...

درخت های رنگارنگ از مقابل دیدگانش رد می شدند. در دلش تکرار کرد: «پادشاه فصل ها، پاییز». این بار نگاهش را به دورتر داد. به پشتِ سرِ درخت ها، کوه هایی که جامه ی سفید کوچکی به تن کرده بودند. جاده ها را دوست داشت. به خصوص جاده های پاییزی که مدام نگاهش را به بازی می گرفتند. هیچ گاه قدم در خطه ی آذربایجان نگذاشته بود. سفرهای انگشت شمارش با خانواده به شمال کشور ختم شده بود . آن هم چه سفری که تمام روز و شب را در ویلا می گذراند. از دریا وحشت داشت. نمی دانست چرا ولی دریا با همه ی شکوه و شگفتی اش حس بدی برایش تداعی می کرد. اصلاً از آب فراری بود. حتی کامل زیر دوش نمی توانست بایستد. حتماً باید قسمتی از بدنش بیرون از آب می ماند وگرنه احساس خفگی می کرد و نفسش تنگ می شد. ماشین از حرکت ایستاد.

_رسیدیم خانم. هتل اینجاست.

به جایی که راننده اشاره کرده بود، نگاهی انداخت. مسیر ماشین رو نبود. هتل هم هتل مجللی نبود ولی خب تنها هتلی بود که در همان حوالی وجود داشت. تشکری کرد و همزمان با راننده از ماشین پیاده شد. دسته ی چمدانی که راننده در کنار پایش گذاشته بود را گرفت و پول سرویس را حساب کرد. با قدم هایی سنگین به سمت هتل به راه افتاد. تصمیمش برای آمدن، آنی نبود. ساعت ها فکر کرده بود. سبک سنگین کرده بود. اهدافش را مشخص کرده بود. هرچند آمدن برایش آسان نبود. از این که پیله ی تنهایی هایش را دریده بود، وهم داشت ولی حال خوش عجیبی ته دلش را قلقلک می داد. وقتی موضوع را با مادرش در میان گذاشته بود و منتظر مخالفت مانده بود این بار برعکس انتظاری که داشت، حرف جدیدی شنیده بود. «پس بالاخره راه خودت رو پیدا کردی!» این تنها جمله ای بود که مادرش گفته بود. نه از راهی که می گفت حمایت کرده بود و نه منعش کرده بود. باز هم آرزو به دل حمایت خانواده مانده بود ولی همین که مخالفت نکرده بودند برایش یک قدم بزرگ بود. مقابل هتل ایستاد. دستش را دور دسته ی چمدان محکم تر کرد . هوا سوز داشت. خوب بود لباس گرم بیشتری برداشته بود.

...

کش و قوسی به بدن خود داد و خمیازه ای کشید. گوشی اش را از روی پاتختی برداشت و نگاهی به ساعت انداخت. ظاهراً هفت صبح را نشان می داد. یعنی آن همه ساعت خوابیده بود! آن طور آرام و بی دغدغه! عجیب بود. عصر دیروز به محض جاگیر شدن با مادرش تماس گرفته بود و بعد کمی دراز کشیده بود تا خستگی به در کند ولی انگار خستگی هایش بیش از حد عمیق بود و آن همه ساعت به خواب نیاز داشت تا دوباره انرژی اش بازگردد. از جایش بلند شد و دوش کوتاهی گرفت. با وسواس زیادی پانچوی بافت نارنجی و خردلی اش را به تن کرد. ترکیب شلوار جین سرمه ای اش با بوت و کوله ی مشکی، بد نشده بود. شال سرمه ای به نظر گزینه ی مناسب تری برای ترکیب لباس هایش بود.

با این که از ظهر روز گذشته چیزی نخورده بود ولی باز اشتهایی برای خوردن صبحانه نداشت. با این وجود برای گذران وقت به سلف سرویس سری زد. میز صبحانه تنوع آنچنانی نداشت ولی دیدن نان محلی وسوسه اش کرد تا طعم های جدید را امتحان کند. آخرین لقمه را که در دهان گذاشت، یاد امیرحافظ افتاد که در آخرین دیدار گفته بود دیگر تست طعم های جدید برایش خوشایند نیست، بس که به دستپختش عادت کرده است. لقمه ی مانده در گلویش را به زورِ چای پایین فرستاد و از جایش بلند شد.

***

هنوز اسفند نرسیده و بوی بهار میاد :)

🍃🌸💚

آخر هفته تون قشنگ 💚