حوصله ی پشمینو سر رفته بود. به مامان خرسه گفت: «برایم قصه می گویی مامانی؟» مامان خرسه گفت: «کمی صبر کن پشمینو. حالا کار دارم.»
پشمینو کمی بازی کرد. بعد پیش مامان خرسه برگشت و گفت: «برایم قصه می گویی مامانی؟» مامان خرسه گفت: «کمی صبر کن پشمینو. هنوز کار دارم.»
پشمینو کمی گردش کرد. بعد پیش مامان خرسه برگشت و گفت: «برایم قصه می گویی مامانی؟»
مامان خرسه آه کشید و گفت: «حالا نه پشمینو. هنوز خیلی کار دارم.» پشمینو ناراحت شد. با خودش گفت: «مامان خرسه من را دوست ندارد. من از این جا می روم.» کتاب قصه اش را برداشت و رفت. ولی توی جنگل، همه مشغول کار بودند. هیچ کس وقت نداشت برایش قصه بگوید. کم کم شب شد. پشمینو باز رفت و رفت. ناگهان صدایی شنید: «یکی بود، یکی نبود...»
پشمینو با خوش حالی دنبال صدا گشت. توی لانه ی خرگوش ها، خانم خرگوشه برای بچه هایش قصه می گفت. به پشمینو گفت: «تو هم بیا پیش ما.» ولی توی لانه ی آن ها، پشمینو جا نمی شد.
پشمینو باز رفت و رفت. ناگهان صدایی شنید: «روزی، روزگاری...»
پشمینو با خوش حالی دنبال صدا گشت. وسط برکه، آقا قورباغه برای بچه هایش قصه می گفت. به پشمینو گفت: «تو هم بیا پیش ما!» ولی آب برکه برای پشمینو خیلی سرد بود.
پشمینو باز رفت و رفت. خسته بود. ناراحت بود. نمی دانست کجا برود.
به درخت بزرگی رسید. از پشت درخت، صدایی شنید:« حالا نه بچه ها! صبر کنید تا پشمینو بیاید.»
پشمینو با خوش حالی به طرف صدا دوید. مامان خرسه گفت: «پس کجا بودی پشمینو؟ مگر قصه نمی خواستی؟»
پشمینو خندید و گفت: «پس کمی صبر کن مامانی!»
و کتابش را باز کرد تا یک قصه ی خوب پیدا کند.

منبع» سایت نبات