از بیدار شدنم ساعتی می‌گذشت اما از اتاق بیرون نرفتم. اعصاب برخورد با بابا رو نداشتم. خودم را با گوشی و گردش در فضای مجازی مشغول کردم.منتظر شدم تا بابا برود. وقتی مطمئن شدم از اتاق بیرون آمدم و به آشپزخانه رفتم. مامان تنها در آشپزخانه بود. مثل همیشه دستش را عمود سرش کرده و به یک نقطه خیره شده بود. از حالتی که بر صورتش نشسته بود؛ احساس می‌شد که هر لحظه اشکش فرو می‌ریزد.

از چهره اش غم و ناراحتی می‌بارید. آنقدر که به عنوان نماد غصّه می‌شد نقاشی اش کرد یا مجسمه اش را ساخت. دست و رو نشُسته کنارش نشستم. آهی کشید و بی‌رمق گفت:

-پاشو برای خودت چای بریز! امروز دیر بیدار شدی!

-بابا چش بود؟ سر چی دعوا می‌کردین؟

چشمانش فراری شدند. دستانش درهم پیچید. «هیچی» را گفت و من اصرار کردم.

دستش را زیر گونه زد و روی میز تکیه داد.

-مگه فرقی هم داره؟ بالاخره یه چیزی برای عذاب من پیدا میشه! دیشب هم بند کرده بود به دانا!

-خب؟ دانا چیکار کرده که ناراحت شده؟

-میگه باهام بیاد سرکار!

خودم را جلو کشیدم و کنجکاوانه چشمانم را باریک کردم.

-کار؟ کارش چی هست که دانا باهاش بره؟

شانه بالا انداخت. بهتر دیدم آبی به دست و صورتم بزنم و صبحانه بخورم شاید بهتر بفهمم که مشکل چیست! از دستشویی که بیرون آمدم؛ دانا هم از اتاقش خارج شد. سرش را به معنای صبح بخیر تکان داد و از کنارم رد شد. قبل از این که وارد سرویس شود؛ صدایش زدم.

-دیشب بابا سر تو با مامان بحث کرده! بیا آشپزخونه ببینیم حرف حسابش چی بوده! نری دوباره بخوابی ها! زود بیا برات چای می‌ریزم.

غرغرهای زیرلبی اش را نشنیده گرفتم. مامان غذا را آماده می‌کرد. وقتی ناراحت بود بیشتر کار می‌کرد تا فکرش را منحرف کند. امروز حتماً برنامه ی جارو و تی کشی را اجرا می‌کرد.

برای خودم و دانا چای ریختم و از یخچال خامه را برای دانا درآوردم. پنیر و کره هم روی میز بود. عسل و مربا را در ظرف ریختم. نان را چک کردم که به مقدار کافی باشد. مشغول خوردن بودم که مامان برگشت و لیوان چای را دید.

-برای کی ریختی؟ سرد میشه که اگه خودت بخوای بخوری!

با دهان پر گفتم که دانا بیدار است و برای محکم کاری بلند صدایش زدم.

دانا با اخم های گره خورده آمد. به مامان سلام کرد و بلافاصله شروع به غر زدن نمود.

-اول صبح چته داد می‌زنی؟ خیلی اعصابمون راحته تو هم هی رژه برو روش!

وقتی از من جوابی نگرفت رو به مامان کرد.

-دیشب شوهرت چی می‌گفت؟ چرا سرش به کار خودش نیس؟ کم گه زده به زندگیمون!

من و مامان با هم اعتراض کردیم.

-دانا! بدم میاد بد حرف می‌زنی مامان جان!

-چیکار کنم مامان! اعصاب نذاشته برام! یعنی امتحان دارم ولی یه ذره انگیزه ندارم...همش فکر می‌کنم ترم بعد که قرار نیس برم چه فایده داره!

-بهونه نیار دانی! من هرطور شده پول ترم رو می‌دم! این از این....ببین مامان چی میگه؟ انگار بابا خواسته باهاش بری سرکار!

نگاهش را به مامان داد و ابرو بالا انداخت.

-آره مامان؟ کارش چی هست که منو با خودش می‌خواد ببره؟

مامان شعله ی اجاق را کم کرد و صندلی را کشید و نشست.

-دقیق نمی‌دونم! فقط می‌دونم به ساختمان سازی ربط داره!

