به امتحانات پایان ترم نزدیک می‌شدیم و تقریباً کلاس‌ها به پایان رسیده بود. بعضی دیگر تشکیل نمی‌شد و بعضی هم فقط برای تکمیل جزوه و تحقیق تشکیل می‌شد.

از این فرصت‌ها برای بیرون رفتن با فرزین استفاده می‌کردم. اگر بگویم که با میل و رغبت این‌ کار را انجام می‌دادم؛ دروغ بزرگی گفته ام! از بودن و هم‌صحبتی اش لذتی نمی‌بردم. در دنیای خودش بود و من انگار دنیایش را درک نمی‌کردم.

حرفهایش حول محور چه کند پول بیشتری در بیاورد، می‌چرخید. در میان این حرفهای اقتصادی چند جمله ی احساسی هم می‌گفت.

به قولش عمل کرده و درباره ی محب حرفی نمی‌زد. من هم طی یک صحبت مفصل به محب فهماندم که هدف از انتخاب فرزین چه بوده است. با فکرم موافق نبود اما دخالت هم نکرد. همین برای من کافی بود.

از دوستانم دور افتاده بودم و غیر از زهرا کسی را نمی‌دیدم. غزل و جواد و محب کمتر به دانشگاه می‌آمدند و افشین و حدیث هم به شدت درگیر کارهایشان بودند. من بودم و زهرا و فرصتی اگر می‌شد فرزین.....

فرزین اصرارش این بود که مرا وارد یکی از اداراتی که با آن‌ها همکاری داشت، کند. هر بار می‌گفت، از عشقم به ترجمه و کار کردن با استاد می‌گفتم!

-مگه از ترجمه چقدر گیرت میاد؟ باید یه کار خوب با حقوق ثابت داشته باشی! من روی حقوق زنم توی زندگیم حساب کردم.

حرفش را نشنیده گرفتم و از علاقه ام گفتم.

-ترجمه برای من خیلی مهمه! روحم با ترجمه آرامش می‌گیره!

-ول کن بابا! عزیزم الان مهم پوله نه روح!

اصرارش را که دیدم مجبور شدم موضوع بابا را کمی واضح‌تر بیان کنم. انگار حرفهایم را در زمان بحث باور نکرده بود.

-فقط این نیست! بابای من به هیچ عنوان اجازه ی بیرون رفتن به من نمی‌ده! می‌بینی که وقت کلاسم با تو اومدم بیرون! قبلاً گفته بودم!

-یعنی بابات بهت شک داره؟

هوا را با شدت ولی بی‌صدا از سینه ام بیرون دادم. این اول مشکلات من نبود. «آره بابام به من ...به مامانم...به دنیا شک داره!»

-نمیشه گفت شک داره! ترجیحش اینه که من خارج از خونه روابطی نداشته باشم و سرکار هم نرم.

با خونسردی لیوان چایش را برداشت و به لبش نزدیک کرد.

-پس بهتره زودتر اقدام کنم و عقد کنیم. تو بری سر کار و حداقل مقداری پس‌انداز کنی برای بعد از عروسی!

با حیرت نگاهش کردم و پرسیدم.

-منظورت برای جهیزیه اس؟

-نه گلم اونو که بابات باید زحمتش رو بکشه! منظورم برای مسافرت ماه عسل و خرجای بعد از عروسیه!

دهانم از این حجم پول‌دوستی و حسابگری باز ماند. به شدت فکرم درگیر درستی این رابطه و آینده ام شد. ابرویی درهم کردم و از جایم برخاستم.

-فکر کنم اول باید ببینی بابام تو رو قبول می کنه بعد برای بقیه اش نقشه بکشی!..... داره دیرم میشه...کلاسم به زودی شروع میشه!

از کافی‌شاپ بیرون رفتم و آهسته به طرف دانشگاه رفتم. فکرم مشغول بود و حرفهایش توی ذهنم تکرار می‌شد. به هر کدام فکر می‌کردم اعصابم خرد می‌شد. کنارم احساسش کردم. صدایش گوشم را پر کرد.

-خانوم خوشگل من از چیزی ناراحت شد؟ عزیزم فکرت رو درگیر نکن مطمئن باش بابام راحت پدرت رو راضی می‌کنه! بسپار به من!

بهترین گزینه ساکت ماندن بود. باید نزاع ذهنیم را پایان می‌دادم و بعد به نگرانی برای صحبت با بابا می‌رسیدم. نزدیک دانشگاه که شدیم؛ ایستادم و بدون نگاه کردن بهش، گفتم:

-مرسی بابت چای! بهتره دیگه همین جا خداحافظی کنیم که تو هم به کارت برسی!

قبل از این که مخالفت کند، خداحافظی کردم و رفتم.

زهرا در کلاس نشسته بود و ساندویچ می‌خورد. با دیدنش احساس کردم که دلم از گرسنگی ضعف می‌رود. با همان دهان پر جواب سلامم را داد. کیفم را روی دسته ی صندلی گذاشتم و مچم را چرخاندم و ساعت را نگاه کردم.

