کاغذ به دست از سالن نقشه کشی بیرون آمد و گامهای بلندش را به طرف میز منشی کشاند.دختر جوان هم زمان با نزدیک شدنش از پشت میز برخاست ومقابلش ایستاد.

-خانم از اینا سه تا کپی بگیرید،دوتا شو بدید مهندس حمیدی، یکیش هم بایگانی کنید داخل زونکن مدارک پروژه ی اسپادانا.

-بله چشم.

درحالیکه برگه ها را قبل از دادن به او برای چک نهایی زیر و رو می کرد نیم نگاهی به ساعتش انداخت و پرسید:

-پدر امروز نیومدن شرکت؟!

-چرا جناب مهندس صبح زود تشریف آوردن یه سر زدن و بعدش هم رفتن سرِ سایت.

سرش را آرام تکان داد و برگه ها را روی میز گذاشت.

-اگه علیرضا اومد بگید قبل رفتن حتما بیاد یه سر اتاقم.

- بله چشم.

برگشت تا به طرف راهروی پهن منتهی به اتاقش برود که منشی صدایش زد:

-راستی آقای مهندس!

روی پاشنه پا چرخید و نگاهش کرد.

-یادم رفت بگم، امروز اول وقت یه خانومی اومدن اینجا کارتون داشتن... سراغتون رو گرفتن گفتم تا یه ساعت دیگه می رسید، ولی منتظر نموند.خیلی هول بود وعجله داشت، رفت.

اخم در هم کشید. خانم؟!...یادش نمی آمد با چنین کسی قراری داشته باشد!

-خودشو معرفی نکرد؟!

-نه، گفت میره و دوباره برمی گرده...

متفکرانه سر تکان داد و باشه ای زیر لب گفت.

نیم ساعتی می شد که خودش را روی کاناپه ی مشکی چرمی که روبه روی میز ریاستش قرار داشت ولو کرده بود. درحالیکه دستانش را از دو طرف باز کرده و روی پشتی کاناپه قرار داده بود ،سرش را از گردن به عقب خم کرده بود وسعی داشت با فشردن پلکهایش به هم و دم و بازدمهای عمیقی که می گرفت، کمی از اثر آن سردرد وحشتناک میگرنی بکاهد.

ضربه ای به در اتاق خورد و مش رضا سینی به دست وارد شد.

-بهتر نشدین آقای مهندس؟

با رخوت نیم خیز شد و سرجایش صاف نشست.

پیرمرد فنجانی را که بخاری غلیظ از سطح مایع درون آن برمیخاست روی میز قرار داد:

-دمنوش گل گاو زبونه، به توصیه ی حاج خانوم!... ایشالله که افاقه می کنه.

با لبخندی محو فنجان را برداشت:

-دستت درد نکنه...

-سرتون درد نکنه...

فنجان را به لبانش نزدیک کرد و هم زمان که دم عمیقی از بخار سطح آن می گرفت چشمانش را بست.

پیرمرد سینی را دست به دست کرد و با مکث گفت:

-امر دیگه ای ندارید مهندس؟

پلک های سنگینش را به زحمت باز کرد و سر جایش نیم خیز شد:

-چرا یه لحظه وایسا...

برخاست وبا گامهایی سست به طرف میزش رفت و یکی از کشوهای آن را بیرون کشید. دسته چکش را روی میز گذاشت و برگه ای از آن جدا کرد و به طرفش گرفت:

-چند روزه می خواستم برسونم دستت...یا فراموشم می شد با فرصتش پیش نمی اومد. همین حالا می تونی ببری بانک نقدش کنی.

پیرمرد با مکث آن را گرفت و هم زمان نگاهش روی چک و مبلغش رفت.با حالتی معذب و خجالت زده گفت:

-شرمنده کردین مهندس...اتفاقا هفته پیش درخواست وام دادم حسابداری...

پیشانی اش را فشرد و میان حرفش آمد:

- در جریانش هستم،نمی خواد معطل اون بمونی..شما فعلا کارت رو راه بنداز تا بعد؛ در ضمن...

