دست به سینه،روی یکی ازنیمکت های فلزی داخل حیاط بیمارستان، در زیر نور کم جان آفتاب بهمن ماه نشسته و چشم به حوض گرد وخالی وسط محوطه دوخته بودم.نگاه مستقیمم به فواره ی خاموش آن بود و هم زمان فکرم هزار جای دیگر!

با شنیدن صدای نزدیک شدن قدمهای کسی، به سمت راستم سر چرخاندم.آرش درحالیکه روپوش پزشکی اش را روی یک دستش انداخته و کیف چرمش را در دست دیگر گرفته بود، با گام هایی بلند به طرفم می آمد. ازهمان فاصله،بی اختیارنگاهم روی ظاهرش چرخید. پلیوربافت چسبان زرشکی تیره و شلوارجین سرمه ای که به تن داشت در تلفیق با ته ریش تازه اصلاح شده روی صورتش،چهره اش را جوانتر و شاداب تر از همیشه نشان می داد.

نزدیک شد وسلام کرد. سرجایم نیم خیز شدم و پاسخش را دادم و او هم زمان با اخمی ملایم نیم نگاهش را بین من و نیمکت چرخاند:

-سرده اینجا نشستی چیکار؟!

لبخند کوتاهی زدم:

-گفتم تا می رسید یه کم هوا بخورم...

سرش را تکان داد و یک تای ابرویش را بالا انداخت:

-هواخوری تو این سرما آخه؟!

و با دست برای هدایتم به جلو اشاره کرد و هم زمان ادامه داد:

- توی بخش نبودی، حدس زدم اومده باشی بیرون.

درحالیکه همگام با هم به طرف ماشینش می رفتیم سرم را آرام تکان دادم و گفتم:

-امروز کارم زودتر تموم شد، دکتر معتمدی هم که نبودن...

-چه عالی! پس وقت داری قبل خونه رفتن بریم کافی شاپ مش مَمّد یه چیز داغ بخوریم، هووم؟!

در پاسخ لبخند شوخ گوشه ی لب و نگاه زیرچشمی اش، ابروانم به هم نزدیک و لبانم متبسم شدند:

-مش مَمّد؟!

نگاه خیره اش را از بین مژگان پرش که زیر نور آفتاب بوری شان بیشتر توی چشم می آمد روانه ام کرد و لبخندش گشاده تر شد:

-بریم می بینی خودت از نزدیک!

نگاهی به ساعتم انداختم و معذب گفتم:

-دیگه ظهره... چیزی نمونده تا ناهار...

سرش را تکان داد و هم زمان با زدن ریموت ماشین جدی و مصمم گفت:

- اوکی چه بهتر،پس میریم واسه ناهار و کافی شاپ هم می ذاریم برای یه موقع دیگه.

سرخ شدم و خجالت زده و دستپاچه تند تند گفتم:

-وای نه، نگفتم که بریم برای ناهار منظورم این بود قراره ناهار امروز رو من توی خونه درست کنم باید زودتر برگردم.

البته که بهانه دم دستی ام برای برگشت به خانه بود...

اوضاع روحی مساعدی نداشتم وبا وجود تمام تلاشی که برای عادت به شرایط جدید می کردم ،بازهم فکرآشفته و داغانم این اجازه را نمی داد که لحظه ای آزاد و رها باشم، جوری که گاهی حتی نمیتوانستم روی زمان و مکان هم تمرکز بگیرم!

در را برایم باز کرد:

-قول می دم زود برت گردونم...قبل از ناهارخوردنِ هم خونه هات!

نگاه مردد و معترضم را که دید پیش از آنکه لب باز کنم با دست به داخل ماشین اشاره کرد:

-حالا بشین...

نشستم و کمربندم را بستم.پشت فرمان قرارگرفت و در حالیکه آینه اش را تنظیم می کرد ادامه داد:

-بهشون زنگ بزن بگو فکر ناهار رو نکنن...

با لبخندی صمیمانه، توی نگاهم راحت و خودمانی ادامه داد:

-امروز ناهار همگی مهمون من!

با اینکه توجه و تواضعش را می پسندیدم،اما دست خودم نبود که هنوزهم از تنهایی با او گریزان بودم. شاید تحت تاثیراحساسات درونم که هنوزهم با احساس حضورش در کنارم،دائم بین شرم و اضطراب و غریبگی چرخ می خوردند!

با لحنی آرام و مودبانه به میان حرفش آمدم:

-ممنون...اگه میشه امروز رو بی خیال بشین بمونه واسه یه موقع دیگه.

با مکث نیم نگاهی حواله ی صورت رنگ گرفته ام کرد و بی آنکه دیگر اصرار کند نفسش را آهسته بیرون داد. کوتاه گفت:

-باشه هرجور راحتی...بمونه واسه یه روز دیگه.