دانا پوزخندی زد و تکه ای نان جدا کرد.

-ساختمان سازی؟ میگن کوزه‌گر توی کوزه شکسته آب می‌خوره حکایت ماست! اگه بلده چرا یه فکری به حال این خونه نمی‌کنه؟

-ول کن تو رو خدا!

من با غیظ گفتم و مامان نالان التماس کرد.

-دانا جان! جون مامان قبول کن و باهاش برو! گفت اگه بری پول دانشگاهت رو می‌ده و اگه از کارت راضی باشه برات ماشین هم می‌خره!

چشمان من و دانا با هم گشاد شد. ناباورانه به مامان چشم دوختیم.

-شوخی می‌کنی مامان؟

دانا منتظر نگاهش را به دهان مامان دوخت تا جواب مرا بشنود. مامان نه سرخوش بود و نه چهره اش به کسی که شوخ باشد می ماند.

-دانا بیا برو و شرّش رو بکَن! حداقل یه چیزی یاد می‌گیری! بد نیست به خدا!

دانا بی‌قرار نان را روی میز انداخت و دو دستش را روی میز کوبید.

-مامان اینو بگو! واقعاً گفت که ماشین می‌خره؟ پول دانشگاه می‌ده؟

چشمان مامان غرق اشک شد.مردمکش را تند تند تکان داد و پلک زد تا از فرار قطره ها به دشت گونه ها جلوگیری کند.

-نمی‌دونم! اینجور گفت! تو که می‌دونی چطوره؟ مگه میشه روی قولش حساب کرد؟ امروز یه چیز میگه و فردا با یه بهونه می‌زنه زیرش! تو برو شاید خدا خواست به وعده هاش عمل کرد.

به دانا رو کردم و دیدم متفکر به مامان خیره شده است. دستش را گرفتم و آهسته گفتم:

-چی میگی؟ بهش بگو بعد امتحانات می‌ری! دو سه ماه آزمایشی برو .....خوشت نیومد..خب نمی‌ری! هان؟ چی میگی؟

دستش را کشید. لیوان چای را بلند کرد و جرعه ای نوشید. نگاهش را بین من و مامان حرکت داد. انگشت اشاره اش را رو به ما گرفت و تکان داد.

-بهش بگو امتحانام که تموم بشه می‌رم! اگه هم خوشم نیومد حق نداره بزن زیرش....باید شهریه ام رو بده!

هم او و هم ما می‌دانستیم بابا فقط فکر و تصمیم خودش اهمیت دارد و این خط و نشان‌ها چیزی جز قپی آمدن نیست.

مامان هم قولی نداد فقط قبول کرد که حرف دانا را به گوش بابا برساند. میز را جمع کردم و لیوان‌ها را شستم. وقتی مامان گفت که کاری ندارد؛ به اتاقم برگشتم. ترجیح دادم تا ظهر کار کنم و بعد درس بخوانم.

یک ساعتی کار کردم که صدای پیام گوشی ام آمد. صفحه را باز کردم و وارد برنامه ی پیام‌رسان شدم. فرزین برای زنگ زدن اجازه گرفته بود. جوابش را دادم و منتظر زنگش شدم. صدای جاروبرقی مطمئنم می‌کرد که کسی چیزی نمی‌شنود.

اجازه ندادم زنگ کامل شود و سریع تماس را وصل کردم. حال و احوال کردنش هم متفاوت شده بود. سنگین و سرد....

بی مقدمه رفتم سر اصل مطلب! نمی‌خواستم خودم را گول بزنم! امیدی به این رابطه نداشتم.

-دیشب از تضمین حرف می‌زدی! منظورت چی بود؟

-ببین ژینا! من واقعاً نمی‌تونم ریسک کنم و این مقدار مهریه رو بزنم! نهایت سیصد تا در توان من باشه! از طرفی این حق هایی هم که گفتی ..... خانواده ام ناراحت شدند...انگار تو از همین اول می‌دونی که می‌خوای طلاق بگیری!

نتوانستم سکوت کنم تا حرفش تمام شود.

-یه لحظه! ببخشید این همون حق هایی هستن که شما داری یعنی شما هم به قصد طلاق ازدواج می‌کنی؟

-نه...خب.....

