بعد از کلی پرس و جو بالاخره درِ سبز رنگ رو پیدا کردیم. در نیمه باز بود و هیچ زنگی نداشت. نگار، در رو کامل باز کرد و به داخل سرک کشید. از پشت سرش به داخل نگاه کردم. حیاط خونه یه باغچه ی تقریباً متروکه بود. با احساس شوری خون، اخم هام توی هم فرو رفت، لعنتی! پوست لبم رو کنده بودم. نگار، دستم رو کشید و وارد حیاط شدیم. کف حیاط شن و سنگ ریزه بود. نگاهی به کفش های کتونی سفیدم و کفش های پاشنه سه سانتی نگار انداختم و گفتم: «بیا برگردیم.» به تندی گفت: «چی میگی تو! با کلی زحمت اینجا رو پیدا کردیم.»

-«آخه اینجا شبیه خونه ی ارواحه»

چپ چپ نگام کرد و گفت: « حتماً باز شب فیلمِ ترسناک دیدی! دخترخاله هام اومده بودن اینجا، شیوا جون خیلی کارش درسته، مطمئن باش!»

ولی من مطمئن نبودم. هر لحظه منتظر بودم از بین اون درخت های خشک یه هاله ی سفید رنگ سمتمون بیاد یا شاید یه جسم سیاه رنگ که به تندی از پشت سرمون رد بشه. توی همین فکرها بودم که رسیدیم به در ورودی خونه. با دیدن حجم انبوهی از کفش ها، آستین مانتوی نگار رو کشیدم و گفتم: «مهمون دارن!» نگار متفکرانه گفت: «نه! مشتری دارن» شونه ای بالا انداختم و کفش هامون رو دراوردیم و وارد شدیم.

اونجا، مثل اتاق انتظار دکترها بود. زن ها روی صندلی ها به انتظار نشسته بودند. جلوتر رفتیم و روی دو تا صندلی خالی نشستیم. تازه متوجه فضای داخلی خونه شدم. برعکس درخت های خشکِ حیاط ، اینجا همه چی سبز بود. دیوارها طیفی از رنگ سبز بودند. یه پوتوس ابلق، دیوار روبرویی، جایی که ما نشسته بودیم رو پوشونده بود. پشت سرمون یه پاسیوی پر از گل بود. وسط گل ها یه درخت بزرگ کاشته شده بود. سرم رو کج کردم تا درخت رو به خوبی ببینم. نگار سقلمه ای بهم زد و دم گوشم گفت: «درست بشین، آبرومون رفت» راست میگفت دو تا زن روبرویی زل زده بودن به من. پای چپم رو روی پای راستم انداختم، و درست نشستم. همون لحظه زنی گریه کنان از یه اتاق با دری سبز رنگ، اومد بیرون و باعجله از خونه خارج شد. دو نفر کنار دستم پچ پچ کردن: «انگار بچه ش رو بالاخره سقط کرد.»

- «آره، آخه شوهرش رفته سرش هوو آورده».

-«بفرمایید» رو به روم یه دختر زیبا با موهای مشکی لخت و بلند، سینی به دست، با لبخند ایستاده بود. یه فنجون قهوه برداشتم و تشکر کردم. دختر خرامان از کنارمون رد شد. در ورودی باز شد و زنی شیرینی به دست وارد خونه شد. با صدای بلند سلام کرد و رفت سمتِ همون درسبز رنگی که زنِ گریون ازش بیرون اومده بود. تازه متوجه شدم که اون گوشه کنار در، زنِ ریزنقشی پشت میز نشسته. هر دو تا زن همدیگر رو در آغوش کشیدند. زنِ شیرینی به دست با همون صدای بلند گفت: «الهی من قربون تو و شیوا جون برم که فرشته ی نجاتم شدین. بالاخره کارم راه افتاد. بزار این شیرینی رو بگردونم و بیام تعریف کنم ماجرا رو». نگار باز سقلمه ای زد و زیر گوشم گفت: «اینقدر زل نزن به آدم ها، قهوه ت رو بخور، کمی ته فنجون نگه دار. نعلبکی رو بذار روی فنجون و برگردون به سمت خودت». هیچ میلی به خوردن قهوه نداشتم؛ مخصوصاً توی این فنجون لب پر. قهوه رو خوردم. هیچ طعم خوبی نداشت. کاری که نگار گفته بود رو انجام دادم. زنِ شیرینی به دست شیرینی تعارفم کرد. با خوشحالی یه شیرینی رولت برداشتم تا طعم قهوه رو بشوره ببره. نگاهی به ساعت مچیم انداختم. تا دوازده ظهر ده دقیقه مونده بود. گفتم :« وای نگار ساعت دو کلاس داریما، جلسه ی قبل هم غیبت داشتیم، با این استاد بداخلاق چیکار کنیم حالا؟ با این جمعیتی که من میبینم حالا حالاها اینجاییم.» گفت: «زنگ زدم وقت گرفتم برای ساعت دوازده، یکم دندون رو جیگر بذار، تازه اون استادی که من می شناسم اگه تو فقط یه بار سر جلسه ی کلاسش رفته باشی بهت نمره ی کامل میده بس که عاشقته، من باید به فکر نمره خودم باشم.».