از پارکینگ بیمارستان خارج شدیم و او ماشین را توی خیابان اصلی انداخت. دست برد و سیستم صوتی را روشن کرد و هم زمان با آهنگ شادی که پخش شد، دریچه ی بخاری را هم به طرفم چرخاند.

خیره ی حرکاتش که تماماً در سکوت انجام می داد، لب زیرینم را بین دندان هایم گرفتم. نمی دانم چرا حس کردم دلخوراست...شاید به خاطرچهره ی متفکر و گرفته اش یا شاید هم به این دلیل که خیلی راحت تر از آنچه فکر می کردم کوتاه آمد و دیگر دنبال تعارف جدی اش را نگرفت!

کمی سرجایم جابه جا شدم. در موقعیت سختی قرار گرفته بودم.از یک طرف دل توی دلم نبود زودتر به خانه برسم و به کنج خلوت و تنهایی ام در آن اتاق کوچک رو به پنجره پناه ببرم و ببینم با این همه فکر درهم و مشوش چه خاکی باید به سرم بریزم و از طرف دیگر دلم نمی خواست او رد پیشنهاد از سر لطف و توجه اش برای این همراهی را حمل برغرور و کم محلی ام کند.به خصوص که چندمین بار بود که به بهانه های مختلف،ازپذیرش پیشنهاداتی این چنین ازسویش سر باز زده بودم.

مثل تمام این چند بار،درحال قانع کردن خودم برای بی خیال شدن نسبت به این مسئله بودم که به صدا در آمدن تلفنش، باعث شد بی اختیار نگاهم به سمت گوشی مدل بالایش که در جایگاه مخصوصش بر روی داشبورد قرار داشت کشیده شود.

با دیدن نام حاجی که بر روی صفحه خاموش و روشن می شد نمی دانم چرا بی دلیل چیزی در دلم فرو ریخت.

در مدت ارتباطمان با یکدیگر، چند باری متوجه تماس های تلفنی شان با هم شده بودم.تماس هایی که در اکثریت قریب به اتفاقشان،آرش را آنطورکه مربوط به یک تماس عادی پدر و پسری می شد آرام و معمولی ندیده بودم.

زیر چشمی دیدم که با مکث و اخمی آشکار، دستش را پیش برد و گوشی را برداشت. نفس محکمش را بیرون داد و تماس را وصل کرد.

-سلام حاج آقا!...بعله بفرمایید...بعله بیمارستانم... نه چطور؟

نیم نگاهی که به طرفم انداخت باعث شد هول زده سرم را به طرف پنجره کنارم بچرخانم و خودم را مشغول تماشای بیرون نشان دهم.

صدای فوت کردن نفسش را شنیدم:

-فعلا که نمیشه؛ گفتم که دیشب، امروز تا عصر گیر بیمارستانم بعدشم میرم دانشگاه و دوباره هم باید برگردم بیمارستان...چرا اتفاقا به مامان زودتر از شمام گفتم...نمی دونم خودتون می دونید...

گره کوچکی که بین ابروانم افتاد دست خودم نبود.ازاینکه ناخواسته شاهد مکالمه ی نه چندان معمولی او با یکی از اعضای خانواده اش بودم معذب بودم و حس خوبی نداشتم. ولی بدتر از آن، چیزدیگری بود که همان وقت فکرم را مشغول خود کرد... درحالیکه به گوشه ی ناخنم ورمی رفتم و بیرون را نگاه می کردم بی آنکه واقعا بخواهم، گیج وسردرگم مشغول حلاجی جملات یکی درمیان راست و دروغش شدم!

نفهمیدم که کی مکالمه ی تلفنی شان به پایان رسید، فقط وقتی حواسم سر جایش برگشت که صدای آهنگ قطع شد و سرم همزمان چرخید و نگاهم به دست او دوخته شد که خونسرد و با طمانینه داشت تِرک های آهنگ را یکی یکی عوض می کرد.

همانطور که یک نگاهش به جلو و یک دستش به فرمان و دست دیگرش مشغول ور رفتن به سیستم صوتی ماشین بود، نفسش را بیرون داد و با لحنی عادی و معمولی پرسید:

-خب آوین خانم...حالا که نه به کافی شاپ مش مَمد و نه ناهار، هیچ کدوم رضایت ندادید تو این فاصله زمانی کوتاه که در اختیارمونه، نظرتون با صرف یه شیر کاکائوی داغ توی مسیر منزلتون چیه؟!