با سر اشاره ای به پشت سرش و فنجان روی میز کرد و با لبخندی محو گفت:

-انگار نوش داروی توصیه ی حاج خانوم داره اثر می کنه...از قول من ازشون تشکر کن!

پیرمرد لبخندش گشاده تر شد و ذوق زده گفت:

-خدارو شکر، الحمدلله!...حالا تا ظهر یکی دوتا فنجون دیگه میارم بخورید مطمئن باشید بهترهم میشید.

تا نزدیک ظهربه هر طریق بود خودش را سرپا نگه داشت، سردردش به لطف دم نوشهای مش رضا کمی بهتر شده بود اما شدیداً احساس کوفتگی و خستگی می کرد. بالاخره طاقتش ته کشید و مستاصل و درمانده از حال جسمی خرابش،لپ تاپ و دم و دستگاه کارش را جمع کرد و برای رفتن به خانه آماده شد.

وارد سالن اصلی که شد، امیرعلی را در حال صحبت با یکی دوتا از مهندسین نقشه کش شرکت دید.

امیرعلی صحبتش را با آنها کات کرد و به طرفش آمد.صورتش را از نظر گذراند و بلافاصله ابرو درهم کشید:

-یا حضرت عباس!...چته؟ چرا این شکلی شدی؟!

در حالیکه بند کیف لپ تاپ را روی شانه اش می انداخت کتش را به دست دیگرش داد و لبخند کوتاه و سستی تحویل چشمان نگران برادرش داد:

-چه جوری شدم مگه؟!

امیرعلی دست به کمر نگاه باریکش را بین مشکی های داغ و ملتهب او چرخاند و سرش را به دو طرف تکان داد:

-از دست رفتییییی...بعید بدونم تا یه ساعت دیگه بکشی!

به لحن شوخش لبخند زد و به طرف در رفت:

-پس زحمت مراسم کفن و دفن رو جلو جلو بکش...

-کوفت!

به طرف آسانسور رفت و با اخم و نگاهی سرزنشگر او را که پشت سرش می آمد خطاب قرار داد:

-کجا داری میای دنبال من؟ برگرد تو، هزار تا کار نصفه نیمه داریم...بعد دو سه هفته اومدی، باز داری دو دره می کنی جیم شی؟!

امیرعلی با او وارد آسانسور شد و بی توجه به حرفش گفت:

-حکماً سرما خوردی. پریشب که هوس پیاده روی تو اون سرما به سرت زد همچین روزی رو جلو چِشَم می دیدم. بریم خونه مامان برات یه سوپی چیزی بار بذاره...

بی حال به دیواره ی شیشه ای آسانسور تکیه زد و آب دهانش را با درد فرو داد:

-نمی خواد، برم خونه استراحت کنم بهتر میشم.

-جون تو جونت کنن لجبازی و حرف حرف خودته...

جوابش را نداد.در عوض چشمانش را بست وسرش را به عقب تکیه داد و تا زمانیکه آسانسور به طبقه ی همکف برسد، خودش را در زیرسنگینی نگاه پرحرف وخیره ی او به بی خیالی زد.

در آسانسور باز شد و هردو از آن خارج شدند.سردردش برگشته بود و حس می کرد پیشانی اش داغ است. حال و نای بحث نداشت.بی آنکه دیگر توجهی به همراهی لجبازانه برادر سمجش با خودش کند،همگام با او گام های بلندش را به طرف در لابی کشاند.

وسط راه بودند که کسی از پشت سر صدا زد:

-آقای مهندس...

در واکنش به آن صوتِ ظریف و آشنا، ابرو در هم کشید و بی اختیار ایستاد.هم زمان با امیرعلی برگشت و یک آن نگاهش در نگاه قهوه ای دختری که فردای آن روز دعوا، در کلانتری برای بار دوم ملاقاتش کرده بود گره خورد.

**************

تقدیم🙏❤🌷