از کنار اکیپ دختر و پسری که پر سر و صدا با کوله های بزرگ و دوربین عکاسی دور میزی نشسته بودند، گذشت و به سمت پیشخوان رفت. دختر جوانی آن جا بود. مطمئن بود که روز گذشته او را آن جا ندیده بود.

_سلام، صبحتون بخیر.

_سلام، صبح شما هم بخیر. کمکی از دستم برمیاد؟

تکه کاغذی را که در دست داشت، به سمت دختر جوان گرفت.

_ برای رفتن به این روستا میشه لطفاً راهنماییم کنید.

دختر کاغذ را گرفت و بعد لبخند دلنشینی زد.

_ نکنه می خوای بری رستوران شمعدونی؟

البته که می خواست برود ولی نمی دانست در این زمان کوتاه، رستوران امیرحافظ آن قدر معروف شده که حتی با اشاره ای، اسمش را می آورند.

دخترجوان به اطرافش نگاهی انداخت و بعد با صدای آهسته ای گفت :

_ بابا نشنوه که حسابی شاکیه از دست صاحب رستوران. میگه کار و کاسبی ما رو کساد کرده. البته بابا هم حق داره، وقت ناهار رستورانمون خیلی خلوت میشه ولی من یه بار رفتم رستوران شمعدونی عجب غذاهای خوشمزه ای داشت. عالی عالی! برای همین میگم اگه بخوای بری اون طرف می تونی غذاهاش رو امتحان کنی.

تشکری کرد.

_ همین الان می خوای بری؟

کوتاه جواب داد: _ بله.

نگاهش به کاغذ و خودکار زیر دست دختر جوان بود.

_ ببین عزیزم مسیر رو برات کشیدم فقط خیلی مواظب باش. سعی کن از جاده بری و داخل باغ ها نشی. بالاخره مارمولکی، چیزی...

چشم هایش گشاد شد:

_ مارمولک داره؟!

_ اره ولی نترس کنار جاده که نمیان.

بیشتر از ترس، چندشش می شد.

_ اینجا ماشین زیاد رد نمیشه اکثر محلی ها موتور دارن. گاهی با موتور مسافرکشی هم می کنن.

همینش مانده بود که سوار ترک موتور غریبه ها شود. تشکری کرد و آرام آرام از هتل خارج شد. حالا که تا اینجای راه را آمده بود، داشت بین رفتن و نرفتن دل می زد. می ترسید با دیدنش تمام آن اهدافی که برایشان نقشه ها کشیده بود، نقش بر آب شوند. اگر هم نمی رفت، سال ها وام دار خود می ماند. به سمت چپ چرخید و ابتدای جاده ایستاد. آفتاب پاییزی از سوز هوا کاسته بود. نگاهی به کاغذ در دستش انداخت. باید مسیری را همینطور مستقیم ادامه می داد. جاده کمی شیب داشت و این کارش را سخت کرده بود.

غرق در افکار خود، نصف راه را با سری پایین، طی کرد. کمی به نفس نفس افتاده بود. با شنیدن صداهایی ایستاد و سرش را بالا گرفت. ولی با دیدن صحنه ی رو به رویش حسابی کیفور شد. از همان جا که ایستاده بود تا جایی که چشم یاری می کرد، درخت های سر به فلک کشیده ی تبریزی، در دو سمت جاده خودنمایی می کردند. درخت هایی که حسابی حس پاییز را به خود گرفته بودند و برای هر رهگذری گویی برگ های رنگین کنار گذاشته بودند تا با ریختن برگی خوش آمد گویی خود را ابراز کنند. به راه افتاد و دیگر مارمولک های زیر پایش مهم نبودند. حتی دلش می خواست پشت درخت های تبریزی برود، به داخل باغ ها سرک بکشد و درخت های رنگارنگ را زیارت کند. ایستاد. دختر و پسری، دوربینشان را روی سه پایه گذاشته بودند و خودشان دست در دست هم می چرخیدند. نخواست فیلمشان خراب شود. ولی خوشش آمده بود. فیلمشان عجب فیلم خوبی می شد. دقیقه ای بیشتر طول نکشید که به سمت دوربینشان رفتند و از او بابت مکثی که برای فیلمشان داشت، تشکر کردند. اوضاع دور و اطراف جاده همین بود. بعضی ها با دوربین های حرفه ای مشغول عکاسی بودند و خیلی های دیگر با دوربین گوشی هایشان مناظر را ثبت می کردند. تنها خودش بود که فقط چشم شده بود تا منظره ای از دوربین چشم هایش غافل نماند.

با عبور موتوری، به کاغذ در دستش نگاهی انداخت. فکر کرد رستوران را رد کرده است ولی رد نکرده بود. ساختمان آجرنما با گلدان های سفیدی که در ورودی آویزان شده بودند، پشت درخت های تبریزی، درست در دو قدمی اش بود. موتور هم همان جا توقف کرد و مردی با کلاه کاسکت وارد رستوران شد. چند نفس عمیق کشید و نگاهی به ساعت انداخت. عقربه های ساعت روی دوازده ایستاده بودند. می توانست کمی در اطراف بچرخد تا به خود مسلط شود. شاید آن وقت رستوران هم شلوغ می شد.

***

این پست رو هفته ی پیش نوشته بودم و هر روز سعی کردم ادامه ش بدم تا پست طولانی بشه ولی این روزا، اصلا حس نوشتنم نمیاد. همیشه اسفند رو دوست داشتم به خاطر بوی بهارش، به خاطر بازار شلوغش، به خاطر حس و حال خوبی که نوید نو شدن می داد ولی امسال، فقط دلم از اون اسفندها می خواد. می دونم برای همه مون روزهای سختیه. خیلی خیلی مواظب خودتون باشید 💚