالش خوب نبود وبا رضا وبهنام می رود.دیگر اجازه ی همراه داشتن را ندارم واین جا هم فرقی با آن سلولهای تنگ وتاریک ندارد...چشم بسته ام،هنوز خوشحال از اینکه افی نتوانسته به خواسته ی شومش برسد.چیزی میان خواب وبیداری دست وپا می زنم که در اتاق باز می شود،کنجکاو می شوم سرم را به سمت در می چرخانم،هنوز اثرات داروها ازبین نرفته اند، گیج ومنگ هستم،با دیدنِ مردِ اخمویی که به سمتم می آید،ناخود آگاه دلشوره به جانم می افتد.

نزدیک شده وکنارم ایستاده،چشم در چشم هم دوخته ایم ،نه او چیزی می گوید نه من توانِ حرف زدن دارم.پوزخند کنج لبش وچیزی که نمی دانم چه طور تفسیرش کنم از چشم هایش دیده می شد، همان یک ذره اعتماد به نفسِ تحلیل یافته ام را باخود به تارج می برد.خم شد روی صورتم،حالا گرمای نفسهاش وحتی تعدادشان را هم می توانستم حس کنم وای کاش همان زن زندنبان بود تا این بار هم ناجی ام می شد.

-چند ماهِ همه رو مَنتر خودت کردی ویک کلام نگفتی تو اون خراب شده چه اتفاقهایی واست می افته وچه کسایی اذیتت می کنن،چرا؟نمی دونم؟که اگر می دونستم تو مغز فندقیت چی می گذره،لا اقل دوباره...

دستی را که آنژیو دارد را به سختی تکان می دهم،چنگی به ملافه ی سفید می زنم.عقب می رود ودستش را روی دستم می گذارد.رسما نفس کم می آورم.تابِ تحمل نگاهش را ندارم.نگاهم پایین است ودستش روی دستم.با دستِ دیگرش چانه ام را کمی بالا می دهد.

-چرا نمی خوای بفهمی؟

سکوتی سنگین حجم بینمان را پر کرده وای کاش می توانستم بپرسم.نرم وآرام چانه ام را از دستانش بیرون می کشم.خم می شود،عطرش مستقیم زیر بینی ام است ومشامم را نوازش می دهد.گویی ذهنم را می خواند،خودش به حرف می آید ومرا از برزخی که برایم درست کرده نجات می دهد:

-اینکه منِ خر هنوز دوست دارم.

قلبم سقوط می کند،به خدا که حرفش از کاری که افی کرد کمتر جانم را نستاند. روی صورتم خم می شود و...حرکتِ ممنوعه اش همان جانِ کم رمقم را هم گرفت وروح از بدنم جدا شد.هنوز فاصله نگرفته ونفسِ من بالا نیامده است که با بغض می گوید:

-مردم وزنده شدم تا به هوش اومدی...

****

تقدیم دلهای صبور ومهربونتون...