به نام ایزد منّان

توی گرگ و میش چشم های تو، پیله های دلم پروانه میشند تا راز عظیمِ نگاهت رو بشکافند. حصار تنگ مژه های تو، هزاران هزار پروانه رو در آغوش کشیده، لالایی عاشقانه ای سَر داده و شوقِ پریدنشون رو در نطفه ای سرد خاموش می کنند؛ و من که هنوز وام دار چشم های توام، مات و مبهوت، تقلای پروانه های بی بالم رو به نظاره می ایستم...🍃

و هنوز وام دار چشم های توام، داستان دختری است به نام باران، که ناملایمات روزگار را پشت سر گذاشته و در مرحله ای است که می خواهد زندگی اش را دوباره از نو بسازد، ولی غافل از اینکه روزگار خواب دیگری برایش دیده است.

شخصیت های داستان از سردشت می آیند.از بمباران شیمیایی اش، از فراز و نشیب ها، گاهی هنر را به تصویر میکشند، گاهی در غم فرو می روند، گاهی به اوج شادی می رسند ولی هر روز عاشقانه زندگی می کنند.