گفت و با پخش آهنگی شاد تر از قبلی، همراه با لبخند رضایتی که از انتخابش بر لب نشاند به طرفم برگشت و با نیم نگاهی نرم یک تای ابرویش را بالا انداخت و ادامه داد:

-این یکی رو افتخارمی دید؟!

نگاهم را از چشمان شوخ و خندانش گرفتم ودستی به شال گردنم کشیدم. خیره ی جاده مقابلمان لبانم را با زبان تر کردم و آرام و کوتاه، فقط گفتم:

-ممنون!

سرش را تکان داد و کمی بعد، صدای آهسته اش با مکث آمد:

-مجبورشدم اون جور بگم...

به طرفش سر چرخاندم.

لب پایینش را به دندان کشید و هم زمان با رها کردن آن، بازدم محکمش را بیرون داد. از گوشه چشم نیم نگاهی روانه ام کرد:

-یه دروغ مصلحتی کوچولوبود...به خاطرِ یه مسئله ی دردسر سازِ کوچولو!...فقط همین.

روی صندلی ام صاف نشستم و تک سرفه ی کوتاهی کردم:

-اممم...من که چیزی نگفتم!

نفس عمیقی کشید:

-نگفتی،ولی من خودم دلم خواست که توضیح بدم... پیداست که دلخوری... دوست ندارم فکر دیگه ای درباره ام بکنی...ازهمون موقع که گوشی رو قطع کردم همش نگران قضاوتت در مورد خودم بودم!

-من...من فکر خاصی نکردم...

از دروغ متنفر بودم و خودم داشتم دروغ می گفتم!... البته که کاری که کرد به مذاقم خوش نیامد.چه آن موقع و چه حالا با این توجیه نه چندان خوشایند مصلحتی بودنش که انقدر ساده و راحت هم عنوانش کرد!

جوابم به مذاقش خوش آمد.لبخند رضایت بخشی زد و در حالیکه حواسش را به خیابان داده بود دنده را عوض کرد:

-خب... شکرخدا!

تعجبم را از واکنشش که همین یک جمله ی کوتاه بود،پشت لبخندی تصنعی پنهان کردم و دیگر چیزی نگفتم.

بی آنکه نظرم را دوباره بپرسد، روی فرمان ضرب گرفت و با لحنی مطمئن و سرحال ادامه داد:

-پس میریم یه شیر کوکائوی داغ می خوریم و بعدش هم میذارمت در خونه...

بازهم مثل این چند وقتِ اخیردرمقابلش کم آوردم... بازهم زبانم سنگین شد و نمی دانم چرا نتوانستم حرف دلم را پیشش به زبان بیاورم! مثلا اینکه دلم می خواست درباره ی آن مسئله کوچک در درد سرساز توضیح بیشتری بدهد و یا اینکه کمی از روابطش با اعضای خانواده ش برایم بگوید....مگر این دیدارها و رفت و آمدهایی که در هرکدام جان می کندم تا خودم را به در کنارش بودن عادت بدهم، آن هم وقتی که نه خانواده ی خودم و نه او از چنین چیزی خبر نداشتند و به خاطر این پنهانکاری این همه استرس را تحمل می کردم، همه و همه برای شناخت متقابلمان از هم نبودند؟ پس این حس قوی غریبگی و شرم و رودربایستی درمقابل او از کجا می آمد که درهربار برخوردمان با هم بروز می کرد و نمی گذاشت در مسیر هدفم برای این برنامه پیش بروم؟

جالب بود که خود او هم تمایل چندانی به دانستن از من و زندگی ام نشان نمی داد.شاید هم می خواست و مثل من دل دل می کرد و به دنبال فرصت مناسب می گشت.هرچند با شناختی که از او داشتم خیلی اهل خجالت و رودربایستی و این چیزها نبود. یک ماه تمام از قرارمان در کتابخانه می گذشت و عملا در این باره به نتیجه ی مطلوبی نرسیده بودیم.ازاین بلاتکلیفی و سردرگمی، آنهم وسط این همه مشغله ی درسی و کاری سنگین خسته و کلافه بودم و در کنار همه اینها، وحشتناک تر و بدتر از همه، ذهن بازیگوش و افسارگسیخته ام بود که با وجود تمام تلاشی که برای مهارش می کردم،هرازچند گاه نقبی به گذشته می زد و پنج شنبه ی تلخ دو هفته ی پیش را به خاطرم می آورد.

یک آن چیزی در قلبم زیر و رو شد و دلم به هم پیچید. آب دهانم را فرو دادم و به قصد در بند کشیدن افکار مزاحم، خیره ی مسیر پیش رو حواسم را به آهنگ شادی دادم که آرش با ضرب انگشتانش بر روی فرمان داشت با آن همراهی می کرد.

*********

شب و روزتون سرشار از سلامتی😊🙏😍❤‌