-«نگار! باز شروع کردی. بنده خدا استاد کجا عاشقه منه آخه، من که هیچوقت هیچ حرکتی ازش ندیدم»

-« البته که ندیدی تو همه ی حواست پیش جمالی هست.»

با اومدن اسم جمالی نیشم تا بناگوشم باز شد. شرترین و شلوغ ترین دانشجوی دانشگاه بود. البته نگار اشتباه می کرد، همیشه حواسم پیش جمالی بود که توی شلوغ بازی هاش شریک بشم آخه همیشه شلوغی رو به یکنواختی ترجیح می دادم. در سبز رنگ باز شد و زنی خوشحال بیرون اومد. زن ریزنقش با صدای بلندی گفت :« نگار و بیتا» تندی از جامون بلند شدیم و به سمتش رفتیم. مبلغی رو پرداخت کردیم و به سمت در اتاق سبز رنگ راه افتادیم.

وارد اتاق شدیم. اتاق عجیبی بود. هر چهار دیوار اتاق یه رنگ خاص داشت. آبی و قرمز و زرد و سیاه! شیوا جون زنی بود تپل با موهای طلایی فرفری که روی صندلی پشت میز نشسته بود. جواب سلاممون رو با خوشرویی داد و منتظر شد تا روی صندلی های روبرویی ش بشینیم. پشت سرمون دیوار سیاه بود و روبه رو دیوار قرمز. شیوا جون در حالی که زیر لب ورد می خوند، فنجون نگار رو برداشت و گفت: «چی دارم می بینم، چه زندگی شلوغی! علاقه افتاده، به یکی علاقه مندی که اسمش میم داره» و برای تأیید حرفاش به نگار نگاه کرد. نگار سرشو به نشانه ی تأیید بالا و پایین کرد.من حواسم به ناخن های بلند نوک تیزِ سبز رنگِ شیوا جون بود که گفت: « یه قفل می بینم! ولی کلیدی کنارش نیست. یه مانعی هست. البته می تونی مانع رو از سر راهت برداری ولی تنها کسی که آسیب می بینه خودتی پس از خیرش بگذر» نگار رنگ پریده من منی کرد و پرسید: «یعنی از میم بگذرم؟!» رک جواب داد: «آره، نمیگم راهی برای رسیدنش نیست، هست، یه راه هست پُر از پیچ و خم، پُر از زخم، پُر از سرشکستگی، بگذر...» با خوشحالی به نگار که لب هاش آویزون شده بود نگاه کردم. هیچوقت از مهرداد خوشم نمی اومد. نگار حیف بود. هر وقت ایرادهای مهرداد رو می گفتم به حرفم توجه نمی کرد. مهرداد با اون چشمای آبیش.

«چشم آبی ها، آدم های مهربونی هستن.» این جمله رو شیوا جون گفت. وحشت زده از خوندن ذهنم با خجالت به چشم های آبی ش نگاه کردم. دوباره به فنجون نگار نگاه کرد و گفت: «یه سند امضا می کنی به مدت دو وعده، دو وعده ی نزدیک ، شاید دو روز یا دو هفته یا نهایتش دو ماه باشه، و خب اینجا یه پله ی ترقی می بینم. یه جایی مثل یه اداره یا شرکت بزرگ و موفقیت های بزرگ تر.»

فنجون نگار رو روی میز گذاشت. وردی زیر لب خوند و فنجون من رو برداشت. لبخند زد و گفت: «چی می بینم! یه زندگی آروم... » لب هام آویزون شد. من یه زندگی پر از فراز و نشیب و پر از هیجان می خواستم. ادامه داد: «زندگی آروم منظورم بدون گرفتاری و مشکلاته وگرنه کلی هیجان زده قراره بشی. یکی دوستت داره، بی نهایت دوستت داره، اول اسمش هـ هست، ولی تو از احساسش بی خبری، یه سبد گل بزرگ می بینم. یه حلقه، یه گل سرخ، با همین آدم ازدواج می کنی، خیلی زود» یه لحظه چشم هاش رو بست. نفس عمیقی کشید و گفت: «عجیبه! نزدیکه! خیلی نزدیکه! انگار اونم اومده توی همین خونه، دارم حسش می کنم. توی حیاط» چشم های آبی ش رو دوخت به من و با تحکم گفت: «پاشو برو توی حیاط!»

وحشت زده به نگار نگاه کردم. بلند شد و با هم از خونه خارج شدیم. وارد حیاط که شدیم مردی پشت به ما ایستاده بود و زنی پا به سن گذاشته رو به روش که می گفت: «همایون، مادر، نیم ساعت بیشتر طول نمی کشه، قول میدم به موقع به کلاست برسی، آخه یک ساله مدام میگی باید از احساسش مطمئن بشم، پس کِی مادر، شاید شیوا جون توی فالت از احساسش بهم بگه». زن متوجه حضور ما شد. مرد به پشت سرش نگاه کرد. نگار جیغ خفه ای کشید: «استاد!»

ب_بهجت