...

بلافاصله بعد از ناهار به هتل برگشته بود. حتی امیرحافظ هم برای ماندنش حرفی نزده بود. ولی گفته بود که صبح روز بعد برمی گردد. حالا جلوی درِ رستوران ایستاده بود. برخلاف روز گذشته آفتاب پشت ابرها پنهان مانده بود و هوا سوز داشت. تا وارد رستوران شد، آویز بالای در، به صدا درآمد. به اطراف چشم چرخاند. حتی پشت صندوق هم کسی نبود. فکر کرد اگر اداره ی رستوران فقط به عهده ی امیرحافظ و آن پسر و مرد صندوق دار باشد که کار سختی است.

_تعطیله خانم!

به سمت صدا برگشت.

_شمایین خانم؟! بفرما! بفرما! آقا یه سر رفتن خونه. الان میان.

به جایی که پسر نشان داده بود و به نظر می رسید که آشپزخانه باشد با بدبینی نگاهی انداخت و به سمت یکی از میزها رفت.

_ممنون. همین جا منتظر می مونم.

_چای بیارم خدمتتون؟

_نه ممنون.

یکی از صندلی ها را بیرون کشید و نشست در دل واژه ی «خانه» را تکرار کرد. امیرحافظ خانه داشت. حتماً همسایه هم داشت. همسایه ی امیرحافظ بودن خوب بود. خیلی خوب!

صدای آویزِ در، آمد و بعد امیرحافظ را دید. و لبخندش را. نزدیک تر که شد، بوی عطرش مشامش را پر کرد و شنید :

_ خوش اومدی! سلام! ببخشید اگه منتظر موندی.

از جایش بلند شد.

_سلام! نه خیلی وقتی نیست که اومدم.

_بریم پیش بچه ها؟

یک لنگه ی ابرویش را بالا داد.

_منظورم آشپزخونه ست. فکر کنم دوست داشته باشی اونجا رو ببینی.

کیفش را از روی صندلی برداشت. حالا که امیرحافظ بود، برای رفتن به آشپزخانه نه تنها بدبین نبود، بلکه برای دیدن آنجا کنجکاو هم شده بود. داخل راهرویی شدند.

_می تونی توی این اتاقک روپوشت رو عوض کنی.

به جایی که امیرحافظ اشاره کرده بود، رفت. بارانی اش را با روپوش کاور شده ای عوض کرد و البته روسری اش را هم با شال سفیدی جایگزین کرد. به جای کفش هایش هم دمپایی پلاستیکی پوشید و از اتاقک بیرون آمد. امیرحافظ روپوش پوشیده، منتظرش بود. هر دو با لب هایی کش آمده، بی حرف، راهرو را طی کردند. امیرحافظ که درِ آشپزخانه را باز کرد، گرمای مطبوعی به استقبالش آمد. برخلاف تصورش، امیرحافظ دست تنها نبود. چند همکار خانم هم داشت. لبخندش جمع شد. ترجیح می داد آشپزخانه خلوت تر باشد. هرچند آشپزی و رسیدگی به تمام امورات آشپزخانه ، بدون کمک آشپز، آن هم در رستورانی که پررفت و آمد بود، سخت و تقریباً محال به نظر می رسید. و خودش هم، اصلاً مگر نمی خواست کاری که سال ها دلش می خواست را شروع کند؟! کارش احتیاج به معاشرت داشت. احتیاج به آدم ها. پس باید از لاک تنهایی خودش بیرون می آمد. به ناچار لبخند کجی زد. نزدیک تر رفت. سلامی گفت و جوابی شنید.

_ بچه ها، ایشون رها، از دوستان بسیار عزیز من هستن.

نگاهش به آن دو دختر بود که با لبخند سری تکان دادند.

_رها جان!

دوباره نگاهش به سمت امیرحافظ برگشت. جانی که به اسمش چسبانده بود، چه خوب به جانش چسبید.

_ آقا یاسر، میشه گفت آچار فرانسه ی رستورانه. حقیقتاً اگه کمک هاش نبود، محال بود بتونم به این زودی به اینجا سر و سامون بدم.

_شما لطف داری آقا. من که کاری نکردم.

امیرحافظ دستش را روی شانه ی یاسر گذاشت و به یکی از دخترها اشاره ای کرد.

_گلناز خانم هم همسر آقا یاسرمونه.

به گلناز که با لپ های تپل گل انداخته اش، لبخندی به رویش پاشید، «خوش وقتم » گفت. خود گلناز، دختر کنار دستی اش را معرفی کرد :

_ سروناز هم خواهرمه.

سروناز برعکس خواهرش، صورت استخوانی و کشیده ای داشت. در واقع دو خواهر شباهت زیادی به یکدیگر نداشتند. هنوز نگاهش به سروناز بود که خانم میان سالی، هن هن کنان وارد آشپزخانه شد.

_سلام، سلام. باز تقصیر آقا جلاله که من دیر رسیدم.

_زن دایی شکوفه، شما که همیشه دیر میای و همینو میگی.

از چشم غره ی بامزه ای که شکوفه خانم به سروناز رفت، خنده اش گرفت.

_سلام شکوفه خانم. من که گفتم هر وقت تونستین بیایین.

_ای مادر. این لطفت رو می رسونه. ولی من که حقوق کامل می گیرم باید سروقت هم حاضر بشم.

و بعد که انگار تازه متوجه تازه واردی شده باشد. خود رها زودتر «سلام» گفت.

_ سلام دخترم. برای کار اومدی؟

_نه!

خواست حرفش را ادامه دهد که امیرحافظ گفت:

_رها جان از آشناها هستن، شکوفه خانم.

شکوفه خانم، دوباره سرتاپایش را برانداز کرد:

_پس از تهران اومدی! خوش اومدی. خوش اومدی.

و نماند تا جوابی بشنود. فوری سراغ کارش رفت. به دنبالش سروناز و گلناز هم هر کدام مشغول کاری شدند. یاسر جلو آمد:

_آقا، اگه کاری با من ندارید، برم پیش دایی جلال.

_نه، فعلاً که کاری نیست. برو.

لحظاتی ساکت ایستاد. صدای به جوش آمدن آب، برخورد چاقو با تخته، گهگاهی صدای خانم ها که به زبان ترکی با هم صحبت می کردند. به سمت امیرحافظ چرخید :

_چقدر شلوغه اینجا!

امیرحافظ برای تأیید حرفش، سری تکان داد.

_توی باکو آشپزخونه ای که توش کار می کردم از اینجا هم شلوغ تر بود. ولی خب، من بهش میگم «صدای زندگی»!

🌱🌱🌱🌱

سلام، سلام. سال نوی همگی مبارک. اول بگم شرمنده برای وقفه های بین پست ها و بعد این که کلی دلم برای تک تکتون تنگ شده بود، تمشکی جان های جان. امیدوارم روزهایی سبز، پر از سلامتی و دلِ خوش داشته باشید 🌱💚