شعار هوای پاک را امیر علی با نیاوردن ماشین اجرا کرده بود و گفت تا ایستگاه با هم پیاده برویم .

گفت : تند نریم...قدم بزنیم یلدا ...

فهمیدم قدم بزنیم یلدایش حرف دارد .

-خوبی خانم ! !

-امیر علی از یه ساعت پیش کنارمی تازه حالم رو می پرسی ؟ !

-اون محل کاری بود .

-خوبم که خوب ...از صبح شیفت بودم ، دارم جنازه می برم خودم رو خونه ..

-اون مردک عینکی دراز این چه جایی بود برای طرحت معرفی کرد .

شانه بالا انداختم و در دلم گفتم خودت هم دارز و قد بلندی و گاهی هم عینک تجویز طاها را هم به چشم می زنی ...خودت هم که هم چون عطایی ...در دلم گفتم و سکوت لب بستم ...

-همیشه بلبلی ،اسم اون میاد لال می شی چرا یلدا ؟

-امیر علی درست حرف بزن ...بی ادب شدی ، شوکت خبر داره اصلا...

-تو نمی خواد من رو تربیت کنی ...فکر خودت باش ...طفره هم نرو ...

-چی رو بگم امیر ؟

-همون که روز اول خونه شکوه رنگت پریده اومدی تو ...همون که ساکت نشستی و موندی برات حرف زد ...همون که چند وقتی حس می کنم مرموز شدی ...مرموز نگاه می کنی ...آدم تو چشمات دو تا علامت سوال و ترس می بینه ...بازم ساکت نگاه می کنی فقط ...

تند شده بود ...از من ، ترسم از عطا را دیده بود و می پرسید ...امیر علی به نظر آرام عصبانی و تند شده ،مرا که ناخوانا بودم ، می خواند و تند و ناراحت من پنهان را به خودم یاد می آورد ...گفته بودم به دلم ، چشمم ، عقل و هوشم که امیر علی خیلی می داند و زودتر از این که به زبان بیایم ،ناگفته می فهمید ...حدس نمی زد ...یقین و دقیق می گفت ..

خط های نوشته نشده ذهنم را قبل از من به خودم می گفت ...خط به خط و نکته به نکته را ...

نگاه به گام های هماهنگ و شانه به شانه همراهی اش ، کردم و گفتم :

-یه مقدار ندونستن نسبتم با همه اذیتم می کنه ...کمی هم از عطا دلخورم ...

کاسه چشمم رو به پایین بود و پر شد . برای لبریز نشدن ،سرم را بالاتر گرفتم .

گام های امیر علی‌ از هماهنگی با من جا ماند و ایستاد ..من چند قدم را بی همراهی او جلو رفتم .

-یلدا کدوم نسبت ؟ کدوم دلخوری ...اون مردک چی کارت کرده ؟

سوال میان ابرو هایش جان گرفت و بی پاسخ ماند . سوال مرا با سوال جواب می داد .

نزدیکم شد . پیاده رو بودیم و جای نامناسبی مهمترین مساله را عنوان کرده بودیم .

دستم را با دستش گرفت و آهسته گفت : بریم یه جا بشینیم .

-دیره امیر نگران می شن ...

-حرف نباشه ایی گفت و با سر چرخاندن دنبال جایی برای نشستن گشت . و مرا کشاند سمت دیگر خیابان و آن جا که بستنی و آبمیوه ایی بود و نسبتا شلوغ ، برد .

دستم را بیرون کشیدم و همراهش داخل شدم . با لباسش داخل شد و چند دختر و پسر جوان خودشان را جمع و جور کردند . توجهی نکرد . مامور راهنمایی بود ، گشت ارشاد که نبود .

جایی کنج تر انتخاب کرد و نشست . کلاهش را کنار دستش گذاشت .مو های سرش را دستی محکم کشید و اشاره کرد من هم بنشینم . کیفم را کنار گذاشتم . نگاهش هم نکردم . به پسر جوان سفارش را داد و من یک برش بزرگ کیک شکلاتی هم اضافه خواستم .

-می خوای خود کشی کنی یلدا ...

ابرو پیچیده و خشک گفت و یلدا هم تنگش چسباند .

دست روی میز به هم گره زد و ساعدش را بند گوشه میز . دستهایش را با بند ساعتش میان نگاهم و چشمم بود فقط . سرم را بلند کرده و دیدم که عزم جزم کرده بود مرا بداند :

-امیر علی نگو کدوم نسبت که بهم توهین می شه ...اینکه چند بار اومدم و از خود تو به غیر شیرین پرسیدم ، چرا تو مدرسه من رو به یه اسم دیگه صدا می کنن...

ابرو بیشتر در هم پیچ داد و خوبی زیر لب پرسید .

-خوب نداره ...حالا هم دنبال همون اسمم امیر علی ...من منکر مادرانه های زیاد شیرین نیستم ...تا حالا هم فقط به حرمت چشمان اشکی چند وقت یه بار و بدون دلیل شیرین حرف نزدم و نپرسیدم ...نگشتم ...ولی نمی تونم هم بی تفاوت باشم ...یه کلمه می خوام بدونم کیم ...

-بدونی به کجا برسی یلدا ....

ساکت شدم . به کجا ...بی منطق می پرسید چرا ...

-حق ندارم امیر علی ...حقمه بدونم ...

پسرک جوان سفارشمان را روی میز چید و رفت . لیوان معجون پایه بلند را کنار خودم کشیدم و بدون حرفی نی بلندش را درونش چرخاندم ....و تا نصفه یک نفس معجون را با نی بالا کشیدم .

نگاه می کرد . اخم نقاشی شده اش صاف شد و نگاه امیر رنگش عوض شد .صفحه دیگری از خودش را ورق زد و پیش چشم من آن صفحه نا خوانا شد . من مثل خودش فعال نبودم ...

-یه ذره لطیف باش یلدا ...

برشی به کیک دادم و دهانم گذاشتم . گوشه لبم را با انگشت پاک کردم .

-حالم بد باشه ،دست خودم نیست امیر ...

لیوانش را دست نخورده کنار گذاشت و کمی خم شد . نگاه به دستم که برشی دیگر به کیک دادم کرد و گفت :

-با نسبت ، بی نسبت تو برای ما عزیزی یلدا ...مثل چینی نشسته تو اون صفحه کاغذ بی جان که سالها کنارمون بودی و نگذاشتیم اون چینی ترک برداره و لکی روش بیاد ....نگرد دنبال چیزی ...

و من فقط یک سانت سرم را تکان دادم و در دلم و ذهنم مصمم تر برای گشتن ...ممانعت امیر بیشتر ترغیبم کرد .

دید سکوت کردم و فقط خوراکی های روی میز را تمام کردم او هم لیوانش را جلو کشید و با نگاه به حرکات من جرعه ،جرعه نوشید ...

***

چرا دهان امیر این قدر قرص و محکم بود ؟؟؟🙄

چرا حرف نزد و یلدا را از بلا تکلیفی در نیاورد ؟؟؟🙄

اینم پست عصر گاهی یلدا خانم 💖💖

👧👧