-پس فرق من و شما کجاست؟ اگه من حق داشته باشم به فکر طلاقم ولی شما که داری به این فکر نیستی؟ برای مهریه هم گفتم می‌بخشم...غیر از اینه؟

-گوش کن! فقط برای این که حسن‌نیتت مشخص بشه.....خانواده ام پیشنهاد دادند که هم‌قیمت مهریه سفته امضا کنی و به من بدی! وقتی مهریه رو بخشیدی منم سفته ها رو بهت برمی‌گردونم!....هوم نظرت چیه؟ عادلانه اس نه؟

ضربانم بالا رفت. تنفسم تند شد و بدنم یخ کرد. من چه کسی را انتخاب کرده بودم؟ سفته بدهم؟ با همان نفس‌های منقطع گفتم:

-من. ...باید به تو اعتماد کنم که سفته ها رو بهم پس می‌دی؟ تو با این همه قانون که حمایتت می‌کنه؛ به من اعتماد نداری و من باید اعتماد کنم؟

-نه ژینا ببین....اینا همه فرمالیته اس! اصل ماییم!

نفسم را پرفشار بیرون دادم.

-مایی وجود نداره جناب ساعد! بهتره همین جا همه چیز تموم بشه! پدر من اگه همچین چیزی رو بشنوه جنازه ی من رو هم روی دوش شما نمی‌ذاره! برای این مدت هم ممنون!خداحافظ....

-ژینا صبرکن....قطع نکن!

تحمل صدا و حرفهایش واقعاً سخت بود و حالم را بد می‌کرد.

-ببخشید ولی واقعاً نمی‌تونم ادامه بدم.....بهتره دیگه ارتباطی نباشه! خدا نگهدار!

بی معطلی تماس را پایان دادم. سرم نبض می‌زد و پیشانی ام خیس عرق شده بود. دستهایم می‌لرزید و ناخن‌هایم از سرما سفید شده بود. ظاهر آدم‌ها چقدر با باطنشان متفاوت بود. چقدر یک آدم می‌توانست فقط به مادیات فکر کند که از همسر آینده اش تقاضای سفته نماید. من برای شروع کارم سفته ندادم که عرف شرکت‌ها و مؤسسات است و حالا برای حقی که می‌گویند از شیر مادر حلال‌تر است و به اراده ی خودم قصد بخشش را دارم، سفته بدهم.

انگشتان لرزانم اسم زهرا را لمس کرد. به محض شنیدن الویش، بغضم ترکید. صدای دستپاچه ی زهرا را می‌شنیدم اما هق‌هقم اجازه ی حرف زدن نمی‌داد. زهرا سعی کرد با سؤال و جواب بفهمد چه اتفاقی افتاده است.

-ژینا....بابات چیزی گفته؟.....هوم...از محب ناراحت شدی؟......فرزین حرفی زده؟

برای هر سؤالش آوایی به شکل نه از گلویم بیرون می‌آمد. اسم فرزین را که آورد؛ گریه ام شدیدتر شد.

-تو برای این پسره ی مزخرف گریه می‌کنی؟ اصلاً ارزش داره که تو خودت رو اذیت کنی؟ تمومش کن ژینا! هنوز رابطه ای ندارید و تو هر روز خدا چشمت اشکیه! ولش کن! یه راه دیگه پیدا می‌کنیم.....

چشمه ی اشکم که رو به خشکی رفت ذره ذره برای زهرا از پیشنهاد و حرفهای فرزین گفتم.

-بره گم شه با این فکرای عتیقه اش! مردک گدا! چی فکر کرده با خودش....مهریه حق دختره و اگه کم می زنه یا می‌بخشه از خانومیشه! خودت رو ناراحت نکن عزیزم به شکل یه تجربه بهش نگاه کن! باز الهی شکر که عاشقش نبودی مردک دوزاری!

نفس عمیقم با هق خفیفی همراه شد. دستی به صورت و چشمانم کشیدم.

-مرسی زهرا! تو درست میگی! من از همون دیشب پرونده ی این رابطه رو بسته بودم، فقط حرفش برام سنگین بود.

-بی‌خیال عشقم! دخترا ماهی یه دوست پسر عوض می‌کنن و عین خیالشون نیست.تو یه خواستگار داشتی که به توافق نرسیدین ..همین!

به عادت همیشه تا با حرفاش خنده به لبم نیاورد، رهایم نکرد. چقدر خوب بود که داشتمش!

*