...

با دیدن لیست غذاها، اشتهایش به غذا بیشتر شد. روی اوزون کباب سرآشپز مکثی کرد. می خواست طعم جدیدی از غذای امیرحافظ را امتحان کند. همان را هم سفارش داد. پسری که برای گرفتن سفارش آمده بود، تعظیم کوتاهی کرد و رفت. هنوز از استرسی که داشت، کمی نفس نفس می زد. چشم هایش دور تا دور سالن غذاخوری چرخید. ساده و دلباز بود. روی دیوارها با فاصله، سکوی کوچکی تعبیه شده بود. روی هر سکو گلدان های سفیدی قرار داشت. انتظار داشت داخل گلدان ها شمعدانی باشد ولی پتوس بود. پتوس های سبز و ابلق که پیچک وار می توانستند به هر مسیری که راهنماییشان می کردی، بپیچند و رشد کنند. نوشیدنی و سالادی که سفارش داده بود، توسط همان پسر روی میزش قرار گرفت. از جای دنجی که انتخاب کرده بود، راضی بود. به خصوص حالا که سالن رفته رفته داشت شلوغ می شد. فقط هم همان پسر بود که فرز و چابک مابین میزها می چرخید. احتمال داد امیرحافظ از آشپزخانه بیرون نیاید. سعی کرد خودش را با سالاد مشغول کند. این بار که سرش را بالا گرفت، نفسش در سینه حبس شد. حالا خود امیرحافظ هم مابین میزها در حرکت بود. با آن موهایی که از پشت بسته شده بود و لباس فرم سفید، می توانستی عشق به شغلش را در تمام حرکاتش ببینی. با نگاه آن قدر دنبالش کرد که به چند قدمی میزش رسید. لب گزید و قدم ها را در دلش شمرد. یک، دو، سه،چهار. حالا امیرحافظ کنار میزش ایستاده بود. دیسی که کباب طویلی داخلش بود را روی میز گذاشت. خواست نگاهش را بدزدد ولی دیر شده بود. امیرحافظ، مات، سرجایش مانده بود. نگاهش از چشم های ناباور امیرحافظ روی لب هایش که از هم بازمانده و گویی رها را لب زده بود، سُر خورد. رهای دومی که گفت آن قدر بلند بود که گوشش را نوازش دهد. امیرحافظ همان طور خیره به صورتش صندلی رو به رویی اش را بیرون کشید و رویش نشست.

_ آقا! بقیه رو خودم ببرم؟

فقط دستی برای آن پسر تکان داد که یعنی برود.

_ باورم نمیشه رها! اوایل منتظرت بودم ولی بعد مطمئن شدم که نمیای و حالا... خوبی؟

حالا که رو به رویش نشسته بود، قلبش کمی آرام گرفته بود. حالا که صدایش را می شنید، حالش خوب بود.

_خوبم! سلام!

چقدر دلش برای تک خنده هایش تنگ شده بود، این طور که چشم هایش چین می خورد.

_ ببخشید سلام! اینقدر غافلگیر شدم که آداب معاشرت رو فراموش کردم.

_ انتظار داشتم اینجا رو پر از شمعدونی ببینم ولی آخه پتوس چه ربطی می تونه به شمعدونی داشته باشه!

خندید. کمی بلندتر و دستی به ته ریشش کشید. خورشید نگاهش عجیب گرم بود.

_ و خب این کباب، اندازه ش رو هم باید توی منو بنویسی. الان من تنهایی این کباب رو چطوری بخورم؟

_رها! رفیق! خیلی خوشحالم. خیلی...

خودش هم خوشحال بود وقتی این طور تمام اجزای صورت او را خندان می دید. آن قدر که می توانست نبودش، رفتنش، بی خداحافظی رفتنش، تمام دلخوری هایش از او را به گوشه ای براند و نگاهی هم به آن ها نیندازد. اصلاً شاید بعضی رفتن ها، آن قدرها هم بد نبودند. دستت را می گرفتند و بلندت می کردند. این بار که بلند می شدی می دانستی که قدم هایت را چطور برداری. هرچند گله هایش از او زیاد بود. ولی خب چه عیبی داشت اگر گله هایش می ماند برای بعدها.

_ منم! و البته اگه مهمونم باشی و این کباب، نصف نصف خورده بشه، خوشحال ترم میشم.

امیرحافظ پلک روی هم گذاشت :

_ چرا که نه!

زودتر از امیرحافظ دست هایش را در هم قلاب کرد و چشم هایش را بست تا مثل آن روزها قبل از غذا دعا کنند. صدایش را شنید :

_ دلتنگ همین ها بودم. عادت هایی که تکرارشون مثل نفس کشیدن می مونه برات.

و بعد دعای آرام اش را که زمزمه وار شنید، چشم هایش را گشود. امیرحافظ اولین لقمه ی کباب را در نان پیچید و به سمتش گرفت.

_ هنوز هم کشف نکردی که راز غذای سرآشپز چیه؟ اون ادویه ی خاصی که باید ریخت؟

لقمه را از دستش گرفت.

_ چرا، کشفش کردم. چون بعد از رفتنت هیچ کدوم از غذاهام طعم نداشت. غذای بی عشق هیچ طعمی نداره.

برای لحظه ای هر دو سکوت کردند و بعد غرق در همان سکوت، مشغول غذا خوردن شدند.

💚💚💚