-فکر می‌کنی وقت دارم برم از بوفه چیزی بگیرم و بیام؟ خیلی گشنمه!

زهرا لقمه اش را بلعید و بزاقش را قورت داد. با تعجب گفت:

-مگه غذا نخوردی؟ با فرزین نبودی؟

روی صندلی نشستم. از بوی کتلت ساندویچ زهرا بیشتر احساس ضعف کردم.

-چرا با فرزین بودم ولی غذا نخوردیم. یه چای با یه تیکه کیک سفارش داد و اونم خودش همش رو خورد. از صبح فقط همین یه لیوان چای رو خوردم. گفتم برم یه بیسکوییت بگیرم تا بعد از کلاس!

به میزان گشاد شدن چشمانش، دهانش هم باز مانده بود. زیر چانه اش زدم و دهانش را بستم.

-ببند بابا! چیه؟ از چی این همه تعجب کردی؟

نگاهش را گرفت و چرخید. کیفش را که از پشت صندلی آویزان بود روی پایش نهاد و از درونش نایلونی حاوی یک ساندویچ بیرون آورد و به دستم داد.

-بیا بخور تا استاد نیومده! صبح درست کردم و برای دوتامون آوردم.

بچه ها تک تک و چند نفره وارد کلاس می‌شدند. سریع نایلون را تا کمر نان پایین کشیدم و گازی به ساندویچ زدم. با دهان پر تشکر کردم. از ترس این که استاد نرسد؛ دو سه گاز پشت هم زدم و لپهایم از حجم غذای درون دهانم باد کرد.

زهرا من و من کرد. با تکان سرم پرسیدم «چیه».... سرش را نزدیک کرد و گفت:

-ژینا! یه چیز بگم ناراحت نمیشی!

سرم را بالا انداختم و گاز بعدی را زدم.

-میگم خودت نخواستی با فرزین برید غذا بخورید!.....اصلاً تعارف زد که بیا بریم غذا بخوریم!

نفسی گرفتم و غذایم را جویدم تا بتوانم جواب دهم.

-اوم.....نه تعارف که نزد...فقط گفت بریم یه چیزی بخوریم و رفت توی کافی‌شاپ و سفارش چای و یه تیکه کیک داد.

-اوم... ازت نظر نخواست؟

حرکت سرم به طرف بالا، جوابش بود. همهمه ی بقیه فضا را پر کرده بود. زهرا نزدیک‌تر شد.

-مم...تا حالا برات هدیه خریده؟ گل..شکلاتی....اینطور چیزا!

نایلون را دور باقیمانده ی نان پیچاندم و به زهرا خیره شدم. ابرویم را بالا بردم و عاجز از درک منظورش، گفتم:

-نه زهرا اگه بود که بهت می‌گفتم. چرا می‌پرسی؟

مکثش کلافه ام کرد. تند شدم.

-حرف بزن زهرا! اینا چه معنی داره؟ تو که می‌دونی من هیچی نمی‌دونم!

-چی بهت بگم؟ این چیزا دونستن نمی‌خواد...ژینا ساعت از دو و نیم گذشته و این پسر یه ساندویچ نخریده....دو ماهه ادعای دوستی داره یه هدیه برات نیاورده.....من که باور نمی‌کنم بلد نباشه! گل رو بلد نباشه دیگه ساعت دو آدم گشنش که میشه! احساس می‌کنم خسیسه!

دستم را زیر گونه ام اهرم و با خودم حرفهای امروز را مرور کردم.

-می‌دونی زهرا یه جورایی خودم هم به این نتیجه رسیدم.

تندتند برای زهرا حرفهایش را بازگو کردم و چشمانش باریک‌تر شد و حرصش بیشتر!
-بی‌شعور! اون مدرک دکتری توی سرش بخوره! منتظره زنش بره سر کار و بیاد دو دستی حقوقش رو تقدیم آقا کنه! نمی‌دونم چی بهت بگم...بگم قیدش رو بزن.....مشکل تو یه چیز دیگه اس!

آمدن استاد و سکوت بقیه باعث شد صحبت مان ناتمام بماند. تمرکز کردن و گوش دادن به استاد برایم مشکل بود. حرفهای زهرا و یادآوری رفتار و حرفهای فرزین فکرم را درگیر کرد. شاید تازه درک می‌کردم که چرا از مصاحبت با فرزین لذت نمی‌برم و خوشحال نیستم. گاهی در زمان‌ها و روزهای متفاوت حرفی تکرار می‌شود. تو حتی تکرارش را متوجه نمی‌شوی! فقط می‌دانی که احساس خوبی نداری!

می‌دانستم حسم خوب نیست. می‌دانستم آن احساس خوبی که در کنار دوستانم دارم، با فرزین ندارم ولی علتش را نمی‌فهمیدم. نه زرنگ بودم و نه هوشم در این مورد به کارم آمده بود.

با خسته نباشید استاد، زهرا کیفش را برداشت و دستم را کشید.

-پاشو..پاشو بریم تا بابات نیومده دو کلام حرف بزنیم.

