-اونجا رو ببین!

به جایی که با انگشتش نشونه رفته بود، نگاه کردم و گفتم:

-خب؟!

-فکر می کنی اونجا کجاست؟

شونه ای بالا انداختم و جواب دادم:

-شاید، آخر راه آهن.

-نه، منظورم اینه که به کجا می رسه؟

بی حوصله نگاهی بهش انداختم:

-اینجا که یه آبادیه، اونجا هم حتماً یه آبادی دیگه، یا...، چه می دونم. یه جایی هست دیگه...

-من می گم، اونجا ته دنیاست.

خندیدم، با صدای بلند. چپ چپ نگام کرد و با حرص گفت:

-خنده داشت مگه؟!

-نداشت؟! باز زدی توی خط فلسفی حرف زدن.

بلند شد و روی ریل قطار ایستاد، پای راستش رو از زانو خم کرد عقب و دست هاش رو به حالت پرواز درآورد. وحشت زده گفتم:

-بشین! چیکار داری می کنی تو؟

کنارم نشست و گفت:

-کی می دونه؟! شاید واقعاً ته دنیا باشه اونجا. اصلاً بگو ببینم ته دنیا به نظر تو کجاست؟

لبخند نشست روی صورتم. اصلاً احتیاجی به فکر کردن هم نبود، ته دنیای من که معلوم بود. نگاهی به چشم هام کرد و گفت:

-عجیبه، چشم هات داره برق می زنه!

خندیدم، از ته دل.

-آخه می دونی، خودشم همینو میگه. میگه به چشم هام که نگاه می کنی چشم هات برق می زنه. می دونی چرا؟

-چرا؟!

-چون چشم هاش ته دنیای منه، اون دو تا گوی قهوه ای خوش رنگ...

لبخند آرومی زد:

-حالا ببین من فلسفی حرف می زنم یا تو؟

خندیدم، با صدای بلند.

-ببین، نمی خواد دنبال ته دنیا بگردی، هر وقت ته چشمات برق زد، بدون که ته دنیات رو پیدا کردی. فقط کافیه چشم هات برق بزنه...

ب_بهجت