بی رمق برخاستم و همراهش شدم. نزدیک در ورودی ایستادیم که اگر بابا آمد، متوجه شوم. مستأصل نالیدم.

-حالا چیکار کنم؟

نگاه زهرا پر از حرف بود و خودش ساکت!

-زهرا!....یه چیزی بگو!

دهانش را باز کرد و هوا را بلعید و حبس کرد و بعد یک‌باره شروع به صحبت کرد.

-ژینا جونم! هر کس یه سری اخلاق خوب داره و یه سری هم اخلاق مزخرف! هیچ آدمی خوب یا بد مطلق نیست!

بی حوصله «خب» را تأکیدی گفتم تا دست از مقدمه چینی بردارد.

-گوش کن! مثلاً بابات شک و بدبینیش باعث شده اخلاقای خوبش به چشم نیاد.

پشت چشمی نازک کردم و سرم را با غیظ چرخاندم « مگه داره » را لب زدم.

-معلومه که داره! شما از لحاظ غذا و خورد و خوراک مشکلی داشتین تا حالا؟

فکر لازم نبود. بی مکث می‌توانستم بگویم «نه! هیچ‌وقت» همیشه یخچال و فریزر و کابینت‌ها پر بودند. همین را هم به زهرا جواب دادم.

-ببین حرف من اینه که فرزین ممکنه خیلی اخلاقای خوبی داشته باشه ولی اگه....میگم اگه چون مطمئن نیستم؛ اگه خسیس باشه همین خصلت تو رو اذیت خواهد کرد.

وقتی دید توی فکرم و سکوت کرده ام؛ دستم را گرفت و با مهربانی گفت:

-ژینا! دلیل تو برای آشنایی با فرزین نه عشق و عاشقیه و نه دوست داشتن! فقط فکرت اینه که از زیر سلطه ی بابات بیرون بیای! اگه به قول خودت از چاله در بیای و توی چاه بیفتی چی؟ این رفت و آمدا برای همینه که تو طرفت رو بسنجی و بشناسی! عجله نکن و فکر هم نکن اگه این نشد، دنیا به آخر می‌رسه!

سرم تکان خورد و موافقتم را اعلام کرد. ذهنم به شدت درگیر شد. زهرا درست می‌گفت. این دختر ریزه میزه ی بور، دید بازی داشت و نگاه مرا به مسائل متفاوت می‌کرد. با دیدن ماشین بابا، فکری توی ذهنم جرقه زد.

-زهرا....بیا بریم تا یه جایی برسونیمت!

چشمانش باز شد و خنده اش بی اختیار بود.

-دیوونه شدی ژینا! می‌خوای بابات دوتامون رو بکشه؟

با گفتن « یه دقیقه صبر کن» به طرف بابا پا تند کردم و به زهرا که اسمم را صدا می‌زد توجه نکردم. در ماشین را باز و برخلاف همیشه بلند سلام کردم. بابا هم انگار تعجب کرد. سرش را به طرفم چرخاند و جوابم را داد.

خواهش کردن از بابا، خوان بزرگی بود که باید ازش رد می‌شدم.

-امم....اِش....اشکال نداره دوستم رو.....ت...تا یه جایی برسونیم!

مسیرمان به مترویی که زهرا می‌رفت می‌خورد. اگر قبول می‌کرد می‌توانستیم تا مترو ببریم!

نگاهش باعث شد تنم یخ کند. مکثش طناب داری بود که سفت شدنش را روی گردنم حس می‌کردم.

-بگو بیاد!

ناباورانه «چی » را گفتم. فکر کردم دو کلمه ای که شنیدم زاییده ی ذهنم بوده نه واقعیت!

-مگه نمیگی دوستت رو برسونیم....برو بهش بگو بیاد دیگه! وایساده بر و بر منو نیگا می‌کنه!

برگشتم پشت سرم و زهرا را کنار ورودی مضطرب دیدم. دویدم طرفش و دستش را گرفتم.

-بیا زهرا...بیا بریم تا مترو برسونیمت. بیا که فکر کنم هم من دیوونه شدم هم بابام!

هم قدمم شد و تند تند و زیرلب گفت:

-تو رو که مطمئنم دیوونه شدی! آخه این چه کاری بود؟ عقل داری تو؟

در عقب را باز کردم و مثلاً خیلی با اعتماد به نفس زهرا را معرفی کردم.

-بابا!.... ایشون زهرا عابدی دوست خیلی خوبم هستن!

زهرا قبل از نشستن با بابا که سرش را به عقب چرخانده بود؛ احوالپرسی کرد.

-شرمنده آقای زمانی قصد مزاحمت نداشتم.ژینا جون منو غافلگیر کرد با پیشنهادش!

در یک ثانیه، صد بار خدا را صدا زدم که بابا آبرویم را نبرد. جواب نمی‌داد بهتر بود تا چیزی بگوید که من و زهرا را خجالت زده کند. زهرا هم انگار مثل من می‌ترسید سوار شود. هر دو رنگ‌مان پریده بود.